در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال
در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شستهام. به آن گلاب زدهام اما کماکان بوی مرگ میدهد. احساس میکنم دیگر هیچچیز مرا نمیترساند. هیچچیز حیرت زدهام نمیکند. من نهایت آن را دیدهام.. جنگ یک اضطراب دائمی درباره گذشت زمان در من به وجود آورد. نمیتوانم حتی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام میخواهم حرکت کنم و کاری بکنم. میخواهم از هر لحظهی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.
•کاوه گلستان
•کاوه گلستان
- ۱.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط