جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت هیجده
هیلی:چی؟چی داری میگی تو این غیر ممکنه
من مطمئنم تو توهم زدی
رون:توهم نزدم. اگه توهم بود پروفسور دامبلدور دستور نمیداد که همه ی دانش آموز ها بیان توی سالن اجتماعات.
میخواستم با رون بحث رو ادامه بدم ولی یه صدایی شنیدم صدای اون ریدل احمق بود که با لحنی مسخره گفت هوی بلک !بلک! پدرت انگار زده به سرش (خنده )
مالفوی با پوزخند ادامه داد اره حتی سال اولیا هم اینقدر احمق نیستن که بیان تو هاگوارتز
با خنده گفتم ریدل به نظرم تو که پدرت خود ولدمورته باید دهنتو ببندی (رو به مالفوی کردم و با پوزخندی تحقیر امیز سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم)و تو مالفوی پدرت مرگخوار خوبی بود نه ؟
هر دو لبخندشون محو شد مالفوی جلو اومد و انگشت اتهامشو به سمت من گرفت و گفت :مواظب دهنت باش بلک کثیف
این رو شنیدم کلا از کنترل خارج شدم یه مشت محکم بهش زدم که خودم تعجب کردم
مالفوی چشماش پر اشک شد از درد و دماغش خونی بود ریدل چشماش گشاد شده بود ریدل که اومد سمتم خواستم یکی دیگه بزنم هری منو عقب کشید و گفت اروم باش !(خواستم دوباره برم بزنمش)
همون لحظه اسنیپ وارد شد و گفت دوشیزه بلک کافیه !
اسنیپ که دید هری کافی نیست خودش بازومو گرفت و عقب کشید و به ریدل و مالفوی گفت ریدل ،مالفوی ...برید درمانگاه.... با یکی از ارشد ها برین (منو چرخوند و گفت )تو با من میای دوشیزه بلک !
و بعد در حالی که منو میکشید به سمت دفترش از بقیه دور کرد
تو راه دامبلدور اسنیپ رو دید و گفت اوه سوروس میتونم بپرسم دوشیزه بلک رو کجا میبرین؟
پارت هیجده
هیلی:چی؟چی داری میگی تو این غیر ممکنه
من مطمئنم تو توهم زدی
رون:توهم نزدم. اگه توهم بود پروفسور دامبلدور دستور نمیداد که همه ی دانش آموز ها بیان توی سالن اجتماعات.
میخواستم با رون بحث رو ادامه بدم ولی یه صدایی شنیدم صدای اون ریدل احمق بود که با لحنی مسخره گفت هوی بلک !بلک! پدرت انگار زده به سرش (خنده )
مالفوی با پوزخند ادامه داد اره حتی سال اولیا هم اینقدر احمق نیستن که بیان تو هاگوارتز
با خنده گفتم ریدل به نظرم تو که پدرت خود ولدمورته باید دهنتو ببندی (رو به مالفوی کردم و با پوزخندی تحقیر امیز سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم)و تو مالفوی پدرت مرگخوار خوبی بود نه ؟
هر دو لبخندشون محو شد مالفوی جلو اومد و انگشت اتهامشو به سمت من گرفت و گفت :مواظب دهنت باش بلک کثیف
این رو شنیدم کلا از کنترل خارج شدم یه مشت محکم بهش زدم که خودم تعجب کردم
مالفوی چشماش پر اشک شد از درد و دماغش خونی بود ریدل چشماش گشاد شده بود ریدل که اومد سمتم خواستم یکی دیگه بزنم هری منو عقب کشید و گفت اروم باش !(خواستم دوباره برم بزنمش)
همون لحظه اسنیپ وارد شد و گفت دوشیزه بلک کافیه !
اسنیپ که دید هری کافی نیست خودش بازومو گرفت و عقب کشید و به ریدل و مالفوی گفت ریدل ،مالفوی ...برید درمانگاه.... با یکی از ارشد ها برین (منو چرخوند و گفت )تو با من میای دوشیزه بلک !
و بعد در حالی که منو میکشید به سمت دفترش از بقیه دور کرد
تو راه دامبلدور اسنیپ رو دید و گفت اوه سوروس میتونم بپرسم دوشیزه بلک رو کجا میبرین؟
- ۶.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط