پارت ۳۶
سرنوشت پیش میآید
[-----------:)
[پارت۳۶)
[-----------:)
با لنا رفتیم طبقه بالا
لنا : خب زن داداش من عمه میشم به زودی ؟ (با ذوق )
دلین : واییی لنا تو چی میگی
لنا : خب دیشب....
دلین : لنااااااا
لنا : اههه خب باشع میگما میای با هم بریم خرید
دلین : نمیدونم داداشت اجازه بده یا نه
لنا : خودم بهش میگم ببینم میزاره
دلین : اهوم
بعد از چند ساعت لنا کوک رو راضی کرد و قرار شد ساعت ۵ بریم مرکز خرید
رفتم تو اتاق و یه تیپ زدم در حد تیم ملی اسپانیا ( اثرات پسر همسایه 😅 )
با لنا رفتیم پایین و دن در بودیم که یهو اون جنده هم اومد( کسایی که باهام دستن میدونن تکه کلام من جندس )
جولی : وایسین منم بیام
لنا : تو هم میای
جولی : اوهوم بدویین دیگه باید بریم دیر میشه ها
سوار ماشین شدیم
جونگ کوک برای اینکه دوباره فرار نکنم برامون بادیگارد فرستاده بود
بعد از سی مین به مرکز خرید شهر رسیدیم وارد پاساژی شدیم که اون دفعه برای خرید عروسی اومده بودیم شدیم
بعد از خوردن یه سری خرت و پرت به سمت کافه رفتیم
روی یکی از میز ها نشستیم
لنا رفت دست شویی و جولی هم گوشیش زنگ خورد و رفت
منم تک و تنها روی میز نشستم
یهو یه آقای سیاه پوش اومد جلوم نشست
؟ : چه خبر خانمی
دلین : ببخشید؟
؟ : خیلی خوشگلی میدونی
دلین : اقا اشتباه گرفتین
؟ : من اشتباه نگرفتم یکم فکر کن شاید یادت بیاد
دلین : تو ذهنش
یادم اومد این همون آقاهس که هر روز میومد تو کافه و ازم شماره میخواست
دلین : اقا من شوهر دارم الان لطفا مزاحم نشین
؟ : اون پسر عموی لعنتیم همیشه همه چیز رو خراب میکنه
اما اون دیگه مهم نیس مهم اینه که تو دیگه برا منی
دلین ویو :
پاشدم و پا به فرار گذاشتم که دم در ورودی کافه دستم روگرفت
با قدرت داد زدم
دلین : نگهبانا
که نگهبان ها با سرعت به سمتم دویدن و اون اقا هه یه چیز نامفهوم زیر لبش گفت و رفت
منم سریع رفتم و تو ماشین نشستم
خاطرات ه فیلیکس هی جلوی روم تکرار میشد و من هی بیشتر نفسم بند میومد
رسیدیم دم در عمارت جونگکوک رو دیدم که جلوی در با عصبانیت وایساده
بهم نزدیک شد و
ادامه دارد......
شرایط
۱۰ لایک
۱۲ کامنت
۷ ریپست
اسلاید دوم : استایل دلین برای مرکز خرید
[-----------:)
[پارت۳۶)
[-----------:)
با لنا رفتیم طبقه بالا
لنا : خب زن داداش من عمه میشم به زودی ؟ (با ذوق )
دلین : واییی لنا تو چی میگی
لنا : خب دیشب....
دلین : لنااااااا
لنا : اههه خب باشع میگما میای با هم بریم خرید
دلین : نمیدونم داداشت اجازه بده یا نه
لنا : خودم بهش میگم ببینم میزاره
دلین : اهوم
بعد از چند ساعت لنا کوک رو راضی کرد و قرار شد ساعت ۵ بریم مرکز خرید
رفتم تو اتاق و یه تیپ زدم در حد تیم ملی اسپانیا ( اثرات پسر همسایه 😅 )
با لنا رفتیم پایین و دن در بودیم که یهو اون جنده هم اومد( کسایی که باهام دستن میدونن تکه کلام من جندس )
جولی : وایسین منم بیام
لنا : تو هم میای
جولی : اوهوم بدویین دیگه باید بریم دیر میشه ها
سوار ماشین شدیم
جونگ کوک برای اینکه دوباره فرار نکنم برامون بادیگارد فرستاده بود
بعد از سی مین به مرکز خرید شهر رسیدیم وارد پاساژی شدیم که اون دفعه برای خرید عروسی اومده بودیم شدیم
بعد از خوردن یه سری خرت و پرت به سمت کافه رفتیم
روی یکی از میز ها نشستیم
لنا رفت دست شویی و جولی هم گوشیش زنگ خورد و رفت
منم تک و تنها روی میز نشستم
یهو یه آقای سیاه پوش اومد جلوم نشست
؟ : چه خبر خانمی
دلین : ببخشید؟
؟ : خیلی خوشگلی میدونی
دلین : اقا اشتباه گرفتین
؟ : من اشتباه نگرفتم یکم فکر کن شاید یادت بیاد
دلین : تو ذهنش
یادم اومد این همون آقاهس که هر روز میومد تو کافه و ازم شماره میخواست
دلین : اقا من شوهر دارم الان لطفا مزاحم نشین
؟ : اون پسر عموی لعنتیم همیشه همه چیز رو خراب میکنه
اما اون دیگه مهم نیس مهم اینه که تو دیگه برا منی
دلین ویو :
پاشدم و پا به فرار گذاشتم که دم در ورودی کافه دستم روگرفت
با قدرت داد زدم
دلین : نگهبانا
که نگهبان ها با سرعت به سمتم دویدن و اون اقا هه یه چیز نامفهوم زیر لبش گفت و رفت
منم سریع رفتم و تو ماشین نشستم
خاطرات ه فیلیکس هی جلوی روم تکرار میشد و من هی بیشتر نفسم بند میومد
رسیدیم دم در عمارت جونگکوک رو دیدم که جلوی در با عصبانیت وایساده
بهم نزدیک شد و
ادامه دارد......
شرایط
۱۰ لایک
۱۲ کامنت
۷ ریپست
اسلاید دوم : استایل دلین برای مرکز خرید
- ۸.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط