P29

هیونجین ویو:

جلوی چشمم دیدم که هه این از در رفت بیرون تا بلند شدم صداب پدربزگ شنیدم
_بشین، حق نداری بری دنبالش
+شوخیتون گرفته؟ مگه چندین سال منتظر نوه هات نبودی حالا به این راحتی میذاری بره؟
_اون انتخاب کرد که یه کیم نباشه پس من دیگه نوه ای به اسم هه این ندارم
با حرص دندونام فشار دادم که دیدم رفت اتاقش چطور میتونست انقدر بیخیالش باشه خواستم برم که هان دستم گرفت و دم گوشم گفت
_هه این حتی برای مطمئن شدن از حال یوری هم باشه برمیگرده پس بیخیالش باش باید بزاری تصمیم پدربزرگ هم عوض بشه
+شوخیت گرفته؟ تو واقعا اسم خودت میزاری برادر
دستم از دستش کشیدم بیرون


ویو یونجون:

عصبی سرم روی میز گذاشته بودم دستام حلقه کردم دور هم که یکی از ادمام اومد
_قربان
+باز چیه مگه نگفتم هیچکسی نیاد تو اتاق هااا
_قربان ولی خیلی مهمه
+بگو
_سایکو برگشته
با شنیدن این اسم چشمام گرد شد
+چی گفتی؟
_دارم راست میگم قربان فکر میکنم سایکو واقعی برگشته چون جدی جدی داره کل ساختمون نابود میکنه یکی از انبار هامون هم منفجر شده این اخرین ویدیو دوربین های امنیتی ازش
گوشیش گرفتم شروع کردم به نگاه کردن حرکاتش بی هیچ رحمی بود و چهرش خشک بود با اون اخمی که نشون میداد عصبیه
+همین الان نیروهارو بفرست سراغش احمقس چرا داری به من نگاه میکنیی زودبااش
اون دختره روانی حتما از اینکه دوستش آسیب دیده داره اینجوری میکنه قبلا درموردش شنیده بودم اون جون خودشم براش مهم نیست چه برسه به بقیه باید هرچی زودتر جلوش بگیرم


هه این ویو:

بی حس بودن، خالی بودن ، طردشدگی حس میکنم امروز جام با جینکس عوض شده بود
اسلحم پر کردم چهار نفر اومدن جلو تیر تو سر دوتاشون خالی کردم دونفر از پشت من گرفتن با ساق پا لگد زدم به پای یکیشون با ارنجم زدم تو بازوش بهش شلیک کردم صدای مشتی که تو صورتم میومد تشخصیش داد سرم سریع بردم عقب دستش به سمت عقب کشیدم پیچوندم با شکستن دستش افتا روی زانوهاش که بهش شلیک کردم به راهم ادامه دادم سوار اسانسور شدم رسیدم به اخرین طبقه برج اون یونجون عوضی در رفته بود ، خواستم برگردم که
_همونجا وایستااا دستور میدم وایستی وگرنه شلیک میکنم
از آیینه ای که اون گوشه بود میتونستم ببینم ۱۲ نفر با اسلحه پشتم بودن
_دستات ببر بالا زودبااش
دستام بردم بالا و اسلحه رو هم گذاشتم اون گوشه
_خوبه حالا تکون بخور باید باهامون بیای ، تو دردسر افتادی سایکو
+هومم دردسر؟*لحن سرد اروم
_معلومه
+بنظرم ، شماها تو دردسر افتادید
_چی ؟؟
این گفتم پوزخند زدم سریع اسلحم برداشتم شروع کردم به شلیک کردن بهشون جلوی همه تیر ها جاخالی دادم دوییدم سمت رییسشون که با ترس بهم شلیک میکرد با یه حرکت پریدم و خنجری که قایم کرده بودم کشیدم روی گردنش جلوی همه سربازاش خون بالا اورد بی جون افتاد زمین همشون شوکه شده بودن که شروع کردم به شلیک کردن بهشون ، خون روی صورتم پاک کردم باید قبل منفجر شدن ساختمون میرفتم چون بمب کار گذاشته بودم پنجره شکوندم با پشت اسلحه و پریدم پایین با گرفتن میله ها اومدم پایین یک ، دو، سه ، بووومممم همه جا شروع به آتیش گرفتن کرد

یونجون ویو:

با عجله وارد شدم دنبال منشی می نا میگشتم
_منشی می نا ، بک مینا همین الان بیا اینجا
در اتاق منشی باز کردم که دیدم همه جا با اسپری رنگ نوشته شده بود "میکشمت، میکشمت، میکشمت، یونجون اشتباه بزرگی کردی، تقاص پس میدی، میکشمت"

اون دختره روانی اینحا هم اومده بود؟ یکم دور ور گشتم که صدای جیغ خفیفی شنیدم به سقف نگاه کردم منشی مینا با دهن بسته و دست پای بسته از سقف آویزون بود
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۴

به زیباییه مشکی

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_82سعی کردم بیخیال فکر خیال ه...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

خوبببب کپشنننن🌚🎀عروسک من😈🔞پارت سی و ششچرا باید اینقدر درد بک...

مافیای من

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

کپشن مهمهه🎀🍒عروسک من😈🔞پارت چهل و یک +نه من قاتل نیستم خندید ...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط