007-آلما ویسکی - پارت ۳۴
.....
007-آلما ویسکی - پارت ۳۴
.....
ناتسو از این تله جا خورد و با غریزه، چوب را چرخاند تا آزادش کند. در همان لحظه، آنیا با یک حرکت برقآسا جلو رفت، دستش را دراز کرد و برای گرفتن چوب اقدام کرد.
ناتسو با استفاده از قدرت بدنی اش چوب را به یک سمت کشید، بدنش را چرخاند و با شانهاش زاویهی حمله را شکست. آنیا نهتنها چوب را نگرفت، بلکه مجبور شد برای حفظ تعادل، یک قدم عقب برود.
اما او از پا ننشست.
نخها را دوباره آزاد کرد، این بار با سرعتی بیشتر.
حرکتشان تندتر از قبل بود، مثل رگههای نور.
یکی از نخها از کنار گونهی ناتسو گذشت.
دیگری چوب را به لرزه انداخت.
سومی مستقیم به مسیر دستش رفت و او را مجبور کرد چوب را از بالا نگه دارد.
ناتسو مجبور شد برای لحظهای روی دفاع تمرکز کند. این همان چیزی بود که آنیا میخواست.
او یک نفس عمیق کشید، بعد تمام نخها را بهطور همزمان اما هماهنگ رها کرد.
این بار حملهاش فقط برای بریدن نبود؛ برای کنترل بود.
نخها از سه جهت آمدند:
- یکی برای محدود کردن چوب،
- یکی برای بستن فضای بالای سر،
- و یکی برای قطع مسیرِ عقبرفتن ناتسو.
ناتسو که حالا کاملاً در میدانِ آنیا قرار گرفته بود، فهمید اگر ساده بایستد، چوبش را از دست میدهد. پس با تمام مهارتش یک چرخش سریع زد و چوب را بین دو نخ رد کرد. این حرکت، ماهرانه و دقیق بود.
آنیا اما انگار منتظر همین لحظه بود.
او یکی از نخها را به پایین فرستاد، نخ از کنار زمین گذشت و درست دور چوب پیچید.
یک کشش کوتاه.
و چوب از تعادل افتاد.
ناتسو برای لحظهای کنترلش را از دست داد.
آنیا همان ثانیه را شکار کرد.
با حرکتی سریع، انگشتانش به سمت چوب رفتند، نخها را همزمان به دور آن پیچاند و توانست برای یک لحظه آن را از دست ناتسو خارج کند و چوب میان آن دو برای یک لحظه آویزان ماند، بعد هر دو همزمان دست کشیدند و چند قدم عقب رفتند. نفسشان کمی سنگین شده بود. ناتسو اول لبخند زد، بعد خندهای کوتاه و راضی سر داد.
ناتسو:«خب… من واقعا تحسینت میکنم خواهر کوچیکه.»
آنیا با نفسنفس، لبخند پیروزمندانهای زد و گفت:«چیه؟فکر کردی میتونی راحت ببری؟»
ناتسو شانه بالا انداخت :« نه ولی فکر نمی کردم اینقدر جدی بشی!»
آنیا در حالی که به حرف های او گوش می داد ، نخها را آرام جمع کرد.
باغ دوباره ساکت شد.
اما این سکوت، دیگر بیروح نبود؛ بلکه سکوتی از جنس رضایت بود که بعد از یک تمرینِ هیجان انگیز برای آنها به جا گذاشته بود.
....
بعد از مدتی ناتسو انگار که در مورد موضوعی به نتیجه ای عالی رسیده باشد با هیجان از جا پرید و گفت:«فکر کنم بهجای خواهر کوچیکه بهتر باشه صدات کنم پرنسس بند یا شایدم پرنسس سایه؟!.»
آنیا که شوخی ناتسو را جدی گرفته بود، با لحنی آرام گفت: «هوم سلیقه ات توی انتخاب اسم زیاد بد نیست... تازه یهکم شبیه اسم رمز مامان میمونه.»
ناتسو ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«هی، چرا اینقدر جدی شدی؟من فقط داشتم شوخی میکردم. تو که قرار نیست مثل اون قاتلی چیزی بشی.»
آنیا مکثی کرد و بعد گفت:«خب... شاید.»
ناتسو که از جدی شدن ناگهانی او تعجب کرده بود، آهی بلند کشید و گفت:«من دیگه برمیگردم خونه. تو هم برو استراحت کن. تقریباً شب شده و از وقتی از مدرسه اومدیم، استراحت نکردیم.»
او با این حرف راهش را گرفت و رفت.
آنیا هم به سمت خانه برگشت، اما ذهنش جای دیگری بود.
آنیا با خود فکر کرد: « تا حالا بهش فکر نکردم ولی...اصلاً مامان چطوری قاتل شد؟ اون هیچوقت توی فکرهاش به این اشاره نکرده بود...»
در واقع آنیا می دانست یور به خاطر محافظت از برادر کوچکترش یوری برایر و در آوردن پول کافی برای گذراندن زندگیشان اینکار را شروع کرده بود و کم کم با هدفی بزرگتر مثل پاک کردن دنیا از انسان های گناهکار به آن ادامه داد ، با این حال آنیا نمیدانست او چگونه وارد این شغل شده بود....
.....
آن پسر… پسری که حتی یک لحظه هم نمی توانست نگاهش را از آن دختر بردارد؛ ناتسو ویسکی. همچون آنیا، یک نمونهٔ آزمایشی بود؛
هر چند قدرتشان کاملاً با هم فرق داشت. آنیا زمزمهٔ افکار را میشنید اما ناتسو می توانست گذشتهٔ مردم را ببیند.
با این حال قدرت او هم نقطه ضعفی بزرگ داشت .
ناتسو هنوز آنقدر بر توانایی اش تسلط نداشت که از هر گوشه ای که می خواست وارد خاطرات افراد شود. بنابراین او ناچار بود برای یافتن چیزی که از خاطرات افراد می خواست از اول زندگی آنها شروع به جستجو کند ، هر چند به لطف همین قدرتِ آهسته و پرمشقت بود که او — آرام اما بی وقفه — آن چهره هایی که زیر نقاب ، پنهان شده بود را به راحتی می شناخت.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۳۴
.....
ناتسو از این تله جا خورد و با غریزه، چوب را چرخاند تا آزادش کند. در همان لحظه، آنیا با یک حرکت برقآسا جلو رفت، دستش را دراز کرد و برای گرفتن چوب اقدام کرد.
ناتسو با استفاده از قدرت بدنی اش چوب را به یک سمت کشید، بدنش را چرخاند و با شانهاش زاویهی حمله را شکست. آنیا نهتنها چوب را نگرفت، بلکه مجبور شد برای حفظ تعادل، یک قدم عقب برود.
اما او از پا ننشست.
نخها را دوباره آزاد کرد، این بار با سرعتی بیشتر.
حرکتشان تندتر از قبل بود، مثل رگههای نور.
یکی از نخها از کنار گونهی ناتسو گذشت.
دیگری چوب را به لرزه انداخت.
سومی مستقیم به مسیر دستش رفت و او را مجبور کرد چوب را از بالا نگه دارد.
ناتسو مجبور شد برای لحظهای روی دفاع تمرکز کند. این همان چیزی بود که آنیا میخواست.
او یک نفس عمیق کشید، بعد تمام نخها را بهطور همزمان اما هماهنگ رها کرد.
این بار حملهاش فقط برای بریدن نبود؛ برای کنترل بود.
نخها از سه جهت آمدند:
- یکی برای محدود کردن چوب،
- یکی برای بستن فضای بالای سر،
- و یکی برای قطع مسیرِ عقبرفتن ناتسو.
ناتسو که حالا کاملاً در میدانِ آنیا قرار گرفته بود، فهمید اگر ساده بایستد، چوبش را از دست میدهد. پس با تمام مهارتش یک چرخش سریع زد و چوب را بین دو نخ رد کرد. این حرکت، ماهرانه و دقیق بود.
آنیا اما انگار منتظر همین لحظه بود.
او یکی از نخها را به پایین فرستاد، نخ از کنار زمین گذشت و درست دور چوب پیچید.
یک کشش کوتاه.
و چوب از تعادل افتاد.
ناتسو برای لحظهای کنترلش را از دست داد.
آنیا همان ثانیه را شکار کرد.
با حرکتی سریع، انگشتانش به سمت چوب رفتند، نخها را همزمان به دور آن پیچاند و توانست برای یک لحظه آن را از دست ناتسو خارج کند و چوب میان آن دو برای یک لحظه آویزان ماند، بعد هر دو همزمان دست کشیدند و چند قدم عقب رفتند. نفسشان کمی سنگین شده بود. ناتسو اول لبخند زد، بعد خندهای کوتاه و راضی سر داد.
ناتسو:«خب… من واقعا تحسینت میکنم خواهر کوچیکه.»
آنیا با نفسنفس، لبخند پیروزمندانهای زد و گفت:«چیه؟فکر کردی میتونی راحت ببری؟»
ناتسو شانه بالا انداخت :« نه ولی فکر نمی کردم اینقدر جدی بشی!»
آنیا در حالی که به حرف های او گوش می داد ، نخها را آرام جمع کرد.
باغ دوباره ساکت شد.
اما این سکوت، دیگر بیروح نبود؛ بلکه سکوتی از جنس رضایت بود که بعد از یک تمرینِ هیجان انگیز برای آنها به جا گذاشته بود.
....
بعد از مدتی ناتسو انگار که در مورد موضوعی به نتیجه ای عالی رسیده باشد با هیجان از جا پرید و گفت:«فکر کنم بهجای خواهر کوچیکه بهتر باشه صدات کنم پرنسس بند یا شایدم پرنسس سایه؟!.»
آنیا که شوخی ناتسو را جدی گرفته بود، با لحنی آرام گفت: «هوم سلیقه ات توی انتخاب اسم زیاد بد نیست... تازه یهکم شبیه اسم رمز مامان میمونه.»
ناتسو ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«هی، چرا اینقدر جدی شدی؟من فقط داشتم شوخی میکردم. تو که قرار نیست مثل اون قاتلی چیزی بشی.»
آنیا مکثی کرد و بعد گفت:«خب... شاید.»
ناتسو که از جدی شدن ناگهانی او تعجب کرده بود، آهی بلند کشید و گفت:«من دیگه برمیگردم خونه. تو هم برو استراحت کن. تقریباً شب شده و از وقتی از مدرسه اومدیم، استراحت نکردیم.»
او با این حرف راهش را گرفت و رفت.
آنیا هم به سمت خانه برگشت، اما ذهنش جای دیگری بود.
آنیا با خود فکر کرد: « تا حالا بهش فکر نکردم ولی...اصلاً مامان چطوری قاتل شد؟ اون هیچوقت توی فکرهاش به این اشاره نکرده بود...»
در واقع آنیا می دانست یور به خاطر محافظت از برادر کوچکترش یوری برایر و در آوردن پول کافی برای گذراندن زندگیشان اینکار را شروع کرده بود و کم کم با هدفی بزرگتر مثل پاک کردن دنیا از انسان های گناهکار به آن ادامه داد ، با این حال آنیا نمیدانست او چگونه وارد این شغل شده بود....
.....
آن پسر… پسری که حتی یک لحظه هم نمی توانست نگاهش را از آن دختر بردارد؛ ناتسو ویسکی. همچون آنیا، یک نمونهٔ آزمایشی بود؛
هر چند قدرتشان کاملاً با هم فرق داشت. آنیا زمزمهٔ افکار را میشنید اما ناتسو می توانست گذشتهٔ مردم را ببیند.
با این حال قدرت او هم نقطه ضعفی بزرگ داشت .
ناتسو هنوز آنقدر بر توانایی اش تسلط نداشت که از هر گوشه ای که می خواست وارد خاطرات افراد شود. بنابراین او ناچار بود برای یافتن چیزی که از خاطرات افراد می خواست از اول زندگی آنها شروع به جستجو کند ، هر چند به لطف همین قدرتِ آهسته و پرمشقت بود که او — آرام اما بی وقفه — آن چهره هایی که زیر نقاب ، پنهان شده بود را به راحتی می شناخت.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۰.۷k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط