𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕
صدای زنگ تلفن، سکوت تاریک مخفیگاه جونگکوک رو شکست.
[ویو جونگکوک]
جونگکوک: این دیگه چه موقع زنگ زدنه؟
با اخم گوشی رو برداشتم... صدای سراسیمه جیمین تو گوشم پیچید..
جیمین : جونگکوک ا.ت... حالش خیلی بده...بیرون از خونه بیهوش شده بردنش بیمارستان
تموم وجودم یخ زد. انگار پتکی رو سرم کوبیدن. "بیهوش؟" قلبم که تازه داشت طعم عشق رو دوباره می چشید وحشیانه به تپش افتاد..
"چند ماه فرصت؟" نه دیگه حتی اون هم نبود...
این ضربه ی نهایی بود..ضربه ای که سرنوشت برام نگه داشته بود....من میخواستم ا.ت زنده بمونه برای دیدن انتقامم...
اما حالا.... حالا اون داشت میرفت و من حتی نتونسته بودم آخرین حرفام رو بهش بزنم..
فریاد کشیدم و گفتم..
جونگکوک: تو کدوم بیمارستانه؟
وقتی جیمین اسم بیمارستان رو بهم گفت
بدون معطلی به سمت ماشینم دویدم...
سرعت تنها چیزی بود که تو اون لحظه اهمیت داشت...خیابونا مثل کابوسی طولانی از جلوی چشمام میگذشتن..
_________
بالاخره به بیمارستان رسیدم راهروها پر از اضطراب بود...
از جیمین که سراسیمه منتظر ایستاده بود پرسیدم..
جونگکوک : وضعیتش چطوره؟ بگو... بگو که خوبه
جیمین با چهره ای غمگین گفت..
جیمین: خیلی بده... حمله قلبی شدید.... دکترا گفتن اگه همین الان پیوند قلب نشه--
كلمات جیمین تو هوا معلق موند.. "پیوند قلب" این همون چیزی بود که چند روز پیش از دکترش پرسیدم..
بدون لحظه ای تردید به سمت میز پذیرش دویدم پرستار با تعجب به من نگاه کرد.
صدام از ترس میلرزید اما قاطع بود...
جونگکوک: من... من میخوام قلبم رو اهدا کنم همین الان برای پارک ا.ت
جیمین شوکه شد و با داد گفت..
جیمین: جونگکوک دیوونه شدی؟!
پرستار : آقا... شما مطمئنید؟ این تصمیم خیلی بزرگیه...و این کار--
چشمام پر از اشک بود..
جونگکوک: من از هر چیزی تو این دنیا مطمئن ترم.. تموم اطلاعات و آزمایش های من آمادهست...
جیمین هنوز هم با تعجب بهم نگاه میکرد..
جیمین: جونگکوک...تو...تو..حتی همه چیز رو از قبل آماده کرده بودی..بدون اینکه بهم بگی..
جونگکوک: متاسفم جیمین..
برگه هایی که از قبل آورده بودم رو گذاشتم روی میز و به پرستار گفتم..
جونگکوک: فقط...میخوام قبل از عمل ببینمش
پرستار سری تکون داد و به اتاقی که ا.ت توش بود اشاره کرد و گفت...
پرستار: نباید زیاد طول بکشه..
_________
صدای بوق دستگاه ها تنها موسیقی این بیمارستان لعنتی بود.. جیمین درو آروم باز کرد...و داخل اتاق شدم...
نگاهم به ا.ت افتاد.. بیهوش و رنگ پریده روی تخت بیمارستان
لباس سفیدش حتی از پوستش هم بی رنگتر بود..دیگه رمقی برای مقابله با مرگ هم نداشت.
قدم هام سست بود به سمتش رفتم...کنار تختش ایستادم دستام می لرزید...
نمیتونستم به صورتش نگاه نکنم..صورت بی جونش تو این وضعیت هم زیبا بود... موهاش روی بالش پخش شده بود..
دستم رو به آرومی به سمت صورتش بردم.. گونه اش سرد بود..
زیر لب زمزمه کردم..
جونگکوک: ا.ت... جوجه طلایی من
چند سال پیش به خاطر اینکه موهاش رو رنگ طلایی بد رنگی کرده بود..من بهش لقب جوجه طلایی رو دادم..به یاد اون روزا لبخند تلخی زدم و اشکام بی صدا سرازیر شد.
این آخرین اشکای من بود.
اشک میریختم برای زنی که تموم عمرم اونو دوست داشتم حتی وقتی ازش متنفر بودم.. عشقم منو به مرز جنون کشوند و انتقامم منو به این نقطه رسوند... نقطه ای که دیگه راه برگشتی نبود.. تنها راه فداکاری بود.
چشمام رو بستم...خم شدم...نفسای گرمم به صورت سردش خورد...به آرومی لبامو روی لبای یخ زده اش گذاشتم..
یه بوسه ی تلخ..یه بوسه ی خداحافظی... یه بوسه ی آخر...
تو این بوسه تموم عشقم، تموم پشیمونیم، تموم آرزوهام که هرگز اتفاق نیفتاد،خلاصه شد.
طعم تلخ مرگ و شیرینی عشق... لباش نرم بود مثل همیشه...
این آخرین لمس بود.. آخرین باری که حسش میکردم.. آخرین باری که بوش رو وارد ریه هام میکردم..
به سختی خودم رو عقب کشیدم نگاهم روی صورتش ثابت موند..
جونگکوک:خداحافظ ا.ت...
ازش دور شدم.. دوباره نگاهش کردم..تصویر ا.ت برای همیشه تو ذهنم حک شد...
برگشتم و به سمت در رفتم..جیمین درو آروم باز کرد.. نگاهم به جیمین افتاد... سکوت کرد اما تو چشماش تموم فهم و همدردی دنیا موج میزد.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕
صدای زنگ تلفن، سکوت تاریک مخفیگاه جونگکوک رو شکست.
[ویو جونگکوک]
جونگکوک: این دیگه چه موقع زنگ زدنه؟
با اخم گوشی رو برداشتم... صدای سراسیمه جیمین تو گوشم پیچید..
جیمین : جونگکوک ا.ت... حالش خیلی بده...بیرون از خونه بیهوش شده بردنش بیمارستان
تموم وجودم یخ زد. انگار پتکی رو سرم کوبیدن. "بیهوش؟" قلبم که تازه داشت طعم عشق رو دوباره می چشید وحشیانه به تپش افتاد..
"چند ماه فرصت؟" نه دیگه حتی اون هم نبود...
این ضربه ی نهایی بود..ضربه ای که سرنوشت برام نگه داشته بود....من میخواستم ا.ت زنده بمونه برای دیدن انتقامم...
اما حالا.... حالا اون داشت میرفت و من حتی نتونسته بودم آخرین حرفام رو بهش بزنم..
فریاد کشیدم و گفتم..
جونگکوک: تو کدوم بیمارستانه؟
وقتی جیمین اسم بیمارستان رو بهم گفت
بدون معطلی به سمت ماشینم دویدم...
سرعت تنها چیزی بود که تو اون لحظه اهمیت داشت...خیابونا مثل کابوسی طولانی از جلوی چشمام میگذشتن..
_________
بالاخره به بیمارستان رسیدم راهروها پر از اضطراب بود...
از جیمین که سراسیمه منتظر ایستاده بود پرسیدم..
جونگکوک : وضعیتش چطوره؟ بگو... بگو که خوبه
جیمین با چهره ای غمگین گفت..
جیمین: خیلی بده... حمله قلبی شدید.... دکترا گفتن اگه همین الان پیوند قلب نشه--
كلمات جیمین تو هوا معلق موند.. "پیوند قلب" این همون چیزی بود که چند روز پیش از دکترش پرسیدم..
بدون لحظه ای تردید به سمت میز پذیرش دویدم پرستار با تعجب به من نگاه کرد.
صدام از ترس میلرزید اما قاطع بود...
جونگکوک: من... من میخوام قلبم رو اهدا کنم همین الان برای پارک ا.ت
جیمین شوکه شد و با داد گفت..
جیمین: جونگکوک دیوونه شدی؟!
پرستار : آقا... شما مطمئنید؟ این تصمیم خیلی بزرگیه...و این کار--
چشمام پر از اشک بود..
جونگکوک: من از هر چیزی تو این دنیا مطمئن ترم.. تموم اطلاعات و آزمایش های من آمادهست...
جیمین هنوز هم با تعجب بهم نگاه میکرد..
جیمین: جونگکوک...تو...تو..حتی همه چیز رو از قبل آماده کرده بودی..بدون اینکه بهم بگی..
جونگکوک: متاسفم جیمین..
برگه هایی که از قبل آورده بودم رو گذاشتم روی میز و به پرستار گفتم..
جونگکوک: فقط...میخوام قبل از عمل ببینمش
پرستار سری تکون داد و به اتاقی که ا.ت توش بود اشاره کرد و گفت...
پرستار: نباید زیاد طول بکشه..
_________
صدای بوق دستگاه ها تنها موسیقی این بیمارستان لعنتی بود.. جیمین درو آروم باز کرد...و داخل اتاق شدم...
نگاهم به ا.ت افتاد.. بیهوش و رنگ پریده روی تخت بیمارستان
لباس سفیدش حتی از پوستش هم بی رنگتر بود..دیگه رمقی برای مقابله با مرگ هم نداشت.
قدم هام سست بود به سمتش رفتم...کنار تختش ایستادم دستام می لرزید...
نمیتونستم به صورتش نگاه نکنم..صورت بی جونش تو این وضعیت هم زیبا بود... موهاش روی بالش پخش شده بود..
دستم رو به آرومی به سمت صورتش بردم.. گونه اش سرد بود..
زیر لب زمزمه کردم..
جونگکوک: ا.ت... جوجه طلایی من
چند سال پیش به خاطر اینکه موهاش رو رنگ طلایی بد رنگی کرده بود..من بهش لقب جوجه طلایی رو دادم..به یاد اون روزا لبخند تلخی زدم و اشکام بی صدا سرازیر شد.
این آخرین اشکای من بود.
اشک میریختم برای زنی که تموم عمرم اونو دوست داشتم حتی وقتی ازش متنفر بودم.. عشقم منو به مرز جنون کشوند و انتقامم منو به این نقطه رسوند... نقطه ای که دیگه راه برگشتی نبود.. تنها راه فداکاری بود.
چشمام رو بستم...خم شدم...نفسای گرمم به صورت سردش خورد...به آرومی لبامو روی لبای یخ زده اش گذاشتم..
یه بوسه ی تلخ..یه بوسه ی خداحافظی... یه بوسه ی آخر...
تو این بوسه تموم عشقم، تموم پشیمونیم، تموم آرزوهام که هرگز اتفاق نیفتاد،خلاصه شد.
طعم تلخ مرگ و شیرینی عشق... لباش نرم بود مثل همیشه...
این آخرین لمس بود.. آخرین باری که حسش میکردم.. آخرین باری که بوش رو وارد ریه هام میکردم..
به سختی خودم رو عقب کشیدم نگاهم روی صورتش ثابت موند..
جونگکوک:خداحافظ ا.ت...
ازش دور شدم.. دوباره نگاهش کردم..تصویر ا.ت برای همیشه تو ذهنم حک شد...
برگشتم و به سمت در رفتم..جیمین درو آروم باز کرد.. نگاهم به جیمین افتاد... سکوت کرد اما تو چشماش تموم فهم و همدردی دنیا موج میزد.
- ۳۳.۷k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط