{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازقرض های دکتر حالم بهم میخورد.سه روزبودکه انرامصرف میکرد

ازقرض های دکتر حالم بهم میخورد.سه روزبودکه انرامصرف میکردم البته به زور.
پدرومادرامیر هنگامی که به تهران امدندبه دیدنم امدند خانه ای که انجابودمتعلق به امیربود.
وقتی صورتم رابوسیدن متقابلا بجای بوسیدن انهارابوییدم احساس کردم بوی زادگاهم رامی دهند.متوجه قطره ی اشک درچشمان انهاشدم ولی به روی خودنیاوردم باخودگفتم:
فکر میکنندکه دیوانه شدم.
یک روزکه درباغ به کمک امیرقدم می زدم روبه اوکردم وگفتم:
توبه من قول دادی که مرا برمی گردانی دلم برای همه شان تنگ شده.
برایش قبول ان درخواست خیلی سخت بوداهی وشیدوگفت:
امشب تورامی برم.
طنین صدایش برایم خوشایندترازبال فرشتگان بودنفس راحتی کشیدموروی نیمکتی نشستم شب سیاه هم به هوای دیدن اوسحر می شد.باز هم شبی دیگر که برایش ثانیه هارا می شمردم داشتم برمیگشتم بجای که تعلق داشتم .داشتم برمی گشتم به ان روزها.لحظه های که سرشاربودندازخاطرهای شیرین .لحظه های که مادرنان می پخت ومرا مسول میکردتا به خاته ی همسایه هاببرم .به ان لحظه ی که همبازی ام پویا بودخورشیدمان .
داشتم برمیگشتم پیش او حالا اودیگر مرابی وفا نمی خواند واین بیشتر بمن امید می داد.نزدیک غروب زیر الاچیق نشسته بودم مریم خانم همان خدمتکاری که باراول اورادرمیان پله هادیدم .اوراخاله صدامی زدم بایه لیوان اب وپاکتهای حاوی قرص ها روبه رویم ایستاد باهمان لبخند همیشگیش اه که اگر وجوداین زن نبودتا حالا ازپادرامده بودم.روبه رویم نشست وگفت:
دخترم قرص هایت را اوردم.
پاکت را از اوگرفتم وبهش خیره شدم .گفتم:
این قرص ها اگر تاثیری داشت تاحالا من خوب شده بودم.
ولی روزبه روزدردم بیشتر میشه.
با نفرت از همه چیز انهارادورریختم.
مریم خانم تا ان وضع رادید باگریه مرا ترک کرد .مدتی نگذشت که امیر امد فهمیدم مریم خانم اورامطلع کرده .
باشماتت مرانگاه کرد خم شد وقرص هارا ازروی زمین جمع کرد.روبه رویم نشست وگفت:
توازمن قول گرفتی ومن برخلاف میلم دارم به ان عمل میکنم وتوهم به من قول دادی که قرص هایت رابه موقع بخوری توکه اگه اینا هارو نخوری حالت خوب نمی شه.
مثل بچها با من رفتار میکردباحرص گفتم:
دروغگوی خوبی هستی .خودت خوب میدونی که حال من دیگه خوب نمی شه همه ی این حرفهارابرای دلگرمی من میگی .حالم ازهرچی داروودواست بهم میخوره چرا ولم نمی کنید بگذارید این لحظات اخر راحت زندگی کنم.
بلندشد وکنارم ایستادباصدای گرفته وناراحت گفت:
ازت خواهش میکنم ازاین حرفها جلوی من نزن تو با این حرفهایت مرابیشتر نزد وجدانم شرمنده میکنی با این حرفهایت مرا عذاب نده توکه اینقد نا امیدنبودی .لااقل ...رویش را ازم گرفت وگفت:
لااقل بخاطر او...روحیه ات راازدست نده .بگذارامشب باخاطری شیرین ازهم جدابشیم برای همیشه....باپدرومادرم هم صحبت کردم هرچندبرایشان سخت بودولی بخاطر توراضی به بهم زدندنامزدی شدندپس دختر خوبی باش وقرص هایت رابه موقع بخور....
دیدگاه ها (۱۴)

وقتی سرش را بطرف من چرخاند ونگاه اشکبارمرادیدبطرفم امد شانها...

پارت51...... نگاه بهار برساعتش خیره ماندساعت 9شب بود دستی بر...

چشمانم بهمراه رویایم خیس از اشک بود.کابوسی وحشتناک درطی ان چ...

هواکمی روشن شده بود که اندکی ارام گرفتم ولی این ارامش هم دیر...

اگر تو نبودینمی‌دانم هر روز برای چه کسی می‌نوشتم !هر جلوه ی ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

My best friend

شاید کمتر کسی باشد که در کودکی، خودش را تخلیه نکرده باشد، با...

میل دارم که مثل آن ایّام،باز با من قرار بگذاریتوی دستان خالی...

پارت ۱۰ ........ محاصره

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط