{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته‌ام. به آن گلاب زده‌ام اما کماکان بوی مرگ می‌دهد. احساس می‌کنم دیگر هیچ‌چیز مرا نمی‌ترساند. هیچ‌چیز حیرت زده‌ام نمی‌کند. من نهایت آن را دیده‌ام.. جنگ یک اضطراب دائمی درباره گذشت زمان در من به وجود آورد. نمی‌توانم حتی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام می‌خواهم حرکت کنم و کاری بکنم. می‌خواهم از هر لحظه‌ی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.


•کاوه گلستان
دیدگاه ها (۱)

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش اول_ من پرندگانی را می شن...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط