ادامـه تـڪپارتــے..!؟

از خواب بیدار شدی..خواب عجیبی دیدی..خواب چهره آشنایی رو دیدی ..عجیبه حتی تو خواب هم برای اون چهره بی تابی میکردی..بلند شدی سمت آشپزخونه رفتی و مامانت که داشت با عشق برات صبحونه درست
میکرد از پشت بغلش کردی وصبح بخیر قشنگی مهمونش کردی..تو رو وادار به نشستن به پشت میزی کرد که برای تک دخترش آماده کرده بود..باهم نشستید تا صبحونه بخورید که با لپ های قرمز مامانت مواجه شدی به خاطر حرارت گازی بود که داشت برای تو قهوه مورد علاقتو درست میکرد..یاد لپ های قرمز مرد غریبه افتادی..انگار زمینو و زمان دست به دست هم دادن که هر دقیقه یادش بیوفتی..بعد از تموم شدن صبحونه مامانت ازت خواست تا بری قهوه و شکلات لازم برای خونتون رو بخری ..یاد دیشب افتادی هات چاکلت اون قهوه فروش خیلی فریبنده بود ..پس برای رفتن به همونجا آماده شدی ..اینبار به جای شالگردن سفید یه شالگردن کاراملی دور گردنت پیچیدی...این مسیر اتفاقات دیروز رو چندین بار بهت یاد آوری کرد...
...
چند ساعتی بود که تو اوج سرمای زمستون نشسته بود و منتظر صاحب عطر فریبنده شالگردن بود تا بیاد و دل بی قرارش رو آروم کنه ..کم کم از اومدنت نا امید میشد ... دختری رو دید که با موهای خرمایی و شالگردن کاراملی نزدیک میشد..اون چشمایی رو دید که همین دیشب باعث از دست دادن قلبش شده بود..پس بلند شد و با استرسی که سعی در فروکش کردنش داشت نزدیکت شد..اما حرفی نزد تو هم چیزی نگفتی فقط داشتین بی قراری که توی این مدت تجربه کرده بودین رو به رخ هم میکشیدین..دانه های برف بزرگتر شدن ..مرد غریبه مقابلت بی مقدمه دستاتو گرفت و تو رو سمت همون قهوه فروش معروف که صندلی جلوی مغازش سایبون داشت برد تا قطره های برف مزاحمتون نشه..سردر گم بودی ...بلاخره لباشو از هم جدا کرد و شروع به حرف زدن کرد ..صداش رو فوق العاده به رخت کشید...
نامجون:تو واقعا کی هستی؟! چطور ممکنه؟!چطوری تونستی با اون چشمای قشنگت قلبمو بدزدی؟! من رو یه شب تموم مست عطر خودت کنی؟!آه باید قبول کنم که قلبمو باختم به یه دختر غریبه که مطمعنم اگه بدونه مافیام میترسه و از دستم فرار میکنه..
سرشو پایین انداخت آخرین جملات رو آروم تر گفت..اما با حرفی که گفتی ذهنش رو به چالش گرفتی..
مینهی:قهوه فروشی عجیبه.. به مردم قهوه میفروشه ولی به من عشق فروخت...کی میدونه شاید اگه دیشب یه لیوان هات چاکلت محبوبش رو نخورده بودم شاید عاشق نمیشدم!
با چشمای سوالی به چشمات خیره شد..که ادامه دادی..
مینهی:چرا اینطوری نگام میکنی؟!درسته عاشقه یه غریبه شدم شاید مافیا باشه ولی عشق حرف حالیش نمیشه ..
لبخند گرمی بهش هدیه دادی و سرتو رو شونه مرد غریبه گذاشتی و باعث پرواز میلیون ها پروانه تو قلبش شدی...



اگه میخواستم براش اسم انتخاب کنم حتما میذاشتم:
#قهوه_فروشی_که_عشق_میفروخت
همونطور که بهتون قول دادم ادامش دادم اگه بد شد معذرت میخوام دفه های بعد جبران میکنم شکلاتام ؛)))
حمایت نشم فرشته ها؟! :))
دیدگاه ها (۲۴)

پارت ۴۶

داستان دختر گل فروش قسمت یک برای دیدن کلیپ ها فالو کن

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

بعضی آهنگ‌ها فقط آهنگ نیستن…یه نفر رو یادت میارن که هنوز یه ...

این لپ‌تاپ فقط ۷۸۴ گرمه! 😱🔥💻 Microsoft Surface Pro 5یه تبلت؟...

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

ادامه اگه روز مرد براشون کادو بخریم :تاکئومی : ات : تاکئومی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط