{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

One

📸 دکمه ی شاتر
پارت یک :

رنگ را انتخاب کردم و با کمک موس ، آن را بر روی عکس مشتری منطبق کردم . فقط نور پردازیش مانده است و بعد آن هم باید تماس بگیرم و بگویم که بیایند و عکس ها را انتخاب کنند .
ـــ چی شد دلوین ؟
لب هایم را با زبان تر کردم . بعد از اینکه کار گونه را تمام کردم نگاهی به یاسمین کردم . داشت آبمیوه میخورد و با چشمانی گرد شده منتظر پاسخم بود . لبخند ملیحی زدم و گفتم : دارم ادیتش میکنم . کارم که تموم شد ، باید بهشون زنگ بزنم .
لب هایش نی را رها کردند . با خنده گفت : بگم که کارت سخته !
نگاهم را به مانیتور دوختم و به ادامه کارم پرداختم .
ـــ چرا ؟
خنده ای کرد ؛ خنده ای که تنها یک معنا داشت . مشتری که دنبال گیر دادن است و میخواهد با این بهانه پول کمتری بپردازد .
ـــ این خنده ای که تو کردی...
سرم را به طرفش چرخاندم و به حالت افسوس گونه پایین انداختم و گفتم : تا تهشو خودم رفتم . ایشالا که بگه » بعداً میام «...
و سرم را بلند کردم . چشمکی شیطنت آمیز زدم .
ـــ که نصیب شما شن.
اخم کرد .
ـــ بد جنس !
به او که آنقدر شاکی شده بود و داشت زیر لب غر میزد ، خندیدم و به کارم رسیدم .
نور پردازی را تمام کردم . نفسم را باصدا رها کردم و خود را به پشتی صندلی سپردم .
ـــ تموم کردی ؟
نوک پاهایم را به زمین زدم و صندلی به طرف یاسمین چرخاندم .دست به سینه شدم و با اخم نگاهش کردم .
ـــ نه هنوز زندم و زندگی میکنم .
خندید .
ـــ ببخشید . نه ؛ منظورم این بود که کار تو تموم کردی ؟
دستی به پیشانیم کشیدم .
ـــ اره ، خدارو شکر . فقط مونده بزنگم .
نگاهش را به سیستمش داد و مردمک چشمانش در یک ثانیه به چندین جا سر زد .
ـــ اوهوم . پس بزنگ و دیگه برو خونه .
آب دهانم را قورت دادم و به صفحه مانیتور نگاه کردم . حالا که حرف خانه شد ، فکر کنم بهتر بود ، بیشتر طولش میدادم . نفسی کشیدم و صندلی را چرخاندم . دستم را دراز کردم که تلفن را بردارم که لرزش گوشیم متوقفم کرد . نگاهم را به صفحه اش دوختم ، شماره بود . یه تماس ناشناس دارم ؟ عجیبه . گوشی را برداشتم و دکمه‌ ی سبز را کشیدم .
ـــ بله ؟ بفرمائید.
صدای مردی از پشت تلفن به گوشم رسید .
ـــ خانم دلوین سمیعی ؟
با من چه کار دارد ؟ کی می تواند باشد ؟
ـــ بله خودم هستم .
مرد صدایش را صاف کرد و ادامه داد : بنده اِرجانی هستم وکیل جناب قربانی . ایشون ، دایی مادرتون بودند .
بودن ؟ دایی محسن ؟ بابا گفته بود که خیلی وقت پیش روابطش را ، با خانواده ما قطع کرده است ؛ از موقع مرگ مادربزرگ مامان . پس برای چی از طرف او زنگ زدن ؟
ـــ بله ، بفرمائید .
ـــ متاسفانه ، ایشون چند روز پیش بر اثر سرطان پیشرفته فوت کردند . تسلیت میگم .
مرده؟ آب دهانم را قورت دادم .
ـــ بنده در وصیت نامه ایشان بندی رو پیدا کردم که ایشون اعتراف کردند که ارثیه مادربزرگتون رو بالا کشیده بودند و ذکر کرده بودند که این ارثیه باید به تنها نوه اش یعنی شما برسه .
دقیقا طبق حرف های بابا است . دندان هایم بر روی پوست لب کشیدم . پس یعنی الان به من یک ارثیه میرسد . ارثیه بابا که کلش توسط کسری گرفته شد . حتی نگذاشت یک اسکناس هم از بابا به من برسد .
ـــ ارثیه ؟ ... چی هست حالا ؟
ـــ یه خونه ویلایی قدیمی تو یه شهر جنگلی . متعلق به مادر مادربزرگتون بوده و طبق اعتراف جناب قربانی این ملک به وصیت مادرشان متعلق به خواهرشون ، مادربزرگتون بوده.
خونه ؟ یه خونه به من ارث رسیده ؟ یعنی میتوانم ...
ـــ خب سوالی هست خانم سمیعی ؟
در خودکار را باز و بسته کردم . نگاهی به یاسمین که داشت با دقت حساب و کتاب میکرد ،کردم .
ـــ خونه خالیه ؟
صدای مطمئن ارجانی به گوشم رسید .
ـــ تا اونجایی که بنده اطلاع دارم ؛ بله .
شاید بگین که مسخره است ؛ ولی من از این بله ، انقدر خوشحال شدم که مطمئنم برای بله شوهر آیندم هم انقدر ذوق نمیکنم . لبم تر کردم و لب های گشاد شده پرسیدم : میتونم برم و اونجا ساکن شم ؟
و دوباره بله ای گفت ، خوشحالی با بند بند وجودم گره خورد . ارجانی کمی درباره ی اینکه این کار را به دوستش محول میکند ، چون نمی تواند به ایران بیاید گفت و درباره کار ها و هماهنگی ها . تشکر کردم و در آخر تلفن بر روی ارجانی قطع کردم .
................................
🌿ممنون که اولین قدم را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

رمان :قرار داد سر نوشت

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط