{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
پارت سه

یه سال تموم بدون اینکه مایکی متوجهش بشه بهش نگاه می‌کرد
اما... حالا مایکی داشت به اون نگاه می‌کرد. اون.. تموم پسر حالا درحالی که دستاش توی جیبش بود و آب‌نبات‌ مک میزد بهش نگاه می‌کرد.
شیسه خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و لب پایینشو گاز گرفت. خجالت می‌کشید و وقتی خیگجالا می‌کشید این کار رو می‌کرد. عادتش بود.
از پشت بوم تا زمین کوچه فاصله زیادی نبود. ساختمون کوتاهی بود. انگار نه انگار که یه یتیم خونس. پسر دستشو از تو جیبش درآورد و برای دختر کوچولوی خجالتی دست تکون داد.
_ هییییی.... از دیدن دوبارت خوشحالم شیسه.
شیسه چشماش برق زد. امکان نداشت اسم اونو یادش مونده باشه یا حتی دیدار اولشونو.
شیسه از خوشحالی اشک تو چشاش جمع شد و آروم و با لرز دستشو بالا آورد و تکون داد و با صدای آروم و گوگولیش نجوا کرد
+ ممنونم... مایکی
پسرک خیلی ناواضح صداشو میشنید اما بازم می‌فهمید چی میگه
_ فکر میکردم دیگه نمیبینمت. از اونموقع یه سال میگذره تو دیگه هیچوقت نیومدی اینجا. من با این اینکه ببینمت از این کوچه رد میشدم خوشحالم که دیدمت
و بعد لبخندی دندونی زد و شیسه بیشتر قلبش به تپش افتاد. یعنی تنها کسی که هرروز میومد به امید دیدن اون فقط شیسه نبوده؟ مایکیم میخواسته دوباره بینتش؟ امروز قطعا یکی از بهترین روزهای زندگی شیسه بود.
اشک شوق از کنار چشمای یاقوتی شیسه ریخت پایین. باورش، نمیشد. چشماش، از شدت خوشحالی میلرزید.
با صدای بی صدا آروم گفت
+ منم همینطور
مایکی دوباره دست کرد توی جیبش
یه سویشرت مشکی تنش بود. با رده های سفید
اکثرا اونو می پوشید.
_ میتونم بازم ببینمت؟!
شیسه سرشو به ضرب بالا آورد و تقریبا داد زد
+ البته
خیلی وقت شده بود که اینطوری داد نزده بود. همیشه توی وجودش یه صدا خفه کن داشت که بهش اجازه نمی‌داد داد بزنه یا حتی بلند صحبت کنه
نمیدونم شایدم افراد اون یتیم خونه این بلارو سرش، آوردن. اون خیلی پرحرف بود.... اما خب..
_ خب فردا بازم میای اینجا؟ همین ساعت؟
دخترکوجولو با اون قیافه ی ناز و کوچولوش به نشونه ی تأیید سر تکون داد و دستاشو رو لپای کوچولوش گرفت
+ حتما
و بعد پسر دوباره دستاشو از تو جیبش درآورد و به سمت دختر دست تکون داد
_ پس فعلا
دختر که خیلی خوشحال بود و از این مکالمه رو هوا صیر می‌کرد با خنده ی کشیده شدش دستشو آورد بالا و براش دست تکون داد
+ فعلا
خییلی قشنگ بود. دختر تو ذهنش با خودش میگفت که اون بهترین پسریه که تاحالا دیده
برگشت سمت خوابگاه
همه داشتن تقریبا بیدار میشدن
رفتن و سر میز دور و دراز شام نشستن. سالن ستون های از چوب داشت و کفش هم از چوب های پاره پاره بود. درکل خیلی یتیم خونه ی افتضاحی بود
اصلا به یتیم خونه های عادی نمی‌خورد. بیشتر شبیه جایی بود برای شکنجه دادن بچه ها
بچه ها یکی یکی پشت میز نشستن و ناظم ها غذاهایی که مثل همیشه قابل خوردن نبودن رو جلوی بچه ها گذاشتن. بشقاب‌های قدیمی و غذایی به شکل لجن.
همه ی اینا حال شیسه رو بهم میزد. دلش می‌خواست با پاهای کوچولوش از جاش بلند شه و بلند فریاد بزنه و از غذا اعتراض کنه و از این یتیم خونه بره.
اما قبلنم اینو امتحان کرده بود. نه برای خودش! آخه شیسه کوچولو اونقد مهربون بود که همیشه اول بقیه رو اولویت قرار می‌داد.
اونروز یکی از دخترا از غذا انتقاد کرد و بشقاب گذاشت اونطرف دونم درحالی که شکمش از گشنگش قار و قور می‌کرد. آخه بچه ی جدید بود. تازه با این پرورشگاه اومده بود. دو پرورشگاه یاد داده بودن قبل خواب همیشه باید دعا کرد. یکی از دعاهای شیسه این بود که هیچ بچه ای یتیم نشه و اگرم شد تو یه یتیم خونه ی خوب بیفته نه اینجا!
اما بازم بچه هایی بودن که سر از یه همچین کثافت خونه ای درمی‌آوردن.
هه! دخترک بیچاره خبر نداشت اونا حتی دور از چشم بچه ها و دولت بعضی از بچه هارو به آدمای متجاوز گر و سادیسمی میدادن یا میفروختن به بازارهای سیاه. البته این کاره ناظم ها نبود بلکه کار اون مردای قالتاق دور و بر مدیر و عوامل بالای پرورشگاه بود.
شیسه وقتی دید که اون غذارو نمیخوره بشقابش برداشت و از صندلیش به سختی اومد پایین و سمت آشپزخونه حرکت کرد و از اونجایی که قد کوتاهی داشت بشقاب به زور به هپن رسوند و...
دیدگاه ها (۲)

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط