پوستر جدیددددددددد
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "65"
☆ویو هانا☆
شنیدن نام «A.K.17» قلبم رو لرزوند. کد سری که توی یادداشتهای قدیمی پدرم دیده بودم و سالها مثل یک غول بیشاخ و دم توی کابوسهام تکرار میشد، حالا از زبان تهیونگ مینشست روی هوای سرد امشب.
تهیونگ قدمی به سمت لبهی تراس برداشت. دستهاش رو توی جیبهای شلوارش فرو برد و باد ملایمی که میوزید، موهای مشکیش رو روی پیشونیش جابهجا میکرد.
ته: دیروقته. برو داخل هانا. اگه کسی ما رو با هم ببینه، کارمون سختتر میشه.
تند تند سرم رو به نشانه تایید تکون دادم. هنوز خجالت اون آغوش ناگهانی توی رگهام میدوید.
هانا: چشم... شب بخیر آقای... یعنی، تهیونگ.
چرخیدم که برم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسه، صدای آرومش نگهم داشت:
ته: هانا؟
برگشتم و نگاهش کردم.
ته: به هیچکس... حتی میا... در مورد چیزهایی که امشب گفتیم حرفی نزن. فعلاً نباید کسی بفهمه ما داریم روی پرونده A.K.17 کار میکنیم.
کمی تعجب کردم. میا بهترین دوستم بود و همیشه فکر میکردم تهیونگ و میا هیچ رازی از هم ندارن. اما باشه ای زیر لب گفتم و با سری افتاده از تراس خارج شدم.
☆ویو راوی☆
هانا با قلبی که سبکتر از همیشه میتپید به سمت اتاقش رفت، بیخبر از اینکه درست چند متر اونطرفتر، توی تاریکی راهروی طبقه دوم، سایهای تمام مدت به آنها چشم دوخته بود.
میا پشت ستون مرمری ایستاده بود. دستهاش از شدت خشم مشت شده بودن و لبهاش روی هم فشار داده میشدن. گوشی تلفن توی دستش لرزید. پیام جدیدی از طرف «ماریا» روی صفحه نقش بست:
«اومد؟ با تهیونگ حرف زد؟ نباید بگذاری تهیونگ چیزی از پروندههای کارخانه بفهمه میا! اگه اوضاع خراب بشه، سارینا و من همهچیز رو به پدرت میگیم.»
میا ردپای هانا رو که به سمت انتهای راهرو میرفت با نگاهش دنبال کرد. لبخند تلخ و سردی روی لبهاش نشست.
میا (تحت لب): صمیمیت با تهیونگ؟ واقعاً فکر کردی میذارم همهچیز رو خراب کنی هانا؟ تو فقط دختر یک خدمتکاری... و اون راز باید برای همیشه زیر خاک بمونه.
☆ویو تهیونگ☆
بعد از رفتن هانا، نگاهی به تاریکی حیاط عمارت انداختم. لبخند کمرنگی که روی لبم اومده بود خیلی زود جاش رو به چهرهی جدیم داد.
گوشیم رو از جیبم درآوردم و شمارهی جونگکوک رو گرفتم. بعد از چند بوق، صدای خسته اما هوشیارش توی گوشم پیچید:
جونگکوک: بگو تهیونگ. این وقت شب اتفاقی افتاده؟
ته: جونگکوک، فردا صبح زود باید همدیگه رو ببینیم.
جونگکوک: راجع به چی؟
نگاهم رو به پنجرهی روشن اتاق هانا دوختم.
ته: راجع به پروندهی A.K.17 و سندهای شراکت پدرم... باید بدونم سارینا و ماریا این چند وقت با کی در ارتباط بودن. احساس میکنم توی این عمارت، همه دارن نقاب میزنن.
ادامه دارد...
Part "65"
☆ویو هانا☆
شنیدن نام «A.K.17» قلبم رو لرزوند. کد سری که توی یادداشتهای قدیمی پدرم دیده بودم و سالها مثل یک غول بیشاخ و دم توی کابوسهام تکرار میشد، حالا از زبان تهیونگ مینشست روی هوای سرد امشب.
تهیونگ قدمی به سمت لبهی تراس برداشت. دستهاش رو توی جیبهای شلوارش فرو برد و باد ملایمی که میوزید، موهای مشکیش رو روی پیشونیش جابهجا میکرد.
ته: دیروقته. برو داخل هانا. اگه کسی ما رو با هم ببینه، کارمون سختتر میشه.
تند تند سرم رو به نشانه تایید تکون دادم. هنوز خجالت اون آغوش ناگهانی توی رگهام میدوید.
هانا: چشم... شب بخیر آقای... یعنی، تهیونگ.
چرخیدم که برم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسه، صدای آرومش نگهم داشت:
ته: هانا؟
برگشتم و نگاهش کردم.
ته: به هیچکس... حتی میا... در مورد چیزهایی که امشب گفتیم حرفی نزن. فعلاً نباید کسی بفهمه ما داریم روی پرونده A.K.17 کار میکنیم.
کمی تعجب کردم. میا بهترین دوستم بود و همیشه فکر میکردم تهیونگ و میا هیچ رازی از هم ندارن. اما باشه ای زیر لب گفتم و با سری افتاده از تراس خارج شدم.
☆ویو راوی☆
هانا با قلبی که سبکتر از همیشه میتپید به سمت اتاقش رفت، بیخبر از اینکه درست چند متر اونطرفتر، توی تاریکی راهروی طبقه دوم، سایهای تمام مدت به آنها چشم دوخته بود.
میا پشت ستون مرمری ایستاده بود. دستهاش از شدت خشم مشت شده بودن و لبهاش روی هم فشار داده میشدن. گوشی تلفن توی دستش لرزید. پیام جدیدی از طرف «ماریا» روی صفحه نقش بست:
«اومد؟ با تهیونگ حرف زد؟ نباید بگذاری تهیونگ چیزی از پروندههای کارخانه بفهمه میا! اگه اوضاع خراب بشه، سارینا و من همهچیز رو به پدرت میگیم.»
میا ردپای هانا رو که به سمت انتهای راهرو میرفت با نگاهش دنبال کرد. لبخند تلخ و سردی روی لبهاش نشست.
میا (تحت لب): صمیمیت با تهیونگ؟ واقعاً فکر کردی میذارم همهچیز رو خراب کنی هانا؟ تو فقط دختر یک خدمتکاری... و اون راز باید برای همیشه زیر خاک بمونه.
☆ویو تهیونگ☆
بعد از رفتن هانا، نگاهی به تاریکی حیاط عمارت انداختم. لبخند کمرنگی که روی لبم اومده بود خیلی زود جاش رو به چهرهی جدیم داد.
گوشیم رو از جیبم درآوردم و شمارهی جونگکوک رو گرفتم. بعد از چند بوق، صدای خسته اما هوشیارش توی گوشم پیچید:
جونگکوک: بگو تهیونگ. این وقت شب اتفاقی افتاده؟
ته: جونگکوک، فردا صبح زود باید همدیگه رو ببینیم.
جونگکوک: راجع به چی؟
نگاهم رو به پنجرهی روشن اتاق هانا دوختم.
ته: راجع به پروندهی A.K.17 و سندهای شراکت پدرم... باید بدونم سارینا و ماریا این چند وقت با کی در ارتباط بودن. احساس میکنم توی این عمارت، همه دارن نقاب میزنن.
ادامه دارد...
- ۴.۸k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط