𐙚 پارت ² | ویو نامرا
𐙚 پارت ² | ویو نامرا
بالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم رو بستم.
موکا کیفش رو برداشت و گفت:
ـ نامرااا، بیا بریم سالن غذاخوری! از صبح دارم از گشنگی میمیرم.
با خنده گفتم:
ـ تو که زنگ اول ساندویچتو خوردی!
ـ خب که چی؟ آدم گرسنه میشه دیگه!
ـ باشه بابا، بیا بریم!
از کلاس بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم.
وقتی رسیدیم، تقریباً همهی میزها پر بودن. من و موکا یه میز خالی پیدا کردیم و نشستیم.
موکا داشت از اتفاقی که دیروز براش افتاده بود تعریف میکرد که یهو نگاهم به یه نفر افتاد.
سوهو.
با چندتا از دوستاش پشت میز کناری نشسته بود و باهاشون میخندید.
همون موقع یکی از دوستاش چیزی گفت که باعث شد سوهو محکم بزنه روی میز و از خنده خم بشه.
با دیدن قیافهش ناخودآگاه خندم گرفت.
موکا وسط حرفش مکث کرد.
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ به چی نگاه میکنی؟
سریع نگاهم رو برگردوندم.
ـ ه... هیچی!
موکا مسیر نگاهم رو دنبال کرد و وقتی سوهو رو دید، لبخند گشادی زد.
ـ آهااا!
ـ آهااا چی؟!
ـ هیچی عزیزم، هیچی!
ـ موکا، به خدا اگه شروع کنی...
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدایی از کنار میزمون بلند شد.
ـ سلام به دوتا خانوم فضول!
سرم رو بلند کردم.
سوهو بود!
موکا با خنده گفت:
ـ خودتی فضول!
سوهو صندلی خالی کنار میز رو عقب کشید و بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، نشست.
ـ چه برخورد گرمی! آدم دلش میخواد هر روز بیاد اینجا.
موکا گفت:
ـ مگه کسی دعوتت کرده بود بیای بشینی؟
سوهو یه سیب از سینی موکا برداشت.
ـ نه، ولی وقتی بهترین دوستت اینجاست، چرا نیام؟
با شنیدن حرفش، نزدیک بود آب توی گلوم بپره.
موکا با تعجب نگاش کرد.
ـ بهترین دوست من؟!
سوهو گازی به سیب زد و گفت:
ـ آره دیگه. مگه اسمش چیه؟
موکا با شیطنت گفت:
ـ نامرا.
سوهو سرش رو به طرفم چرخوند.
ـ آهان، نامرا خانوم!
نگاهش کردم.
ـ چ... چیه؟
لبخند شیطونی زد.
ـ چرا اینقدر دستپاچهای؟
ـ من دستپاچه نیستم!
ـ پس چرا لکنت گرفتی؟
موکا زد زیر خنده.
ـ سوهو، ولمون کن بابا!
سوهو به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
ـ من که کاری نکردم! خودش هر بار منو میبینه قاطی میکنه.
با حرص گفتم:
ـ وای، چقدر پررویی تو!
سوهو خندید.
ـ تازه فهمیدی؟
موکا از خنده سرش رو روی میز گذاشته بود.
منم یه دستمال کاغذی برداشتم و به سمت سوهو پرت کردم.
ـ برو پی کارت!
سوهو دستمال رو گرفت و گفت:
ـ چشم، خانوم رئیس!
بعد بلند شد و درحالیکه به سمت دوستاش میرفت، برگشت و گفت:
ـ راستی، نامرا!
با بیحوصلگی جواب دادم:
ـ چیه دیگه؟!
ـ ساندویچت رو بخور، سرد شد!
بعد خندید و رفت.
چند ثانیه به جایی که نشسته بود نگاه کردم.
موکا آروم آروم برگشت سمتم.
ـ نامرا؟
ـ چیه؟
ـ تو چرا هنوز داری بهش نگاه میکنی؟
سریع سرم رو برگردوندم.
ـ من نگاهش نمیکردم!
موکا خندید.
ـ باشه، هرچی تو بگی!
با اخم گفتم:
ـ موکا، یه بار دیگه حرف بزنی، ساندویچتو میخورم!
موکا ساندویچش رو سریع برداشت و گفت:
ـ به غذای من دست نزن، دیوونه!
هر دومون زدیم زیر خنده.
اما چند دقیقه بعد، وقتی دوباره اتفاقی نگاهم به سوهو افتاد، دیدم اونم داره نگام میکنه.
تا چشم توی چشم شدیم، لبخند کجی زد و با دست به ساندویچم اشاره کرد.
یعنی هنوز داشت مسخرهم میکرد!
با حرص نگاهم رو برگردوندم و زیر لب گفتم:
ـ ازت متنفرم، سوهو!
موکا پرسید:
ـ چی گفتی؟
ـ گفتم ساندویچت رو بخور!
موکا با شک نگام کرد.
ـ من که ساندویچم رو خوردم!
و من فهمیدم که احتمالاً قراره امسال سختترین سال تحصیلیم باشه؛ چون یه پسر پررو به اسم سوهو تصمیم گرفته بود اعصابم رو به بازی بگیره!
پایان پارت ² ୨୧
بالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم رو بستم.
موکا کیفش رو برداشت و گفت:
ـ نامرااا، بیا بریم سالن غذاخوری! از صبح دارم از گشنگی میمیرم.
با خنده گفتم:
ـ تو که زنگ اول ساندویچتو خوردی!
ـ خب که چی؟ آدم گرسنه میشه دیگه!
ـ باشه بابا، بیا بریم!
از کلاس بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم.
وقتی رسیدیم، تقریباً همهی میزها پر بودن. من و موکا یه میز خالی پیدا کردیم و نشستیم.
موکا داشت از اتفاقی که دیروز براش افتاده بود تعریف میکرد که یهو نگاهم به یه نفر افتاد.
سوهو.
با چندتا از دوستاش پشت میز کناری نشسته بود و باهاشون میخندید.
همون موقع یکی از دوستاش چیزی گفت که باعث شد سوهو محکم بزنه روی میز و از خنده خم بشه.
با دیدن قیافهش ناخودآگاه خندم گرفت.
موکا وسط حرفش مکث کرد.
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ به چی نگاه میکنی؟
سریع نگاهم رو برگردوندم.
ـ ه... هیچی!
موکا مسیر نگاهم رو دنبال کرد و وقتی سوهو رو دید، لبخند گشادی زد.
ـ آهااا!
ـ آهااا چی؟!
ـ هیچی عزیزم، هیچی!
ـ موکا، به خدا اگه شروع کنی...
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدایی از کنار میزمون بلند شد.
ـ سلام به دوتا خانوم فضول!
سرم رو بلند کردم.
سوهو بود!
موکا با خنده گفت:
ـ خودتی فضول!
سوهو صندلی خالی کنار میز رو عقب کشید و بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، نشست.
ـ چه برخورد گرمی! آدم دلش میخواد هر روز بیاد اینجا.
موکا گفت:
ـ مگه کسی دعوتت کرده بود بیای بشینی؟
سوهو یه سیب از سینی موکا برداشت.
ـ نه، ولی وقتی بهترین دوستت اینجاست، چرا نیام؟
با شنیدن حرفش، نزدیک بود آب توی گلوم بپره.
موکا با تعجب نگاش کرد.
ـ بهترین دوست من؟!
سوهو گازی به سیب زد و گفت:
ـ آره دیگه. مگه اسمش چیه؟
موکا با شیطنت گفت:
ـ نامرا.
سوهو سرش رو به طرفم چرخوند.
ـ آهان، نامرا خانوم!
نگاهش کردم.
ـ چ... چیه؟
لبخند شیطونی زد.
ـ چرا اینقدر دستپاچهای؟
ـ من دستپاچه نیستم!
ـ پس چرا لکنت گرفتی؟
موکا زد زیر خنده.
ـ سوهو، ولمون کن بابا!
سوهو به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
ـ من که کاری نکردم! خودش هر بار منو میبینه قاطی میکنه.
با حرص گفتم:
ـ وای، چقدر پررویی تو!
سوهو خندید.
ـ تازه فهمیدی؟
موکا از خنده سرش رو روی میز گذاشته بود.
منم یه دستمال کاغذی برداشتم و به سمت سوهو پرت کردم.
ـ برو پی کارت!
سوهو دستمال رو گرفت و گفت:
ـ چشم، خانوم رئیس!
بعد بلند شد و درحالیکه به سمت دوستاش میرفت، برگشت و گفت:
ـ راستی، نامرا!
با بیحوصلگی جواب دادم:
ـ چیه دیگه؟!
ـ ساندویچت رو بخور، سرد شد!
بعد خندید و رفت.
چند ثانیه به جایی که نشسته بود نگاه کردم.
موکا آروم آروم برگشت سمتم.
ـ نامرا؟
ـ چیه؟
ـ تو چرا هنوز داری بهش نگاه میکنی؟
سریع سرم رو برگردوندم.
ـ من نگاهش نمیکردم!
موکا خندید.
ـ باشه، هرچی تو بگی!
با اخم گفتم:
ـ موکا، یه بار دیگه حرف بزنی، ساندویچتو میخورم!
موکا ساندویچش رو سریع برداشت و گفت:
ـ به غذای من دست نزن، دیوونه!
هر دومون زدیم زیر خنده.
اما چند دقیقه بعد، وقتی دوباره اتفاقی نگاهم به سوهو افتاد، دیدم اونم داره نگام میکنه.
تا چشم توی چشم شدیم، لبخند کجی زد و با دست به ساندویچم اشاره کرد.
یعنی هنوز داشت مسخرهم میکرد!
با حرص نگاهم رو برگردوندم و زیر لب گفتم:
ـ ازت متنفرم، سوهو!
موکا پرسید:
ـ چی گفتی؟
ـ گفتم ساندویچت رو بخور!
موکا با شک نگام کرد.
ـ من که ساندویچم رو خوردم!
و من فهمیدم که احتمالاً قراره امسال سختترین سال تحصیلیم باشه؛ چون یه پسر پررو به اسم سوهو تصمیم گرفته بود اعصابم رو به بازی بگیره!
پایان پارت ² ୨୧
- ۹۶۱
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط