وقتی پریود بودی و.....
وقتی پریود بودی و.....
ویو ات:
سلام من کیم اتم پارتنر جئون جونگ کوک...
ما اوایله ازدواجمون خیلی همه دوست داشتیم ولی حس میکنم این روزا یکم سرد شده... البته... این روزا کمپانی خیلی بهش فشار میاره و من درکش میکنم ولی.....
ادم نباید یکمم به زنش توجه کنه؟
خب منم ادمم نیاز به توجه دارم.... امروز از کمپانی برگشت باهاش حرف میزنم...
شب شده بود...
2:۳٠
هوف چرا نمیاد.. وایسا شاید کار داره......
۳:٠٠
دیگه واقعا کلافه شده بودم.... خواستم برم بخابم که کلید چرخیده شد و کوک وارد شد... مثل همیشه با مهربونی به سمتش رفتم...
+«سلامم کوکی»
_«هوم سلام»
+«خوبی عزیزم؟»
_«اوهوم خوبم....»
+«اها... غذا درست کردم بیا بخوریم..»
_«نه ممنون کمپانی خوردم..»
خواست به طبقه بالا که گفتم
+«هوف کوکی میشه به حرفم گوش بدی؟»
_«ات دوباره شروع نکن»
+«چی میگی من اصلا قبلنا درباره این موضوع حرف نزدم ولی الان دیگه شورشو در اوردی»
_«ات گفتم خستم بزارش برای یه شبه دیگه»
+«نمیشه کوکی همش میگی امشب امشب خسته شدم دیگه(یکم داد)»
_«سر من داد نزنااا(داد)»
+«اصن داد میزنم میخوای چیکار کن.....»
که با سوزشه گونه ی چپم حرفم نصفه موند...
میدونستم....
میدونستم دیگه دوستم نداره...
دیگه حرفی نزدم و طبقه بالا رفتم تو اتاقم..... البته نه تو اتاقه مشترکمون.... چون نمیخواستم ببینمش.....
رفتم تو اتاق و چشامو بستم و سعی کردم بخابم...
ویو جئون جونگ کوک:
هوف میدونستم اگر یه غلطی میکنم.... خاک تو سرم.. چیکار کردم.. اخه کوک چرا نمیتونی خودتو کنترل کنی... اخه مگه پرنسست چیکار کرده بود...
طاقت نیاوردم به سمت اتاقمون رفتم.. چی... کجاست. یادم اومد رفته تو اتاقه خودش..
ویو ات:
سلام من کیم اتم پارتنر جئون جونگ کوک...
ما اوایله ازدواجمون خیلی همه دوست داشتیم ولی حس میکنم این روزا یکم سرد شده... البته... این روزا کمپانی خیلی بهش فشار میاره و من درکش میکنم ولی.....
ادم نباید یکمم به زنش توجه کنه؟
خب منم ادمم نیاز به توجه دارم.... امروز از کمپانی برگشت باهاش حرف میزنم...
شب شده بود...
2:۳٠
هوف چرا نمیاد.. وایسا شاید کار داره......
۳:٠٠
دیگه واقعا کلافه شده بودم.... خواستم برم بخابم که کلید چرخیده شد و کوک وارد شد... مثل همیشه با مهربونی به سمتش رفتم...
+«سلامم کوکی»
_«هوم سلام»
+«خوبی عزیزم؟»
_«اوهوم خوبم....»
+«اها... غذا درست کردم بیا بخوریم..»
_«نه ممنون کمپانی خوردم..»
خواست به طبقه بالا که گفتم
+«هوف کوکی میشه به حرفم گوش بدی؟»
_«ات دوباره شروع نکن»
+«چی میگی من اصلا قبلنا درباره این موضوع حرف نزدم ولی الان دیگه شورشو در اوردی»
_«ات گفتم خستم بزارش برای یه شبه دیگه»
+«نمیشه کوکی همش میگی امشب امشب خسته شدم دیگه(یکم داد)»
_«سر من داد نزنااا(داد)»
+«اصن داد میزنم میخوای چیکار کن.....»
که با سوزشه گونه ی چپم حرفم نصفه موند...
میدونستم....
میدونستم دیگه دوستم نداره...
دیگه حرفی نزدم و طبقه بالا رفتم تو اتاقم..... البته نه تو اتاقه مشترکمون.... چون نمیخواستم ببینمش.....
رفتم تو اتاق و چشامو بستم و سعی کردم بخابم...
ویو جئون جونگ کوک:
هوف میدونستم اگر یه غلطی میکنم.... خاک تو سرم.. چیکار کردم.. اخه کوک چرا نمیتونی خودتو کنترل کنی... اخه مگه پرنسست چیکار کرده بود...
طاقت نیاوردم به سمت اتاقمون رفتم.. چی... کجاست. یادم اومد رفته تو اتاقه خودش..
- ۲۳.۶k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط