#just_doktor? p۶
#just_doktor? p۶
ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سرد
چراغ خواب اتاق رو روشن کرد
تلاش کرد کتاب بخونه اما نتونست
🐶: وقتشه برم ببینم با کیا طرفم
چراغ رو خاموش کرد و رفت به سمت سالن
چندتا آقا و خانم مسن و جوان که معلوم بود مریض همون طبقه هستن رو دید
ازشون خجالت میکشید برای همون از پشت ستون بزرگ که جسه کوچیکش رو پنهون میکرد شروع کرد به تماشای اونا
خانم¹: میگن امروز یه بچه ۱۰ ساله آوردن.
آقا¹: به ما چه زن خودش میدونه و خونوادش
خانم²: اونجوری نگو~ اینجا برای یه بچه ۱۰ ساله عجیبه
آقا¹: ولی حتماً کاری کرده که اومده
خانم¹: چه کاری؟
آقای پارک به صندلی تکیه داد و آهی کشید:
آقا¹: شاید خودکشی کرده
خانم²: پارک تو واقعا پیر شدی ها اگه خودکشی میکرد که اینجا نبود
آقا¹: خب حتماً ناموفق بوده دیگه
خانم¹: ولی یه بچه ۱۰ ساله چه میدونه زندگی چیه که بخواد خودکشی کنه نهایت مشکلش اینه که تکلیف مدرسش زیاده
تو همون حال سونگمین با بغض داشت به قضاوت هایی که در موردش میکردن نگاه میکرد،کاموای خانم لی (خانم²) افتاد زمین،خم شد برش داره که متوجه سونگمین شد
چشم تو چشم شدن
خانم²: بچه بیا ببینم
سونگمین با بیمیلی رفت جلو
🐶: بله آجومّا؟
*آجومّا یعنی خانم مسن
خانم²: آجومّا!؟ *شوک*
خانم²: بچه من باشم باشم براتو خالم نه آجومّا (یاد خودم افتادم وقتی کلاس ششم بودم موهام ولف کات بود داداشمو برده بودم خانه بازی یکی از بچه ها گفت تو دختری یا پسر🥲)
🐶: اوم ببخشید خاله
خانم²: آفرین بچه خوب
و یه شکلات داد بهش و لبخند زد
سونگمین با تردد قبولش کرد و با خجالت گفت
🐶: م.ممنون
اقا¹: خب بچه بیا بشین ببینیم کی هستی از کجا اومدی؟😊
سونگمین پیش آقای پارک رو به خانم ¹و² نشست
خیلی خجالت میکشید
آقای پارک ازش چندتا سوال پرسید و شروع کردن به حرف زدن،دوتا خانم هم داشتن شال میبافیدن و اونارو نگاه میکردن،چشم سونگمین خورد به خانم مسن دیگهای (آسایشگاه کردم این طبقه رو؟) که روی ویلچر نشسته بود و صورتش یه غم خاص داشت
رو کرد به آقای پارک
🐶: عمو پارک اون خانم چرا اونجوری شده؟
آقا¹: اوه اون...
خانم²: خب اون اسمش لی دونگ هست و تو یه تصادف پسرشو و نوهشو از دست داد
🐶: و بعدش؟
خانم¹: خب میگن که مشکل عصب داشته و چندتا دختر بچه ابتدایی رو اذیت کرده
🐶: میشه برم پیشش؟
آقا¹: آره ولی مواظب باش
سونگمو سرشو تکون داد و..
ادامه دارد ....
نانای شرایط: ۱۸ لایک ۲۰ کامنت ۴ بازنشر
و پارت هدیه هم در راهه
ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سرد
چراغ خواب اتاق رو روشن کرد
تلاش کرد کتاب بخونه اما نتونست
🐶: وقتشه برم ببینم با کیا طرفم
چراغ رو خاموش کرد و رفت به سمت سالن
چندتا آقا و خانم مسن و جوان که معلوم بود مریض همون طبقه هستن رو دید
ازشون خجالت میکشید برای همون از پشت ستون بزرگ که جسه کوچیکش رو پنهون میکرد شروع کرد به تماشای اونا
خانم¹: میگن امروز یه بچه ۱۰ ساله آوردن.
آقا¹: به ما چه زن خودش میدونه و خونوادش
خانم²: اونجوری نگو~ اینجا برای یه بچه ۱۰ ساله عجیبه
آقا¹: ولی حتماً کاری کرده که اومده
خانم¹: چه کاری؟
آقای پارک به صندلی تکیه داد و آهی کشید:
آقا¹: شاید خودکشی کرده
خانم²: پارک تو واقعا پیر شدی ها اگه خودکشی میکرد که اینجا نبود
آقا¹: خب حتماً ناموفق بوده دیگه
خانم¹: ولی یه بچه ۱۰ ساله چه میدونه زندگی چیه که بخواد خودکشی کنه نهایت مشکلش اینه که تکلیف مدرسش زیاده
تو همون حال سونگمین با بغض داشت به قضاوت هایی که در موردش میکردن نگاه میکرد،کاموای خانم لی (خانم²) افتاد زمین،خم شد برش داره که متوجه سونگمین شد
چشم تو چشم شدن
خانم²: بچه بیا ببینم
سونگمین با بیمیلی رفت جلو
🐶: بله آجومّا؟
*آجومّا یعنی خانم مسن
خانم²: آجومّا!؟ *شوک*
خانم²: بچه من باشم باشم براتو خالم نه آجومّا (یاد خودم افتادم وقتی کلاس ششم بودم موهام ولف کات بود داداشمو برده بودم خانه بازی یکی از بچه ها گفت تو دختری یا پسر🥲)
🐶: اوم ببخشید خاله
خانم²: آفرین بچه خوب
و یه شکلات داد بهش و لبخند زد
سونگمین با تردد قبولش کرد و با خجالت گفت
🐶: م.ممنون
اقا¹: خب بچه بیا بشین ببینیم کی هستی از کجا اومدی؟😊
سونگمین پیش آقای پارک رو به خانم ¹و² نشست
خیلی خجالت میکشید
آقای پارک ازش چندتا سوال پرسید و شروع کردن به حرف زدن،دوتا خانم هم داشتن شال میبافیدن و اونارو نگاه میکردن،چشم سونگمین خورد به خانم مسن دیگهای (آسایشگاه کردم این طبقه رو؟) که روی ویلچر نشسته بود و صورتش یه غم خاص داشت
رو کرد به آقای پارک
🐶: عمو پارک اون خانم چرا اونجوری شده؟
آقا¹: اوه اون...
خانم²: خب اون اسمش لی دونگ هست و تو یه تصادف پسرشو و نوهشو از دست داد
🐶: و بعدش؟
خانم¹: خب میگن که مشکل عصب داشته و چندتا دختر بچه ابتدایی رو اذیت کرده
🐶: میشه برم پیشش؟
آقا¹: آره ولی مواظب باش
سونگمو سرشو تکون داد و..
ادامه دارد ....
نانای شرایط: ۱۸ لایک ۲۰ کامنت ۴ بازنشر
و پارت هدیه هم در راهه
- ۳.۷k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط