{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "

پارت " 51 "

" ویو پارک جیمین "

از وقتی آنجلینا از جلوی چشممون دور شده بود، یه حس بدی ته دلم افتاده بود...
اولش فکر کردم مثل همیشه جلوتر رفته و چند دقیقه دیگه برمی‌گرده.
ولی چند دقیقه شد...
بعد ده دقیقه و هنوز خبری ازش نبود...
ایستادم و با نگرانی اطرافمو نگاه کردم:
_آنجلینا؟
صدای جونگ‌کوک از پشت سرم اومد:
_جیمین، چی شد؟..

برگشتم سمتش:
_نیست..

تهیونگ اخم کرد:
_چی نیست؟
_آنجلینا...
لارا با نگرانی نزدیک‌تر اومد:
_یعنی چی نیست؟..

_از چند دقیقه پیش دیگه ندیدمش...
جینا هم سریع گفت:
_شاید برگشته سمت ویلا؟..

سرمو تکون دادم:
_نه... اگه برگشته بود یکی از شما می‌دیدش
جونگ‌کوک بدون حرف جلو اومد:
_بریم پیداش کنیم.

همه با هم راه افتادیم...
هر چند قدم یک بار اسمشو صدا می‌زدم:
_آنجلینا.. آنجل؟.. خانوم کوچولوم؟..
ولی هیچ جوابی نمی‌اومد...

تا اینکه...
یه صدای خیلی ضعیف از بین درخت‌ها شنیدم..
+جیمین...

همون لحظه ایستادم قلبم ریخت:
_آنجلینا؟
دوباره صداش اومد این بار واضح‌تر.
_جیمین...
بدون اینکه منتظر بقیه بمونم، دویدم سمت صدا..
شاخه‌ها به صورتم می‌خوردن ولی حتی حسشون نمی‌کردم...
تا بالاخره دیدمش...
روی زمین افتاده بود...
پاش داخل یه تله گیر کرده بود و پیشونیش هم زخمی شده بود.....
صورتش پر از اشک بود...
چشم‌های آبیش قرمز شده بودن و همین که منو دید، انگار تمام ترسی که تا اون لحظه توی خودش نگه داشته بود شکست...
+جیمین...
با عجله کنارش زانو زدم:
_آنجلینا..

همین که دستمو دید، دستش رو سمتم دراز کرد و با گریه گفت:
+فکر کردم نمیاین...
دلم از دیدنش اینطوری به درد اومد دستشو گرفتم:
_من اومدم... من اینجام...
لباش لرزید:
+خیلی ترسیدم...
_هیس...(سیسی 🙂‍↔️🤏🏻)
آروم دست کشیدم روی موهاش:
_دیگه نترس خانوم کوچولو، پیدات کردم...
اما گریه‌ش بیشتر شد...
خودشو جلو کشید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد:
+جیمین من خیلی ترسیده بودم...
آروم بغلش کردم و محکم نگهش داشتم:
_می‌دونم... می‌دونم

صورتشو گذاشت روی گردنم و فقط گریه می‌کرد:
_من اینجام... دیگه تنها نیستی..
همون لحظه جونگ‌کوک و تهیونگ هم رسیدن..
جونگ‌کوک همین که خواهرشو دید، رنگش پرید:
_آنجل
آنجلینا با شنیدن صدای داداشش سرشو بلند کرد و با گریه گفت:
+کوک...
جونگ‌کوک سریع نشست کنارش و دستشو گرفت:
_اینجام آبجی... داداشت اینجاست...
بعد آروم پیشونیش رو بوسید:
_چرا ازمون دور شدی آخه؟
آنجلینا با گریه گفت:
+من... فقط یه مسیر قشنگ دیدم...

تهیونگ هم کنارش نشست و با دست موهای خیس از اشکش رو از صورتش کنار زد:
_اشکال نداره... الان دیگه پیش مایی...
آنجلینا دوباره زد زیر گریه:
+سرم خیلی درد می‌کنه...
تهیونگ با نگرانی نگاهی به پیشونیش انداخت:
_باید ببریمش بیمارستان

لارا و جینا هم بالاخره رسیدن...
لارا همین که آنجلینا رو دید، دستش رو روی دهنش گذاشت:
_وای خدا...
جینا با نگرانی نزدیک شد:
_آنجل، خوبی؟..
آنجلینا فقط سرشو تکون داد و دوباره صورتشو توی سینه‌ی من پنهون کرد:
+نه...
صدای گریه‌ش می‌لرزید:
+پام درد می‌کنه...
نگاهم رفت سمت پای گیرکرده‌ش
_تکونش ندین

جونگ‌کوک با نگرانی گفت:
_باید هرچه زودتر ببریمش...
_می‌دونم
بعد خم شدم سمت آنجلینا:
_خانوم کوچولو...
سرشو بلند کرد:
+هوم؟
_می‌تونی آروم بشینی؟
چشم‌هاشو بست و با گریه سرشو تکون داد:
+نه... نمی‌تونم...
دلم بیشتر سوخت:
_باشه... لازم نیست...

دستمو زیر زانوهاش بردم و دست دیگه‌مو پشت کمرش گذاشتم.
+جیمین؟
_جانم؟
+درد می‌گیره...
_مواظبتم...(تایپم.. 🤧🤏🏻)
آروم بلندش کردم و تا جایی که می‌شد بدون فشار آوردن به پاش، توی بغلم نگهش داشتم...
همین که توی بغلم جا گرفت، دستاش دوباره دور گردنم حلقه شد...

سرشو روی شونه‌م گذاشت و هنوز اشک می‌ریخت..
جونگ‌کوک با نگرانی کنارم راه افتاد:
_آروم‌تر جیمین..
_حواسم هست
تهیونگ جلوتر رفت و مسیر رو نگاه کرد...
لارا کنار جینا بود و مدام پشت سرشو نگاه می‌کرد..
جینا با نگرانی گفت:
_آنجلیناچیزی نیست... الان می‌رسیم...
آنجلینا با صدای خیلی آروم گفت:
+می‌خوام برگردم خونه...
آروم گونه‌شو نوازش کردم:
_اول بیمارستان..
چشم‌هاشو باز کرد و نگام کرد:
+جیمین...
_هوم؟
+تو میای؟
یه لحظه قلبم گرفت آروم‌تر بغلش کردم:
_تا وقتی خوب نشی یه قدم ازت دور نمی‌شم..

اشک دیگه‌ای از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد:
+قول؟
لبخند خیلی کوچیکی زدم:
_قول..
بعد به بقیه نگاه کردم و با جدیت گفتم:
_مستقیم می‌ریم بیمارستان...
جونگ‌کوک سر تکون داد:
_آره
تهیونگ هم گفت:
_بریم...

ادامه در کامنت.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

اسم فیک = «محو اقیانوس نگاهت»پارت «40»ویو جئون آنجلیناحدود ظ...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 26همه با عجله...

27part _چند روز بعد_لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وار...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.چند ثانیه طول کشید ...

چندپارتی جونگ کوک

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو میکا_____جلوی بیم...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط