پارت 43
پارت 43
از پله ها داشتم پایین می رفتم
مامان:بیدا شدی نفسم
من:اره چرا بیدارم نکردی
مامان:چه ناز شدی
بابا:با همین کارات دل بردی شیطون
من:بس چی
مامان:وای انا مادر ببین الان خواهرم و دخترش تو اشپز خونس هرچی گفتن جوابشونو بدع تا فکر نکن لالی یا باشع
من:اوکی مادر شوهر عزیزم
بعد مامان رفت
بابا:موفق باشی دخترم از اینجا برات دعا می کنم
من:چشم
بعد رفتم تو اشپز خونه
من:سلام
اقا دختره تا کجا روسریش پایین بودش یه من ابرو داشت
درسته خانواده من مذهبی بود نه تا این حد
یه زنه که شبیه مامان بود فکر کنم خاله اس
خاله:عروسی مگه خواهر
مامان:چطور
خاله:هیچی والا
نشستم رو یکی از صندلی ها داشتم قهوه می خوردم و با تبلتم سریال می دیدم
خاله:بلدی سبزی پاک کنی
من:متاسفم نه
خاله:اشپزی چی
من: بلدم
خاله :چی
یه غذای خارجی گفتم فرانسه و ایتالیای دهنش وا بره
خاله:اینا چین
من: غذا
خاله:مادرت بلدنبود غذا ایرانی یادت بده عروس فرهنگی همین بدیا دارههاا خواهر به فکر باش پسرت لاغر میشه هاا رایان باید غذا بخوره تا بتونه معموریت بره
من:شما نگرانش نباشید اگه مشکلی بود خدمتکار هستش
خاله :وا خدمتکار مگه میشه نکنه کار خونه بلد نیستی بس تو اون ور اب چیکار می کردی
من:خب من تجارت می کردم
خاله:زن باید کار خونه بلد باشه
یه زن از پشت سرم گفت :اره سرشم مثل چی تو کپ پاشه نه
فکر کنم عمه اس خاله دهنشو بست
بلند شدم
من:سلام
عمه:وای خدا این شبیه فرشته هاس نرگس
من:ممنون
عمه:چه ایرانی هم خوب حرف میزنی دخترم
من: مادرم یه رگ ایرانیع
عمه :مادرت کجاس
من:مادرم بارداره نمی تونس بیاد
خاله:وا چه حرفا
من:من با خاله ام زندگی می کردم مادرم تو معموریت مرد
عمه:بس از این دخارای خود ساختی
من:شاید
عمه :بیا بریم سالن صحبت کنیم
من:چشم
اقا با این عمه اینقدر گرم گرفتم نگو چه حالی میده از اون باحالا بود تازه عاشق موتور سواریم هستش قایمی سوار میشد تو جونیش این خاله هم با دخترش جلو نشستن میوه پوست می کنن
رایان از بالا پله ها
رایان:هی خدا عمه نیومده همسر منو جذب خودت کردیا دیگه تحویلم نمیگیره
عمه:رایان بین خودمون باشه ها این دختر زیادیت به مولا
بلند خندیدم
رایان:عمه منی یا این
من:رایان این با کی بودی
رایان:من هیچی
خاله:رایان این چجور صدا کردنه باید اقا رایان بگی مگه عقد کردین خدا به دور
عمه:عمه جون مگس کشت ندارین
من:چطور
عمه:همش یه مگس اینجا وز وز می کنه رو مخه والا
بعد خندیدیم خاله سرخ شدش
اقا این دختره که اسمش رقیه دختر خاله میوه پوست کرد به طرف رایان برد
رقیه:بفرماید اقا رایان
رایان منو نگاه کرد
رایان:رژیمم
اقا عمه و بابا بلند خندیدن
رایان تازه فهمید چی گفته دختره رفت نشست مبل کناری رایان
من به ترکی: من افرین همین جوری ادامه بده
رایان:چشم
از پله ها داشتم پایین می رفتم
مامان:بیدا شدی نفسم
من:اره چرا بیدارم نکردی
مامان:چه ناز شدی
بابا:با همین کارات دل بردی شیطون
من:بس چی
مامان:وای انا مادر ببین الان خواهرم و دخترش تو اشپز خونس هرچی گفتن جوابشونو بدع تا فکر نکن لالی یا باشع
من:اوکی مادر شوهر عزیزم
بعد مامان رفت
بابا:موفق باشی دخترم از اینجا برات دعا می کنم
من:چشم
بعد رفتم تو اشپز خونه
من:سلام
اقا دختره تا کجا روسریش پایین بودش یه من ابرو داشت
درسته خانواده من مذهبی بود نه تا این حد
یه زنه که شبیه مامان بود فکر کنم خاله اس
خاله:عروسی مگه خواهر
مامان:چطور
خاله:هیچی والا
نشستم رو یکی از صندلی ها داشتم قهوه می خوردم و با تبلتم سریال می دیدم
خاله:بلدی سبزی پاک کنی
من:متاسفم نه
خاله:اشپزی چی
من: بلدم
خاله :چی
یه غذای خارجی گفتم فرانسه و ایتالیای دهنش وا بره
خاله:اینا چین
من: غذا
خاله:مادرت بلدنبود غذا ایرانی یادت بده عروس فرهنگی همین بدیا دارههاا خواهر به فکر باش پسرت لاغر میشه هاا رایان باید غذا بخوره تا بتونه معموریت بره
من:شما نگرانش نباشید اگه مشکلی بود خدمتکار هستش
خاله :وا خدمتکار مگه میشه نکنه کار خونه بلد نیستی بس تو اون ور اب چیکار می کردی
من:خب من تجارت می کردم
خاله:زن باید کار خونه بلد باشه
یه زن از پشت سرم گفت :اره سرشم مثل چی تو کپ پاشه نه
فکر کنم عمه اس خاله دهنشو بست
بلند شدم
من:سلام
عمه:وای خدا این شبیه فرشته هاس نرگس
من:ممنون
عمه:چه ایرانی هم خوب حرف میزنی دخترم
من: مادرم یه رگ ایرانیع
عمه :مادرت کجاس
من:مادرم بارداره نمی تونس بیاد
خاله:وا چه حرفا
من:من با خاله ام زندگی می کردم مادرم تو معموریت مرد
عمه:بس از این دخارای خود ساختی
من:شاید
عمه :بیا بریم سالن صحبت کنیم
من:چشم
اقا با این عمه اینقدر گرم گرفتم نگو چه حالی میده از اون باحالا بود تازه عاشق موتور سواریم هستش قایمی سوار میشد تو جونیش این خاله هم با دخترش جلو نشستن میوه پوست می کنن
رایان از بالا پله ها
رایان:هی خدا عمه نیومده همسر منو جذب خودت کردیا دیگه تحویلم نمیگیره
عمه:رایان بین خودمون باشه ها این دختر زیادیت به مولا
بلند خندیدم
رایان:عمه منی یا این
من:رایان این با کی بودی
رایان:من هیچی
خاله:رایان این چجور صدا کردنه باید اقا رایان بگی مگه عقد کردین خدا به دور
عمه:عمه جون مگس کشت ندارین
من:چطور
عمه:همش یه مگس اینجا وز وز می کنه رو مخه والا
بعد خندیدیم خاله سرخ شدش
اقا این دختره که اسمش رقیه دختر خاله میوه پوست کرد به طرف رایان برد
رقیه:بفرماید اقا رایان
رایان منو نگاه کرد
رایان:رژیمم
اقا عمه و بابا بلند خندیدن
رایان تازه فهمید چی گفته دختره رفت نشست مبل کناری رایان
من به ترکی: من افرین همین جوری ادامه بده
رایان:چشم
- ۷.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط