پارت ۴۶

اون شب رو تو بغل تهیونگ خوابم برد. صبح که بیدار شدم، تخت خالی بود. پتو روی من مرتب کشیده شده بود. ولی تهیونگ نبود. یه لحظه ترسیدم. نکنه رفته؟ نکنه اتفاقی افتاده؟

از تخت پایین پریدم. از پله‌ها سرازیر شدم. تو سالن، بوی قهوه پیچیده بود. تهیونگ پشت میز چوبی نشسته بود. با یه پیراهن مشکی که آستین‌هاش رو بالا زده بود. اون مرد مرموز هم کنار شومینه ایستاده بود. با اون عصاش.

تهیونگ با شنیدن صدای قدم‌هام، سرش رو بلند کرد. نگاهش سرد بود، ولی یه چیزی توش بود. آرامش.
& (آروم) بیدار شدی. بیا صبحانه.

رفتم سمت میز. یه بشقاب نون و پنیر جلوم بود. نشستم. مرد مرموز به من نگاه کرد. با یه لبخند آروم.
¢ صبح بخیر، خانم جوان. امیدوارم خوب خوابیده باشید.

· ب... بله. ممنون.

تهیونگ فنجون قهوه‌ش رو گذاشت زمین.
& (به مرد) خب. حرفات رو بزن. نقشه چیه؟

مرد عصاش رو روی زمین تکیه داد.
¢ ژان وی یه ضعف داره. یه ضعف بزرگ. اون به شدت به یه چیز وابسته‌ست. یه چیزی که اگه ازش گرفته بشه، دیوونه می‌شه.

· چ... چی؟

¢ (مرد به من نگاه کرد) یه نمایشگاه بزرگ تو مرکز شهر هست. سه شب دیگه. ژان وی یه اثر هنری خیلی خاص رو اونجا به معرض نمایش می‌ذاره. اثری که با پول نمی‌شه خریدش. اون به این نمایشگاه خیلی اهمیت می‌ده. اگه اون شب اونجا نباشه یا اتفاقی بیفته، کل اعتبارش می‌ریزه.

تهیونگ به میز تکیه داد.
& یعنی می‌خوای تو اون شب به نمایشگاهش حمله کنیم؟

¢ نه. حمله نمی‌کنیم. ما فقط یه مهمون ناخونده می‌فرستیم. یکی که ژان وی رو از پا در بیاره.
(به من نگاه کرد) یکی که خودِ ژان وی نمی‌تونه بهش دست بزنه. چون اگه بزنه، همه چیز رو از دست می‌ده.

تهیونگ اخم کرد.
& تو داری می‌گی روآن بره؟

¢ دقیقاً. روآن باید بره. به عنوان یه مهمون. یه مهمون خاص. و تهیونگ، تو باید از دور مراقبش باشی. چون ژان وی تو نمایشگاه، هیچ‌وقت به یه مهمون زن حمله نمی‌کنه. به خصوص اگه اون زن، ظاهر یه خانم اشرافی رو داشته باشه.

قلبم تند زد. من؟ تنها؟ بین گرگ‌ها؟

· م... من نمی‌تونم. من بلد نیستم. من...

تهیونگ بلند شد. صندلی رو محکم به عقب هل داد. رفت سمت پنجره. چند لحظه سکوت کرد. بعد برگشت. نگاهش سرد بود.
& (به مرد) نه. روآن نمی‌ره. من خودم می‌رم.

¢ اگه تو بری، ژان وی بوی تو رو می‌فهمه. اون تمام حرکات تو رو زیر نظر داره. ولی روآن... روآن یه چهره‌ی جدید تو این بازیه. هیچ‌کس تو دنیای مافیا نمی‌شناسش. اون تنها برگ برنده‌ی ماست.

تهیونگ یه نفس عمیق کشید. نگاهش به من افتاد. یه نگاه طولانی. سرد. ولی پر از یه ترس پنهون.
& (آروم) من نمی‌ذارم تنها بری.

¢ پس باهاش برو. ولی نه به عنوان تهیونگ، رئیس مافیا. بلکه به عنوان... یه محافظ. یه همراه. یه کسی که کسی نمی‌شناسش.
دیدگاه ها (۴)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

the lost leaves/رمان جیمین

dark life = 30

دختر و پارتی

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

چند پارتی تهیونگ

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط