پارت 6 یا پایان

شب بود.
بارون دیگه نمی‌بارید، ولی هوا هنوز خیس و سنگین بود. مثل نفس‌های ای.ان: گرم، کند، پر از سوال.

فیلیکس رفت.
بدون توضیح. فقط اون پیام کوتاه:
«من باید یه چیزی رو حل کنم. نگران نباش. من هنوز توی دلت هستم.»

ای.ان تمام روزها را در اتاق می‌گذراند.
درب را می‌بست، آسمون‌بازی را باز می‌کرد، گوشی را می‌نگریست.
فکرش به جایی نمی‌رفت، فقط به فیلیکس.
همیشه فیلیکس.

روزها گذشتند.
سه روز.
پنج روز.
هفت.

ای.ان شروع کرد به شمردن ثانیه‌ها.
شروع کرد به فراموش کردن طعم غذا.
شروع کرد به فکر کردن: آیا دوباره برمی‌گرده؟
ولی هر بار که این سوال رو می‌پرسید، یاد لمس دست فیلیکس افتاد.
یاد اون بوسه‌هایی که نرم بودن، ولی قاطی با ترس.
یاد اون جمله آخر:
«من الان توی دلت ایستادم، خواستی بیرونم می‌کنی، نخواستی بمونم.»

و حالا...
فیلیکس نبود.

روز هشتم.

ای.ان داشت در خیابون می‌رفت.
قدم‌هایش بدون مقصد بود، ولی قلبش دنبال صدای فیلیکس.
شهر زنده بود، ولی اون حس می‌کرد مثل یه آدم مرده که داره توی یه جهان زنده می‌چرخه.

ناگهان، یه صدا.
یه نگاه.
یه ماشین سیاه.

مثل اون روز.
مثل اون مرد.

ای.ان سریع قدمش رو برگرداند، ولی یه دست گرم دور مچش انداخته شد.
نه دست آدم‌های سیاه.
دست فیلیکس .

ای.ان سرشو بلند کرد.
چشماش خیس بود، حتی قبل از گریه.

فیلیکس اونجا ایستاده بود.
مثل همیشه.
مثل هر وقتی که ای.ان فرار می‌کرد.
مثل هر وقتی که دنیا سعی می‌کرد بیاره‌شون.

فیلیکس موهایش رو به عقب کشیده بود.
لبش زخمی بود.
چشماش خسته.
ولی هنوز همون نگاه رو داشت.
نگاهی که می‌گفت: من هنوز توی دلت هستم.

ای.ان فقط گفت:
— «تو کجا بودی؟»

فیلیکس دستش رو گذاشت روی گونه‌اش.
آروم.
مثل بارونی که دوباره داره توی دلت بباره.

— «حل کردم. دیگه نمی‌یان. دیگه نمی‌تونن.»

ای.ان دلم شد.
ولی نفهمید چطور بپرسه.
فیلیکس دستش رو گرفت و رفتند.
جایی خاصی نبود، فقط یه کوچه، مثل اولین جایی که دیدنش کردن.

ای.ان داشت دلش می‌خواست بپرسه:
چی حل کردی؟ چه قیمتی دادی؟

ولی سوالاتش توی گلوش گیر کرده بود.
فیلیکس متوجه شد.
نگاه کرد به چشماش، نگاهی که معنی‌اش بود:
همه چیز.
همه چیز رو حل کردم.
برات.

ای.ان سرشو پایین انداخت.
فیلیکس دستش رو بالای سرش گذاشت.

— «من دیگه نمی‌رم.»
— «ولی...»
— «ولی نداره. من الان آزادم.»

ای.ان فهمید.
فیلیکس عضو استری بود.
مافیای شهر.
یه اسم بزرگ.
یه نقش خطرناک.
ولی الان...
حالا دیگه نبود.

فیلیکس همه‌ش رو رها کرده بود.
برای یه لحظه تنها، برای یه نفس مشترک، برای یه دل که نمی‌تونست تنهایی‌ش رو تحمل کنه.

ای.ان دستش رو گرفت.
دستی که زخم داشت.
دستی که برای حفظ اون، جنگیده بود.

— «من می‌ترسم.»
— «منم.»
— «ولی می‌خوام باشم.»
— «منم.»

فیلیکس لبش رو به لبش زد.
بوسه‌ای که اول آروم بود، بعد عمیق.
مثل نفسی که بعد از هفته‌ها توقف، دوباره میاد توی بدن.

ای.ان دستاشو دور گردن اون انداخت.
فیلیکس گرفتش محکم‌تر.
مثل اینکه دیگه نمی‌ذاره فرار کنه.
مثل اینکه دیگه نمی‌ذاره هیچ چیز بینشون بمونه.

بارون دوباره شروع کرد به باریدن.
ولی این بار، دیگه مثل یه تهدید نبود.
این بار، مثل یه آهنگ بود.
آهنگ دو دل که سرانجام یه جا افتادن.

فیلیکس از لب ای.ان جدا شد.
نگاه کرد توی چشماش.

— «من همیشه دنبالت می‌یوم.»
— «پس من دیگه فرار نمی‌کنم.»

و البته، هر دوشون می‌دونستن که شاید یه روز دوباره فرار کنه.
ولی هر وقت اون روز بیاد، فیلیکس بازم دنبالش می‌یاد.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_61فصل بیست‌وهفت...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

چون پارت ۱۱ زیاد بود دوتا فرستادم

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

فیلیکس و می سان 💋

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

تا آخر ببین خیلی قشنگه

۳ پارتی

بهار بدون تو

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط