وقتی که……
#سناریو
#استری_کیدز
#سونگمین
وقتی که توی جمع با اعضا یه دعوای بزرگ بینتون راه می افته و فقط کلامی بود ولی بازم خیلی بزرگ….
( بین ا/ت و سونگمین)
چان:
سعی کرد دخالت نکنه چون معتقد بود که دعوای بین شما دوتاست و زن و شوهری باید حل کنین پس وارد قضیه نشد ولی تا میتونست سعی کرد با چشم هاش به سونگمین بفهمونه که انقدر تند نره..ولی خب…
لینو:
روی مبل روبه روی تلویزیون خونتون دراز کشیده بود و درحالی که شما ها داشتین بحث میکردین لب زد…
_راستی سونگمین…چند وقت پیش دیدم با خانم پارک خیلی گرم گرفته بودی…زن خوشگلیه نه؟
و خب…فکر کنم متوجه باشین چقدر دعوا شدت گرفت نه؟
چانگبین:
این بچه داشت توی یخچال خونتون کنجکاوی که چه عرض کنم فوضولییی میکرد..و یهو از شدت بالا رفتن صداتون تمرکزش موقع شمردن کیک ها بهم ریخت.
=ای بابا!میشه خفه شین؟
و خب اون لحظه قیافه اش به حدی ترسناک شده بود که ترجیح دادین سکوت اختیار کنین.
هیونجین:
+سونگمین میگم من نت آهنگ هاتو پاره نکردم چرا نمیفهمی؟؟
_من نمیفهمم؟؟من__
=بله دقیقا خود خودت نمیفهمی..
_+ تو ببند!!
و خب..بچه ترجیح داد صحنه رو ترک کنه.
هان:
همزمان با دعواتون داشت یه ریتم باحال میساخت و خیلی بابتش ذوق داشت.
=اخجونننننن!!
یهو ساکت شدید و از اونجایی که کنجکاویتون که چه عرض کنم فوضولیتون گل کرده بود🎀..رفتین کنارش نشستیم و اینجوری بود که شما کم کم به گیتارزدن علاقه مند شدین..( دعوا کلا از یادتون رفت)
فلیکس:
این بدبخت..برای بار ۵ ام بود که داشت شیرینی درست میکرد و هر دفعه هم چون زیادی محو دعواتون میشد تایم از دستش در میرفت و متاسفانه شیرینی هاش میسوخت.
=بابا! د دو دقیقه خفه شین بزارین من این رو عین آدم درست کنم.
و شما دوتا همچنان با صدای آروم به بحثتون ادامه دادین..
جونگین:
این داشت شبیه بچه های ۳ ساله بهتون نگاه میکرد تا زمانی که تو از شدت حرص سرت رو برگردوندی و با قیافه کیوت جونگین مواجه شدی ..
+تو چرا همچین نگاه میکنی؟؟
=هیونگ…
_چیه؟
=من نمیخوام زن بگیرم..
_مگه کسی مجبورت کرد؟
=اره…
و اینگونه بود که شما ها شدین مشاوری برای جونگین.
#استری_کیدز
#سونگمین
وقتی که توی جمع با اعضا یه دعوای بزرگ بینتون راه می افته و فقط کلامی بود ولی بازم خیلی بزرگ….
( بین ا/ت و سونگمین)
چان:
سعی کرد دخالت نکنه چون معتقد بود که دعوای بین شما دوتاست و زن و شوهری باید حل کنین پس وارد قضیه نشد ولی تا میتونست سعی کرد با چشم هاش به سونگمین بفهمونه که انقدر تند نره..ولی خب…
لینو:
روی مبل روبه روی تلویزیون خونتون دراز کشیده بود و درحالی که شما ها داشتین بحث میکردین لب زد…
_راستی سونگمین…چند وقت پیش دیدم با خانم پارک خیلی گرم گرفته بودی…زن خوشگلیه نه؟
و خب…فکر کنم متوجه باشین چقدر دعوا شدت گرفت نه؟
چانگبین:
این بچه داشت توی یخچال خونتون کنجکاوی که چه عرض کنم فوضولییی میکرد..و یهو از شدت بالا رفتن صداتون تمرکزش موقع شمردن کیک ها بهم ریخت.
=ای بابا!میشه خفه شین؟
و خب اون لحظه قیافه اش به حدی ترسناک شده بود که ترجیح دادین سکوت اختیار کنین.
هیونجین:
+سونگمین میگم من نت آهنگ هاتو پاره نکردم چرا نمیفهمی؟؟
_من نمیفهمم؟؟من__
=بله دقیقا خود خودت نمیفهمی..
_+ تو ببند!!
و خب..بچه ترجیح داد صحنه رو ترک کنه.
هان:
همزمان با دعواتون داشت یه ریتم باحال میساخت و خیلی بابتش ذوق داشت.
=اخجونننننن!!
یهو ساکت شدید و از اونجایی که کنجکاویتون که چه عرض کنم فوضولیتون گل کرده بود🎀..رفتین کنارش نشستیم و اینجوری بود که شما کم کم به گیتارزدن علاقه مند شدین..( دعوا کلا از یادتون رفت)
فلیکس:
این بدبخت..برای بار ۵ ام بود که داشت شیرینی درست میکرد و هر دفعه هم چون زیادی محو دعواتون میشد تایم از دستش در میرفت و متاسفانه شیرینی هاش میسوخت.
=بابا! د دو دقیقه خفه شین بزارین من این رو عین آدم درست کنم.
و شما دوتا همچنان با صدای آروم به بحثتون ادامه دادین..
جونگین:
این داشت شبیه بچه های ۳ ساله بهتون نگاه میکرد تا زمانی که تو از شدت حرص سرت رو برگردوندی و با قیافه کیوت جونگین مواجه شدی ..
+تو چرا همچین نگاه میکنی؟؟
=هیونگ…
_چیه؟
=من نمیخوام زن بگیرم..
_مگه کسی مجبورت کرد؟
=اره…
و اینگونه بود که شما ها شدین مشاوری برای جونگین.
- ۸.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط