007-پنهان در مه - پارت ۶۳

....
007-پنهان در مه - پارت ۶۳
....

بکی یک قدم جلوتر رفت، به گوشه‌ی قفسه سرک کشید، و درست در همان لحظه چشمش به آنیا افتاد که سعی می‌کرد خودش را پشت جعبه پنهان کند.

برای یک ثانیه، سکوت مطلق حکم‌فرما شد.

آنیا آهسته جعبه را پایین آورد.
ناتسو هم که دیگر راه فراری نمی‌دید، صاف ایستاد.

بکی با چشمانی گرد و دهانی نیمه‌باز به آن‌ها نگاه کرد و با صدایی پر از شگفتی گفت: «آلما چان و... ناتسو سان؟ شما اینجا چیکار می‌کنید؟؟؟»

آنیا که ناگهان احساس کرد تمام خون بدنش به صورتش هجوم آورده، دستپاچه شد.
چشمانش بین بکی و ناتسو چرخید و با صدایی که از شدت خجالت به لکنت افتاده بود گفت:«خب... خب ما...»

بکی با ناباوری گفت:« این لباس ها...نگو که...واقعا اینجا کار می کنید؟!»

ناتسو، که دید اگر الان وارد نشود، آنیا بیشتر از این دستپاچه می‌شود، خیلی سریع و با حالتی کاملاً جدی اما ساختگی گفت:«می‌دونی بلکبل، بابا و مامانمون خیلی وقته برامون پولی نفرستادن، برای همین مجبور شدیم اینجا کار کنیم.»

آنیا با چشم‌هایی که از تعجب گشاد شده بودند، فوراً به سمت ناتسو برگشت؛ انگار می‌خواست بگوید:«اصلا بدتر از این هم می تونستی دروغ بگی؟!»

اما ناتسو اصلاً تکان نخورد و حتی یک ذره هم از حرفش عقب ننشست.

بکی با شوک کامل عقب عقب رفت و با صورتی رنگ پریده گفت: «براتون پول نفرستادن؟ چطور ممکنه؟!»

در ذهن بکی، ناگهان یک فاجعه‌ی بزرگ شکل گرفته بود.

او که اصلاً به ذهنش نمی‌رسید این دو نفر ممکن است چنین مشکلی داشته باشند، با نگرانی جلوتر آمد و با لحنی جدی‌تر پرسید: «یعنی واقعاً... شما مجبور شدید کار کنید؟! ولی چرا قبلاً چیزی نگفتید؟ من فکر می‌کردم... فکر می‌کردم اوضاع‌تون خوبه!»

آنیا که حالا بیشتر از قبل احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است زمین باز شود و او را ببلعد، با عجله دست‌هایش را تکان داد و گفت: «نه! یعنی... نه اون‌طوری که فکر می‌کنی... ما...»

اما ناتسو بی‌رحمانه و سریع ادامه داد، چون می‌خواست از موقعیت برای قانع‌کردن بکی استفاده کند: «ما نخواستیم کسی رو نگران کنیم. خودمون می‌خواستیم اوضاع رو مدیریت کنیم. بالاخره آدم باید یه جورایی از پس زندگی بربیاد، نه؟»

او با لحنی کاملاً خونسرد این را گفت، طوری که انگار در حال شرح یک حقیقت کاملاً معمولی است.
آنیا داشت از شرم می‌سوخت؛ هم از اینکه لو رفته بودند، هم از اینکه ناتسو دارد هر لحظه داستان را پیچیده‌تر می‌کند، و هم از اینکه بکی با این همه نگرانی به آن‌ها نگاه می‌کرد.

بکی دست‌هایش را جلوی سینه‌اش جمع کرد و با ناراحتی گفت: «ولی... ولی... شما که هنوز خیلی کوچیکید...»

مارتا، که تا آن لحظه با دقت تمام صحنه را زیر نظر داشت، آهی آرام کشید و کمی جلو آمد.
او با نگاهی آرام اما معنا‌دار به آنیا و ناتسو نگاه کرد و سپس به بکی گفت: «بکی‌ساما، به نظر می‌رسه این دو نفر ترجیح می‌دن استقلالشون رو حفظ کنند.»

بکی ، نگاهی بین آن‌ها و مارتا انداخت و دوباره به آنیا خیره شد.
نگاهش حالا بیشتر از تعجب، رنگِ نگرانی داشت، او با خود فکر کرد:« ممکنه به خاطر این باشه که خانوادشون برشکست شده؟ آره...شاید دلیل سفرشون به خارج هم همین باشه...شاید می خواستن یک کار جدید راه بندازن تا تمام پولشون رو از دست ندن...بیچاره آلما چان و ناتسو سان...»

آنیا با ناباوری به مکالمه درونی بکی گوش می داد و از نتیجه گیری سریعش شگفت زده شده بود، او با صدایی که فقط ناتسو بشنود در گوشش گفت:« فکر کنم دروغ مزخرفت جواب داد...داداش بزرگه»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۹)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

آوای شبپارت ۲۰ویو نویسنده ساعت:۱۰:۰۰و این دوتا وروجک خسته اف...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

پارت ۵ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو نوسنده بعد از کلاس ها وقت کت...

پارت ۱۲ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا توی مدرسهمثل میشه وقت...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

زمرد های صورتی پارت ¹⁴فردا صبح °^صبح که شد آنیا بیدار شد و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط