شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت هجدهم🔍
این قسمت=[تهیونگ غول داستانی؟]

تهیونگ منتظر بود. نگاهش اون‌قدر سنگین بود که حس می‌کردم وزنش داره ستون فقراتم رو خرد می‌کنه. دایون با پوزخند الان اخراج میشی نگاهش رو دوخته بود به صورتم. باید یه چیزی می‌گفتم... یه دروغ احمقانه‌تر از همیشه.
یهو دهنم رو باز کردم و با لحنی که انگار دارم اعتراف بزرگ زندگیم رو می‌کنم، گفتم:

+"قربان... آخه... خب، راستش رو بخواید، شما خیلی... خیلی ترسناکید! یعنی، شبیه اون غول‌های توی کتاب‌های داستانین که وقتی راه میرن زمین می‌لرزه. منم می‌ترسم اگه مستقیم تو چشماتون نگاه کنم، از شدت ابهتتون سکته کنم و بیفتم وسط این قالی ابریشمی گرون‌قیمتتون. اونوقت شما باید پول قالی رو از حقوق ناچیز من کم کنید و من تا آخر عمر باید مجانی براتون ظرف بشورم!"

سکوت. سکوت مطلق.
حتی صدای نفس کشیدن دایون هم قطع شد. حس کردم قیافه‌ی تهیونگ یه لحظه منجمد شد. انگار با خودش فکر می‌کرد این دختر واقعاً احمقه یا داره به هوش من توهین می‌کنه؟
یهو صدای یه تق وحشتناک از پشت سرم اومد. هیون‌وو که داشت ادای باغبان بی‌عرضه‌ها رو درمی‌آورد، یه گلدون بزرگ سفالی رو جوری انداخت زمین که انگار بمب صوتی منفجر شده. خاک و گل پخش شد همه‌جای پاهای تهیونگ.
هیون‌وو با دستپاچگی، در حالی که داشت با آستینش سعی می‌کرد گِل‌ها رو از روی کفش‌های چرم گرون‌قیمت تهیونگ پاک کنه، فریاد زد:

×"ای وای قربان! ببخشید! این گلدونه... گلدونه خودش پرید! داشت خودکشی می‌کرد! من فقط خواستم نجاتش بدم!"

تهیونگ با خشم کنترل‌شده، چشماش رو بست و شقیقه‌هاش رو ماساژ داد. نگاهش رو از من گرفت و به هیون‌وو دوخت که داشت با دستمال کثیف، کفش‌های برند فرانسویشو رو بدتر سیاه می‌کرد.

-"شما دو تا..."

دوباره سکوت کرد. انگار دیگه حتی براش مهم نبود جاسوسیم یا نه. اون فقط می‌خواست ما رو از جلوی چشمش دور کنه.

-"برین. همه‌تون برین گم شین. دایون، تو هم برو یه فکری به حال سلامت عقلی این دو تا بکن. دیگه نمیخوام تا شب ببینمتون."

تهیونگ با عصبانیت و در حالی که زیر لب داشت چیزهایی درباره‌ی استخدامِ نیروهای احمق زمزمه می‌کرد، از اونجا دور شد. دایون هم با چشم‌غره‌ای که نثارمون کرد، با عصبانیت راهش رو گرفت و رفت.
وقتی مطمئن شدم تهیونگ به اندازه‌یِ کافی دور شده، با آرنج زدم تو پهلوی هیون‌وو.

+"گلدونه خودش پرید؟ واقعا؟این بود نقشت؟"

هیون‌وو خندید و گرد و خاک روی لباسش رو تکوند:

×"جواب داد دیگه، نه؟ حالا بگو ببینم، واقعا فکر کردی اون دروغ غول توی کتاب داستان کار می‌کنه؟"

نفس راحتی کشیدم و تکیه دادم به دیوار:

+"کار کرد دیگه! حداقل الان اخراج نشدیم. ولی... امشب وضعیت فرق داره. دایون بهم گفت قراره امشب برم تو اتاق خصوصی تهیونگ. تکی."

چشمای هیون‌وو گرد شد.

×"تنهایی؟ یونسو، این یعنی یا امشب اطلاعات رو می‌دزدیم، یا امشب..."

+"یا امشب لو میرم و باید با دمپایی‌هام از عمارت فرار کنم."

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

پارت ۲۲:

dark life = 27

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

پارت ۵۲

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط