### پارت چهارم: «دروازهی میانِ سایهها»
### پارت چهارم: «دروازهی میانِ سایهها»
لرزشِ زیر زمین هر لحظه شدیدتر میشد. نورِ بنفشِ خیرهکنندهای از مانیتورهای جلوی جایدا به صورتش میتابید و سایهی مژههای بلندش را روی گونههایش میانداخت. او در حالی که هدست را روی سرش جابهجا میکرد، با دندانهایش لبِ پایینش را گاز گرفت و کلید نهایی را فشار داد.
ناگهان فضایی میانِ انبار، درست وسطِ انبوهِ جعبههای قاچاق، شکافته شد. هوا سنگین شد و بوی اُمگا و خاکِ کهنه تمام فضا را پر کرد. جیمین قدمبهقدم به آن شکافِ نوری نزدیک شد. پالتوی بلندِ مشکیاش با بادی که از درونِ پورتال میوزید تکان میخورد. لبخند مرموز و سایکوپدانهاش لحظهای محو نشد؛ نگاهِ رنگی و جذابش به آن سوی درگاه خیره مانده بود. این همان چیزی بود که جهان برای تسخیرش به زانو درمیآید: قدرتِ ماوراییِ ناشناخته.
جیمین سرش را چرخاند، نگاه تیزی به جایدا انداخت و با لحنی که بوی مالکیت میداد گفت:
- «آفرین دخترِ من... دیدی چطور تسلیمِ ارادهمون شد؟ هیچکس جلودارمون نیست، حتی قانون.»
از پشتبام، جیهون از طریق دوربینِ حرارتی تفنگش داشت داخل انبار را پایش میکرد. وقتی آن شکافِ ماورایی را دید، خون توی رگهایش یخ بست. او یک پلیس بود؛ سالها درس خوانده بود تا نظم و قانون را برقرار کند، اما حالا با چشمان خودش میدید که در حالِ تسهیلِ یک فاجعهی ماورایی است. اگر نیروهای کمکیِ پلیس چند دقیقه دیگر برسند و این درگاه را ببینند، کار تمام است. و بدتر از آن... اگر اسم او به عنوان تکتیراندازِ همکارِ این گروه ثبت شود، خانوادهاش نابود میشوند. پدرش از غصه سکته میکند و مادرش... جیهون حتی جرئت نداشت به لحظهای فکر کند که مادرش او را در لباس یک جنایتکار ببیند.
تکتیرانداز جوان نفسِ عمیقی کشید و عرقِ سرد پیشانیاش را با پشتِ دست پاک کرد. بیسیمِ گوشش خشخش کرد. این بار صدای رئیسِ عملیاتِ پلیس بود که از پشتِ خطِ بیسیمِ رسمیِ اداره میآمد:
*«جیهون! گزارش وضعیت! تیمِ پشتیبانی به ورودیِ اصلی رسید. انبار رو محاصره کنید، اجازه ندید هیچکس فرار کنه!»*
صدای رئیس توی گوشِ جیهون مثل شلاق فرود آمد. او بین دو دنیای محال گیر افتاده بود: وفاداری به یونیفرمی که تنش بود، یا محافظت از رازی که اگر فاش میشد، طنابِ دار را دور گردنش میانداخت.
جیهون با دستهای لرزان لولهی تفنگ را چرخاند، نگاهی به پایینِ انبار انداخت که جیمین و جایدا داشتند به درونِ آن درگاهِ نورانی قدم میگذاشتند، و زیر لب با صدایی که توی بارون گم شد زمزمه کرد:
- «دیگه راه برگشتی وجود نداره...»
---
**پایان پارت چهارم**
لرزشِ زیر زمین هر لحظه شدیدتر میشد. نورِ بنفشِ خیرهکنندهای از مانیتورهای جلوی جایدا به صورتش میتابید و سایهی مژههای بلندش را روی گونههایش میانداخت. او در حالی که هدست را روی سرش جابهجا میکرد، با دندانهایش لبِ پایینش را گاز گرفت و کلید نهایی را فشار داد.
ناگهان فضایی میانِ انبار، درست وسطِ انبوهِ جعبههای قاچاق، شکافته شد. هوا سنگین شد و بوی اُمگا و خاکِ کهنه تمام فضا را پر کرد. جیمین قدمبهقدم به آن شکافِ نوری نزدیک شد. پالتوی بلندِ مشکیاش با بادی که از درونِ پورتال میوزید تکان میخورد. لبخند مرموز و سایکوپدانهاش لحظهای محو نشد؛ نگاهِ رنگی و جذابش به آن سوی درگاه خیره مانده بود. این همان چیزی بود که جهان برای تسخیرش به زانو درمیآید: قدرتِ ماوراییِ ناشناخته.
جیمین سرش را چرخاند، نگاه تیزی به جایدا انداخت و با لحنی که بوی مالکیت میداد گفت:
- «آفرین دخترِ من... دیدی چطور تسلیمِ ارادهمون شد؟ هیچکس جلودارمون نیست، حتی قانون.»
از پشتبام، جیهون از طریق دوربینِ حرارتی تفنگش داشت داخل انبار را پایش میکرد. وقتی آن شکافِ ماورایی را دید، خون توی رگهایش یخ بست. او یک پلیس بود؛ سالها درس خوانده بود تا نظم و قانون را برقرار کند، اما حالا با چشمان خودش میدید که در حالِ تسهیلِ یک فاجعهی ماورایی است. اگر نیروهای کمکیِ پلیس چند دقیقه دیگر برسند و این درگاه را ببینند، کار تمام است. و بدتر از آن... اگر اسم او به عنوان تکتیراندازِ همکارِ این گروه ثبت شود، خانوادهاش نابود میشوند. پدرش از غصه سکته میکند و مادرش... جیهون حتی جرئت نداشت به لحظهای فکر کند که مادرش او را در لباس یک جنایتکار ببیند.
تکتیرانداز جوان نفسِ عمیقی کشید و عرقِ سرد پیشانیاش را با پشتِ دست پاک کرد. بیسیمِ گوشش خشخش کرد. این بار صدای رئیسِ عملیاتِ پلیس بود که از پشتِ خطِ بیسیمِ رسمیِ اداره میآمد:
*«جیهون! گزارش وضعیت! تیمِ پشتیبانی به ورودیِ اصلی رسید. انبار رو محاصره کنید، اجازه ندید هیچکس فرار کنه!»*
صدای رئیس توی گوشِ جیهون مثل شلاق فرود آمد. او بین دو دنیای محال گیر افتاده بود: وفاداری به یونیفرمی که تنش بود، یا محافظت از رازی که اگر فاش میشد، طنابِ دار را دور گردنش میانداخت.
جیهون با دستهای لرزان لولهی تفنگ را چرخاند، نگاهی به پایینِ انبار انداخت که جیمین و جایدا داشتند به درونِ آن درگاهِ نورانی قدم میگذاشتند، و زیر لب با صدایی که توی بارون گم شد زمزمه کرد:
- «دیگه راه برگشتی وجود نداره...»
---
**پایان پارت چهارم**
- ۱۱۹
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط