ابلیس

part 152
بعد از نوشتن کلمه آخر خودکار رو سمت کریس پرت کرد و با نگاه سردش بهش خیره شد
_ حالا میتونی گم شی
" کامله؟ "
لبخندی زد و به کاغذ که با دست خط خودش پر شده بود اشاره کرد
_ مطمئنن سواد داری میتونی بخونی
کریس اخمی کرد...چرا انقدر خوشش میومد تحقیرش کنه؟
بعد از خوندنش از رو میز بلند شد و انگشت اشاره اش رو سمت دازای گرفت و لب زد
" یادت نره...تو همیشه از من پایین تری و خواهی بود...کسی که برنده ست منم و تو... "
تکخنده ای کرد و ادامه داد
" و تو همون بی مصرفی میمونی که تاحالا بودی "
لبخند زد و از اتاق خارج شد و دازای تا اون لحظه تموم تلاشش رو کرده بود تا نخنده و به محض خروج خنده اش ترکید و اونقدر خندید که صندلی کج شد و روی زمین افتاد و دستشو روی سرش گذاشت درحالی که داشت همچنان می‌خندید
_ عالی بود...یه برادر دلقک هم خوبه ها!
از روی زمین بلند شد و سمت تخت رفت و روش لش کرد و به دستش نگاه کرد. آمار غلط بهشون داده بود و اونقدر حرفه ای نوشته شده بودن که اگه مدیر هم چک کنه مطمئنن باور میکنه. نیشخند زد
_ گفته بودم بازی کردن با من راحت نیست!
با خوشحالی از رو تخت یهو بلند شد و دستگاه کوچیکی رو از تو جیبش برداشت و رو گوشش گذاشت و روشنش کرد که صدای لوکا تو گوشش پیچید
" هی تو سالمی؟ "
_ بازم تو؟ آه چویا پیشته؟
" نه اون توی اتاق داره استراحت میکنه "
_ صداش کن...سریع باش وقت زیادی ندارم
نگاهی به ساعتش انداخت و چند دقیقه بعد صدای عزیزش رو شنید و ناخودآگاه لبخند رو لبش نشست
+ دازای؟ حالت خوبه؟ بلایی که سرت نیاوردن؟ ببینم...زخمی که نشدی!!
دازای خنده ای کرد و گفت
_ اره خوبم چیزیم نشده خودتو نگران نکن چیبی جونم...به علاوه رئیس بودن نقش یه پدر و یه همسر رو دارم بنظرت کم میارم پرنسس؟
چویا خنده ای خجالت زده کرد و گفت
+ دازای یه خبر دارم برات
دازای اخم کرد و پرسید
_ چیشده؟ پسرم حالش خوبه؟
چویا کمی مکث کرد و گفت
_ هی نامردی نکن...نباید بگی پسرم باید بگی پسرام
دازای چند بار پشت سر هم پلک زد و یه بار دیگه پرسید برای اینکه مطمئن بشه
_ ها؟ چی...چی گفتی؟
+ گفتم نگو پسرم بگو پسرام
تعجب کرد و خنده کوتاهی کرد و دستشو روی صورتش کشید
+ کی میای پیشمون؟ یهو بی خبر گذاشتی رفتی
_ من متاسفم...منو ببخشین پرنسس
چویا کمی فکر کرد و گفت
+ اگه ببینمت میبخشم
_ یکم دیگه قراره اینجا بمونم...هر چی خواستی به اون بی مصرف بگو برات تهیه کنه...
تا اون لحظه لحنش نرم و مهربون بود اما یهو جدی و با عصبانیت داد زد
_ متوجه شدی بی مصرف؟
چویا متعجب شد
+ چطور فهمیدی...
_ خنده های ریز مال یه بی مصرفی مثل لوکا باشه و من نفهمم؟
جفتشون خندیدن و چویا یهو با نگرانی گفت
+ زودی بیا...بچه هامون منتظر باباشونن
_ حتما...
خواست قطع کنه که دازای سریع گفت
_ عاشقتم مو حنایی من!
و بعد خودش قطع کرد و دوباره خودشو رو تخت انداخت و خنده ای کرد
_ پسرام؟ دوقلوان؟
دستشو وارد موهاش کرد
_ از این به بعد باید رو تخت حواسمو جمع کنم
دوباره خندید که در باز شد و با خنده به کریس نگاه کرد
_ چی میخوای تو؟
" باید باهام بیای...پدر کارت داره "
_ اگه اون هر&زه اونجا باشه نمیخوام بیام
" دازای نمیتونی مخالفت کنی "
_ فعلا گمشو...
کریس نگاه خشکی بهش انداخت که دازای با چشمایی پر از برق یهو بلند شد و گفت
_ برو واسم ویسگی بیار
" دازای باید بریم پیش مدیر...بلند شو "
_ اول باید امروزو جشن بگیرم...نمیخوام با اون حر&ومزاده خرابش کنم
" ها...؟ "
_ من برای بار دوم دارم بابا میشم!!!
سمت کریس رفت و بغلش کرد که کریس خشکش زد...
" تو...حالت خوبه؟ "
_ برو ویسگی رو برام بیار زود باش کودن!
از اتاق پرتش کرد بیرون و نفس عمیقی کشید
_ کوچولو ها...اسمشونو...وای اسم براشون انتخاب نکردیم!!
کریس مدتی بعد با یه ویسگی وارد اتاق شد و شیشه رو سمت دازای پرت کرد
" عجله کن "
دازای درشو باز کرد و با شیشه سر کشید و دستشو دور گردن کریس انداخت
_ واسم مهم نیست نتیجه یه هر&زه و یه حرو&مزاده شدی...مهم اینه که من دارم برای بار دوم پدر یه بچه میشم
کریس یه تای ابروشو بالا داد
" منظورت چیه تو متاهل نبودی... "
دستشو از دور گردنش پایین آورد و یقه شو گرفت و دم گوشش با نیشخند گفت
_ همونی که میخواستی عروست بشه...الان بچه های منو توی شکمش داره...اگه بلایی سرشون بیاد این جا رو با خاک یکسان میکنم مراقب حرکت هایی که میزنی باشه داداش کوچولو!
یقه اش رو ول کرد و شیشه رو کامل سر کشید و خالی شو بیرون انداخت و دستی رو لباش کشید. و کریس رو هول داد
_ حرکت کن
از اتاق خارج شدن!...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۲)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

بهار بدون تو

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط