بهار بدون تو

پارت دو
بخش دو

خنجر رو توی دستش چرخوند. تیغه، زیرِ برفِ نرمی که روش می‌نشست، می‌درخشید. انگار که هنوز گرمایِ دستِ چویا رو توی خودش داشت.

دازای خنجر رو گذاشت توی جیب. به آسمون نگاه کرد. خاکستری بود. هیچ رنگی نداشت. هیچ گرمایی. فقط برف که هنوز می‌بارید و باد که از لایِ شاخ و برگ های درخت‌ها می‌گذشت.

«بهار که بیاد...» حرفش رو نصفه نیمه زها کرد. چون می‌دونست که بهار، بدون چویا، فقط یه فصلِ دیگه‌ست.

از پشت بوم پایین اومد. به سمتِ بارِ لوپین رفت. در رو باز کرد و زنگِ کوچیک به صدا دراومد. بار خلوت بود.

دازای به سمتِ میز رفت و نشست. پیرمردِ بارتن اومد کنارش و یه لیوان گذاشت جلوش. «مثل همیشه؟»

دازای می‌خواست بگه آره، ولی نگاهش به لیوان افتاد و یه لحظه... چویا... لبخندِ کجش... اون روزی که توی همین بار نشسته بودن و چویا یه لیوان پتروس گرفته بود.

دازای به پیرمرد نگاه کرد. «نه،

امروز... پتروس.»

پیرمرد چیزی نگفت. بطری رو برداشت و شرابِ قرمزِ تیره رو توی لیوان ریخت. خون‌رنگ. مثل همون روز. آخرین روزش با تنها شریکِ زندگیش.

دازای لیوان رو برداشت. تلخ. دقیقاً همون بویی که چویا عاشقش بود. همون بویی که وقتی چویا می‌نوشید، لبخندِ عمیق‌تری می‌زد. دازای یه جرعه نوشید. تلخیِ شراب توی گلوش نشست، ولی این بار، بهش حسِ نزدیکی می‌داد. نزدیکی به چویا.

توی همون لحظه، توی گوشش، صدایِ چویا پیچید. همون خنده‌ی کج. همون لحنِ مسخره‌باز.

«به همین شراب قسم... یه روز با دستای خودم میکشمت.»

لبخند غمگینی زد، ولی لبخندش به چشماش نرسید. چیزی توی سینه‌اش گیر کرده بود. همون تلخیِ شراب، یا چیزِ دیگه‌ای. نمی‌دونست. فقط می‌دونست که چویا درست می‌گفت. این شراب، تلخ بود. ولی همون تلخیش، شیرین‌ترین چیزی بود که می‌تونست به چویا نزدیکش کنه. پس می‌خوردش. به خاطر چویا. به خاطر اون روزایی که چویا با اون لبخندِ عمیق می‌گفت: «این رو دوست دارم... پس تو هم باید امتحان کنی.»

دستش رو برد توی جیب و خنجر رو لمس کرد. سرد بود، اما زیرِ انگشتاش، یه گرمایِ خفیف حس کرد.

زمزمه کرد:
«چویا...

کجایی؟»

و توی انعکاسِ پنجره، برای یه لحظه، چیزی دید. یه سایه. یه شکلِ آشنا. با موهایِ پرتقالی و پوزخند همیشگی. ولی وقتی برگشت، هیچ‌کس نبود.

دازای به پنجره خیره موند. برف می‌بارید و هیچ‌کس نبود. فقط خودش توی بارِ خالی، با لیوانِ پتروس توی دستش، و با خنجری که توی جیبش گرمایِ دستِ چویا رو داشت.

---
دیدگاه ها (۱۶)

ابلیس

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

پارت بیستم

یک سگ زیادی ولگرد

ابلیس

dark life = ۳۷

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو سانزو

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

🌙 THE GIRL IN HIS DREAMSدختری در خواب‌های او | فیکشن ۶ پارتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط