کپشننننن😈💃🤣
کپشننننن😈💃🤣
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و نه
نفس نفس میزد و لب برچید
-رئیس نیکولای ولکوف برگشتن لهستان
با پوزخندی به بابا که سریع لب باز کرد
-اومده بودی اینو بگی
-نه آقا آرکان ولکوف برای پسرش و عروسش مهمونی گرفته
+عروس ولکوف ها
-بله رئیس
بابا سرش رو تکون داد و نگهبان زد بیرون با پوزخندی قهوه امو
سر کشیدم
که بابا لب برچید
-آلکسی خراب کاری کنی بد میبینی
+نگران نباش بابا جان
"فرشته"
تو یه حیاط بزرگ که انگار باغی بود واسه خودش پیاده شدم
سودی کشیدم
کنار نیکولای قرار گرفتم که دست بزرگش دور کمرم حلقه شد
یکم استرس و دلهره داشتم
نِلی با ذوق رفت بغل زنی زنی شیک پوش و خشک و مرد مو گندمی کنارش ایستاده بود ته ریشش
یکم شباهت به نیکولای داشت آلا رفت سمت اون زن و محکم بغلش کرد
-سلام زن دایی
-سلام عزیزم
من و نیک نزدیک اون مرد شدیم یک لبخند گرم باعث شد یکم
از استرسم کم شه
-خوش اومدی پسرم
-ممنون بابا
مردونه همو بغل کردن دستشو جلو اورد بوسه ای زدم و سرمو
روی پیشونیش گذاشتم .
و عقب کشیدم
-دخترم خوش اومدین
نیکولای سری تکون داد و منو بیشتر به خودش چسبوند
-معلومه خوش اومدیم
اون زن اومد سمتمون نگاهش روی کل اجزای صورتم چرخید و بعد با لبخند اومد نزدیکم منو محکم بغل کرد
-خوش اومدی عروس زیبای من
جدا شد و لب برچید .
-فرشته ولکوف هان
یکم تعجب کردم که نِلی چسبید به مامانش و لب برچید
-عه مامان لو نده دیگه داداشم راز هاشو نمیگه
نیکولای خنده مردونه ای کرد و لب برچید
-از اول بهت اعتماد نداشتم وبعد رو به من لب برچید
.
-عروسکم بریم تو
مامانش تازه فهمید که اومد بغل دستم منو به داخل خونه برد با دیدن یه دختر چشم و ابرو بور چشمای درشت سبز
یکم تعجب کردم این کیه
نزدیک نیکولای شد و بغلش کرد
-سلام پسر خاله
خودشو قشنگ میمالید به نیک چشمامو گرد کردم که نیک اونو از خودش فاصله داد .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
خوب اینم کادو کوچیکی از طرف من به اون دوست ناشناسمونننن بوس بهتت تولدت مبارک قشنگ خانوم 🛐🛐🛐
ایشالا هر چی غم و غصه داری پاک شه از بین بره 🎀🛐🌚
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و نه
نفس نفس میزد و لب برچید
-رئیس نیکولای ولکوف برگشتن لهستان
با پوزخندی به بابا که سریع لب باز کرد
-اومده بودی اینو بگی
-نه آقا آرکان ولکوف برای پسرش و عروسش مهمونی گرفته
+عروس ولکوف ها
-بله رئیس
بابا سرش رو تکون داد و نگهبان زد بیرون با پوزخندی قهوه امو
سر کشیدم
که بابا لب برچید
-آلکسی خراب کاری کنی بد میبینی
+نگران نباش بابا جان
"فرشته"
تو یه حیاط بزرگ که انگار باغی بود واسه خودش پیاده شدم
سودی کشیدم
کنار نیکولای قرار گرفتم که دست بزرگش دور کمرم حلقه شد
یکم استرس و دلهره داشتم
نِلی با ذوق رفت بغل زنی زنی شیک پوش و خشک و مرد مو گندمی کنارش ایستاده بود ته ریشش
یکم شباهت به نیکولای داشت آلا رفت سمت اون زن و محکم بغلش کرد
-سلام زن دایی
-سلام عزیزم
من و نیک نزدیک اون مرد شدیم یک لبخند گرم باعث شد یکم
از استرسم کم شه
-خوش اومدی پسرم
-ممنون بابا
مردونه همو بغل کردن دستشو جلو اورد بوسه ای زدم و سرمو
روی پیشونیش گذاشتم .
و عقب کشیدم
-دخترم خوش اومدین
نیکولای سری تکون داد و منو بیشتر به خودش چسبوند
-معلومه خوش اومدیم
اون زن اومد سمتمون نگاهش روی کل اجزای صورتم چرخید و بعد با لبخند اومد نزدیکم منو محکم بغل کرد
-خوش اومدی عروس زیبای من
جدا شد و لب برچید .
-فرشته ولکوف هان
یکم تعجب کردم که نِلی چسبید به مامانش و لب برچید
-عه مامان لو نده دیگه داداشم راز هاشو نمیگه
نیکولای خنده مردونه ای کرد و لب برچید
-از اول بهت اعتماد نداشتم وبعد رو به من لب برچید
.
-عروسکم بریم تو
مامانش تازه فهمید که اومد بغل دستم منو به داخل خونه برد با دیدن یه دختر چشم و ابرو بور چشمای درشت سبز
یکم تعجب کردم این کیه
نزدیک نیکولای شد و بغلش کرد
-سلام پسر خاله
خودشو قشنگ میمالید به نیک چشمامو گرد کردم که نیک اونو از خودش فاصله داد .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
خوب اینم کادو کوچیکی از طرف من به اون دوست ناشناسمونننن بوس بهتت تولدت مبارک قشنگ خانوم 🛐🛐🛐
ایشالا هر چی غم و غصه داری پاک شه از بین بره 🎀🛐🌚
- ۶۶۴
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط