یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته ی الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم , باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشق ست که با حسرت وسوز
بر دل پر شررم چیره شده


فروغ فرخ زاد
دیدگاه ها (۹)

خود ندانم چه خطایی کردمکه زمن رشته ی الفت بگسست... دردلش جای...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ا...

خود ندانم چه خطایی کردمکه زمن رشته ی الفت بگسست...دردلش جایی...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده‌ام ...

‌هرکجامی نگرم،بازهم اوستکه به چشمان تَرم خیره شدهدرد عشق ست ...

خود ندانم چھ خطایی ڪردم!!!ڪھ زمن رشتھ ے الفت بڪَسست...دردلش ...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده ام ...

يادبگذشته به دل ماندودريغ نيست ياری که مرايادکند ديده ام خير...

خود ندانم چه خطایی کردمکه ز من رشته الفت بگسستدر دلش جایی اگ...

خود ندانم چه خطایی کردم منکه ز من رشته ی الفت بگسستدر دلش جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط