+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.‌3


صدای ملایم زنگ گوشی، آرامش اتاق خوابم رو بهم زد. چشم‌هام رو باز کردم و نگاهی به نور ملایمی که از پشت پرده‌های حریرِ قدیِ اتاق به داخل می‌تابید انداختم. سئول از پشت پنجره‌ی بزرگ پنت‌هاوسم، غرق در تکاپوی همیشگی بود.

نفس عمیقی کشیدم. امروز دوشنبه بود و تقویم کاری‌ام پر از جلسات مهم برای شرکتش بیوتی‌سئول (Beauty Seoul). با بی‌میلی از تخت جدا شدم و به سمت تراس رفتم. هوای صبحگاهی سئول همیشه طعمِ قهوه و دود ماشین‌ها رو با هم داشت، ولی برای من، بوی موفقیت می‌داد.

بعد از یک دوش آب گرم، در حالی که داشتم طبق معمولِ هر روز، جدیدترین محصولِ کرمِ آبرسانِ برند خودمون رو روی پوستم تست می‌کردم، صدای دینگِ گوشیم بلند شد. لیا بود؛ بهترین دوستم و البته دست راستِ من توی شرکت.

پیامش رو باز کردم: رئیسِ خانم! باز که داری روی محصولاتِ جدید وسواس به خرج می‌دی؟ زودتر خودت رو برسون، مدیرِ بازاریابی کلافه‌مون کرده!

خندیدم. لیا همیشه همین‌قدر پرانرژی و رک بود. سریع پیراهنِ سفیدِ ابریشمی‌ام رو با کت و شلوارِ خوش‌دوختِ کرمی‌رنگم ست کردم و نگاهی به آینه انداختم. کیم ا.ت، رئیس جوان و سخت‌کوشِ سئول، آماده بود تا یک روز دیگه رو به قلمرو خودش اضافه کنه.

کیفم رو برداشتم، عینک آفتابی‌ام رو زدم و از پنت‌هاوس خارج شدم. راننده منتظرم بود، اما امروز دلم می‌خواست خودم رانندگی کنم؛ حتی توی شلوغیِ خیابون‌های گانگنام هم حسِ قدرتِ پشتِ فرمون، چیزی بود که نمی‌تونستم ازش بگذرم.............
ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۱)

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

part 10

Why Did I Fall in Love with You?P²ویو دوهیبا عصبانیت وارد شر...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

اخرین دعا 30

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

شاهکاری به نام دروغ

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸ویو میکا_____چند ثانیه...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط