𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟓
[روز خاکسپاری]
آسمون سئول ابری بود و باد سردی میوزید...
تو یه قبرستون کوچیک و اروم،تعدادی از خدمتکار ها و آشناهای لیا دور هم جمع شده بودن...
ا.ت دست جونگکوک رو محکم گرفته بود...اشک هاش تموم شده بود و فقط درد سنگینی تو سینه اش وجود داشت..
وقتی تابوت رو به آرومی پایین میبردن،ا.ت حس کرد بخشی از وجود خودش هم همراه خاک داره میره...
جونگکوک شونه ی ا.ت رو نوازش کرد و گفت...
جونگکوک:ا.ت.... باید قوی باشی
ا.ت نگاهشو از قبر تازه کنده شده گرفت و به جونگکوک دوخت..چشماش پر از سوال بود..
ا.ت: اون چی گفت...جونگکوک؟ واقعا گفت مادرم زندهست؟
جونگکوک سرشو تکون داد و گفت...
جونگکوک:آره ا.ت...گفت بری اتاقش تو کمد به نامه هست..
این تأیید حرف جونگکوک مثل یه شوک دیگه ای بود که ا.ت رو به خودش آورد. باید این حقیقت رو پیدا میکرد.
باید میفهمید چرا لیا این راز رو سالها پنهون کرده بود.
این تنها راهی بود که میتونست آرامش از دست رفته اش رو پیدا کنه.
[ویو ا.ت]
جونگکوک سعی کرد منو آروم کنه اما کلماتش مثل پرهای بی وزن تو فضای سنگین غم از دست دادن لیا و شوک نامه معلق بودن....
نمیخواستم کسی رو ببینم...نمی خواستم حرف بزنم...فقط میخواستم فرار کنم....
بعد از مراسم خاکسپاری بدون هیچ حرفی از کنار جونگکوک رد شدم،فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت میدونست که باید تنها باشم...
قدم هام سنگین و بی هدف بودن...
نور نئون مغازه ها تو چشمام سوسو میزد...
سردی هوا به استخونهام نفوذ میکرد... اما هیچ دردی رو حس نمی کردم... فقط یک بی حسی عمیق،یک پوچی تموم عیار...
چقدر راه رفته بودم؟ نمی دونم...زمان برام معنی نداشت...
یهو به خودم اومدم،سرمو بالا گرفتم و دیدم
وارد همون کوچه تنگ و تاریک شدم جلوی همون در ایستادم...قلبم فشرده شد. چرا اینجا بودم پاهام منو به اینجا کشونده بودن...
نور ضعیفی از شیشهی در باشگاه به بیرون می تابید...صدای مشتایی که به کیسه بوکس می خوردن به گوش میرسید.
یعنی تهیونگ هنوز اینجا بود و به پاریس نرفته بود؟
یه حس غریب منو به سمت در کشوند...با دستِ لرزونم دستگیره فلزی در باشگاه رو پایین کشیدم و وارد شدم..بوی آشنای عرق چرم و فلز خاطرات تلخ و شیرین گذشته رو زنده کرد.. نور کم رنگ داخل باشگاه فضا رو غمگین و دلگیر کرده بود.
صدای ضربه های محکم روی کیسه بوکس گوشام رو پُر کرد. با قلبی که محکم تو سینهام میکوبید به سمت منبع صدا چرخیدم..
اونجا بود...تهیونگ..
اگه تا امشب تعداد لایک و کامنتا زیاد بشه دو پارت میزارم.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟓
[روز خاکسپاری]
آسمون سئول ابری بود و باد سردی میوزید...
تو یه قبرستون کوچیک و اروم،تعدادی از خدمتکار ها و آشناهای لیا دور هم جمع شده بودن...
ا.ت دست جونگکوک رو محکم گرفته بود...اشک هاش تموم شده بود و فقط درد سنگینی تو سینه اش وجود داشت..
وقتی تابوت رو به آرومی پایین میبردن،ا.ت حس کرد بخشی از وجود خودش هم همراه خاک داره میره...
جونگکوک شونه ی ا.ت رو نوازش کرد و گفت...
جونگکوک:ا.ت.... باید قوی باشی
ا.ت نگاهشو از قبر تازه کنده شده گرفت و به جونگکوک دوخت..چشماش پر از سوال بود..
ا.ت: اون چی گفت...جونگکوک؟ واقعا گفت مادرم زندهست؟
جونگکوک سرشو تکون داد و گفت...
جونگکوک:آره ا.ت...گفت بری اتاقش تو کمد به نامه هست..
این تأیید حرف جونگکوک مثل یه شوک دیگه ای بود که ا.ت رو به خودش آورد. باید این حقیقت رو پیدا میکرد.
باید میفهمید چرا لیا این راز رو سالها پنهون کرده بود.
این تنها راهی بود که میتونست آرامش از دست رفته اش رو پیدا کنه.
[ویو ا.ت]
جونگکوک سعی کرد منو آروم کنه اما کلماتش مثل پرهای بی وزن تو فضای سنگین غم از دست دادن لیا و شوک نامه معلق بودن....
نمیخواستم کسی رو ببینم...نمی خواستم حرف بزنم...فقط میخواستم فرار کنم....
بعد از مراسم خاکسپاری بدون هیچ حرفی از کنار جونگکوک رد شدم،فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت میدونست که باید تنها باشم...
قدم هام سنگین و بی هدف بودن...
نور نئون مغازه ها تو چشمام سوسو میزد...
سردی هوا به استخونهام نفوذ میکرد... اما هیچ دردی رو حس نمی کردم... فقط یک بی حسی عمیق،یک پوچی تموم عیار...
چقدر راه رفته بودم؟ نمی دونم...زمان برام معنی نداشت...
یهو به خودم اومدم،سرمو بالا گرفتم و دیدم
وارد همون کوچه تنگ و تاریک شدم جلوی همون در ایستادم...قلبم فشرده شد. چرا اینجا بودم پاهام منو به اینجا کشونده بودن...
نور ضعیفی از شیشهی در باشگاه به بیرون می تابید...صدای مشتایی که به کیسه بوکس می خوردن به گوش میرسید.
یعنی تهیونگ هنوز اینجا بود و به پاریس نرفته بود؟
یه حس غریب منو به سمت در کشوند...با دستِ لرزونم دستگیره فلزی در باشگاه رو پایین کشیدم و وارد شدم..بوی آشنای عرق چرم و فلز خاطرات تلخ و شیرین گذشته رو زنده کرد.. نور کم رنگ داخل باشگاه فضا رو غمگین و دلگیر کرده بود.
صدای ضربه های محکم روی کیسه بوکس گوشام رو پُر کرد. با قلبی که محکم تو سینهام میکوبید به سمت منبع صدا چرخیدم..
اونجا بود...تهیونگ..
اگه تا امشب تعداد لایک و کامنتا زیاد بشه دو پارت میزارم.
- ۸۲.۰k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط