𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³⁰]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³⁰]
*تهیونگ ویو*
دکمهی طبقهی سوم را فشار دادم. جیمین ماسکی به سمتم گرفت. آن را از دستش گرفتم و روی صورتم گذاشتم؛ خودش هم همین کار را کرد. با باز شدن درِ آسانسور، جیمین اول بیرون رفت و شروع کرد به پخش کردن گازِ کپسول بیهوشی توی هوا. چند ثانیه بعد، من هم از آسانسور خارج شدم. پرستارها یکییکی تعادلشان را از دست دادند و روی زمین افتادند.
لحظهای بعد، جیمین کپسول را گوشهای گذاشت و در حالی که مطمئن میشد همه بیهوش شدهاند، به سمت دفتر ا/ت رفتم. بدون اینکه در بزنم، دستگیره را پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.
ا/ت سرش را بالا آورد و بهم نگاه کرد. برای لحظهای انگار متوجه نمیشد چه کسی روبهروش ایستاده است. ماسکم را برداشتم. با دیدن چهرهام، با استایل و شکلی متفاوت، رنگ از صورتش پرید و خشکش زد. قدمی به سمتش برداشتم. اون با وحشت فقط فریاد میکشید و خودش را عقب میکشید.
+تو... تهیونگ... تو اینجا چیکار میکن-
-چه عجب بالاخره فهمیدم من کی هستم
+چی؟
-متاسفم فندق کوچولو!
در حالی که بهش نزدیک شدم، متوجه چشمای گشاد شده،ی ا/ت شدم. پوزخندی زدم و دستم رو توی جیب کتم بردم و از توش یه دستمال آغشته به ماده بیهوشی بیرون آوردم. متوجه ترس توی چشماش شدم اما اهمیت ندادم. ساعدم رو روی گردنش گذاشتم و محکم به سمت دیوار هلش دادم. به دیوار چسبوندمش و دستمال رو روی دهان و بینیش گذاشتم. در حالی که زیر دستمال از ترس جیغ میزد، گفتم.
-هیسس... الان تموم میشه.
چند لحظه دستمال رو روی صورتش نگه داشتم تا اینکه متوجه پلکاش که سنگین و بی حس شدن بدنش شدم. بدنش به سمتم افتاد و محکم گرفتمش. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و دستمال رو توی جیبم انداختم. این اولین بار بود که توی بغلم بود. به صورتش نگاه کردم و با انگشتم تار موی روی پیشونیاش رو پشت گوشش زدم. لحظه ای به صورتش خیره شدم که صدای جیمین باعث شد به خودم بیام.
جیمین: رئیس... بجنب... داره دیر میشه.
توی دلم غر زدم و بعدش خم شدم و دستم رو دور زانوش حلقه کردم و بلندش کردم و ا/ت رو روی دوشم انداختم. برگشتم و به سمت جیمین رفتم. از کنارش رد شدم و از در بیرون رفتم. متوجه کارکنان بیهوش روی زمین شدم اما اهمیت ندادم و در حالی که میدونستم جیمین دنبالم میاد، به سمت آسانسور رفتم. دوباره دکمه رو فشار دادم و بعد از چند لحظه که در باز شد وارد شدیم. همچنان ا/ت روی دوشم بود که با بسته شدن در صدای جیمین بلند شد.
جیمین: رئیسسسسسس! اون چیز با ارزشی که قرار بدزدیم همین ا/ت بود؟
-مهممم...
جیمین: دِ اخه- رئیس من فکر کردم قراره پولی... جواهری... الماسی یا یه همچین چیزی بدزدیم.
با تمسخر بهش خندیدم و گفتم.
-آخه احمق... توی کدوم بیمارستانی جواهرات و الماس دارن که این دومیش باشه.
جیمین: عاام... البته راستم میگیا ولی خب... الان چرا ا/ت رو دزدیدی رئیس... الان چی گیرمون میاد؟
-گیرتون؟ من... گیر من... نه شما... ا/ت مال خودمه.
جیمین: خب باشه من که نگفتم مال ماست داداشششش... ای خدااااا... من و باش که فکر میکردم قراره کلی سود کنیم...
-خفه...
بالاخره در آسانسور باز شد و در حالی که خواستیم از آسانسور بیرون بریم دوباره ماسک زدیم. اول از آسانسور و بعد در حالی که متوجه نگاه کارکنان طبقه پایین و مراجعه کننده ها روی خودمون و ا/ت که روی شونم بود، شدیم، سریع از بیمارستان خارج شدیم. جیمین سریع از طرق بی سیم صحبت کرد.
جیمین: بچه ها همه سریع به کوچه پشتی بیاین.
شوگا: حله.
سریع به سمت کوچه پشتی بیمارستان حرکت کردیم و بعد از لحظه ای که رسیدیم متوجه لیموزین پارک شده و نامجون، شوگا و جونگکوک که از هر سمت سریع به سمتمون میدویدن شدم. در حالی که همچنان ا/ت روی شونهام بود و یه دستم روی کمرش بود تا نگهش دارم، با دست دیگم در لیموزین رو باز کردم. ا/ت رو از روی شونهام پایین آوردم و طوری روی زمین نگهش داشتم که وایستاده اما چون بیهوش بود بدنش سنگین بود اما من نگهش داشتم. بعد براید استایل بغلش کردم و توی ماشین نشستم. ا/ت رو روی پاهام نشوندم و یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و دست دیگم رو روی سرش گذاشتم و سرش رو به سینه ام چسبوندم.
بعدش بقیه هم سوار ماشین شدن و در حالی که همه با تعجب بهم نگاه میکردم با لحنی مرگبار به جین گفتم.
-حرکت کن!
وقتی جین شروع به حرکت کرد و با سرعت از اونجا خارج شد و به سمت عمارت حرکت کرد، جونگکوک با ناباوری بهم خیره شد و دهانش باز مونده بود.
بالاخره گذاشتممممممممم... انگار کوه کندم👀
شرمنده بابت تاخیر زیاد امیدوارم فحش بارون نشم☺️
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلام... قراره بازم پارت بزارم پس منتظر باشین🎀✨️
بدرود قشنگام🫡
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
*تهیونگ ویو*
دکمهی طبقهی سوم را فشار دادم. جیمین ماسکی به سمتم گرفت. آن را از دستش گرفتم و روی صورتم گذاشتم؛ خودش هم همین کار را کرد. با باز شدن درِ آسانسور، جیمین اول بیرون رفت و شروع کرد به پخش کردن گازِ کپسول بیهوشی توی هوا. چند ثانیه بعد، من هم از آسانسور خارج شدم. پرستارها یکییکی تعادلشان را از دست دادند و روی زمین افتادند.
لحظهای بعد، جیمین کپسول را گوشهای گذاشت و در حالی که مطمئن میشد همه بیهوش شدهاند، به سمت دفتر ا/ت رفتم. بدون اینکه در بزنم، دستگیره را پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.
ا/ت سرش را بالا آورد و بهم نگاه کرد. برای لحظهای انگار متوجه نمیشد چه کسی روبهروش ایستاده است. ماسکم را برداشتم. با دیدن چهرهام، با استایل و شکلی متفاوت، رنگ از صورتش پرید و خشکش زد. قدمی به سمتش برداشتم. اون با وحشت فقط فریاد میکشید و خودش را عقب میکشید.
+تو... تهیونگ... تو اینجا چیکار میکن-
-چه عجب بالاخره فهمیدم من کی هستم
+چی؟
-متاسفم فندق کوچولو!
در حالی که بهش نزدیک شدم، متوجه چشمای گشاد شده،ی ا/ت شدم. پوزخندی زدم و دستم رو توی جیب کتم بردم و از توش یه دستمال آغشته به ماده بیهوشی بیرون آوردم. متوجه ترس توی چشماش شدم اما اهمیت ندادم. ساعدم رو روی گردنش گذاشتم و محکم به سمت دیوار هلش دادم. به دیوار چسبوندمش و دستمال رو روی دهان و بینیش گذاشتم. در حالی که زیر دستمال از ترس جیغ میزد، گفتم.
-هیسس... الان تموم میشه.
چند لحظه دستمال رو روی صورتش نگه داشتم تا اینکه متوجه پلکاش که سنگین و بی حس شدن بدنش شدم. بدنش به سمتم افتاد و محکم گرفتمش. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و دستمال رو توی جیبم انداختم. این اولین بار بود که توی بغلم بود. به صورتش نگاه کردم و با انگشتم تار موی روی پیشونیاش رو پشت گوشش زدم. لحظه ای به صورتش خیره شدم که صدای جیمین باعث شد به خودم بیام.
جیمین: رئیس... بجنب... داره دیر میشه.
توی دلم غر زدم و بعدش خم شدم و دستم رو دور زانوش حلقه کردم و بلندش کردم و ا/ت رو روی دوشم انداختم. برگشتم و به سمت جیمین رفتم. از کنارش رد شدم و از در بیرون رفتم. متوجه کارکنان بیهوش روی زمین شدم اما اهمیت ندادم و در حالی که میدونستم جیمین دنبالم میاد، به سمت آسانسور رفتم. دوباره دکمه رو فشار دادم و بعد از چند لحظه که در باز شد وارد شدیم. همچنان ا/ت روی دوشم بود که با بسته شدن در صدای جیمین بلند شد.
جیمین: رئیسسسسسس! اون چیز با ارزشی که قرار بدزدیم همین ا/ت بود؟
-مهممم...
جیمین: دِ اخه- رئیس من فکر کردم قراره پولی... جواهری... الماسی یا یه همچین چیزی بدزدیم.
با تمسخر بهش خندیدم و گفتم.
-آخه احمق... توی کدوم بیمارستانی جواهرات و الماس دارن که این دومیش باشه.
جیمین: عاام... البته راستم میگیا ولی خب... الان چرا ا/ت رو دزدیدی رئیس... الان چی گیرمون میاد؟
-گیرتون؟ من... گیر من... نه شما... ا/ت مال خودمه.
جیمین: خب باشه من که نگفتم مال ماست داداشششش... ای خدااااا... من و باش که فکر میکردم قراره کلی سود کنیم...
-خفه...
بالاخره در آسانسور باز شد و در حالی که خواستیم از آسانسور بیرون بریم دوباره ماسک زدیم. اول از آسانسور و بعد در حالی که متوجه نگاه کارکنان طبقه پایین و مراجعه کننده ها روی خودمون و ا/ت که روی شونم بود، شدیم، سریع از بیمارستان خارج شدیم. جیمین سریع از طرق بی سیم صحبت کرد.
جیمین: بچه ها همه سریع به کوچه پشتی بیاین.
شوگا: حله.
سریع به سمت کوچه پشتی بیمارستان حرکت کردیم و بعد از لحظه ای که رسیدیم متوجه لیموزین پارک شده و نامجون، شوگا و جونگکوک که از هر سمت سریع به سمتمون میدویدن شدم. در حالی که همچنان ا/ت روی شونهام بود و یه دستم روی کمرش بود تا نگهش دارم، با دست دیگم در لیموزین رو باز کردم. ا/ت رو از روی شونهام پایین آوردم و طوری روی زمین نگهش داشتم که وایستاده اما چون بیهوش بود بدنش سنگین بود اما من نگهش داشتم. بعد براید استایل بغلش کردم و توی ماشین نشستم. ا/ت رو روی پاهام نشوندم و یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و دست دیگم رو روی سرش گذاشتم و سرش رو به سینه ام چسبوندم.
بعدش بقیه هم سوار ماشین شدن و در حالی که همه با تعجب بهم نگاه میکردم با لحنی مرگبار به جین گفتم.
-حرکت کن!
وقتی جین شروع به حرکت کرد و با سرعت از اونجا خارج شد و به سمت عمارت حرکت کرد، جونگکوک با ناباوری بهم خیره شد و دهانش باز مونده بود.
بالاخره گذاشتممممممممم... انگار کوه کندم👀
شرمنده بابت تاخیر زیاد امیدوارم فحش بارون نشم☺️
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلام... قراره بازم پارت بزارم پس منتظر باشین🎀✨️
بدرود قشنگام🫡
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
- ۳۷۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط