فیک کوک

𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁸⁷


خیلی آروم دم گوش دخترش لب زد.
_: سلام نفس بابا. حالت خوبه؟
€: جونگ‌کوک پسرم حالت خوبه؟
حتی نگاه هم به مادرش نکرد. انگار هیچ کس اونجا وجود نداره.
پاشو از اونجا بیرون گذاشت و رفت اتاق خودش.

اونو روی تخت خودش گذاشت. کنارش دراز کشید.
_: بابایی.. منو ببخش. اما مامانت.. اون دیر میاد. شاید وقتی بزرگتر شدی بتونی ببینیش.
_: قبل از اینکه دنیا بیای اون کلی اسم برات انتخاب کرده بود. ولی بیشتر از همه یوری رو دوست داشت. هوم؟.. نظرت چیه بابایی؟
کل صورت دخترش رو بوسید. اون شب اونو کنار خودش نگه‌داشت. اون بچه یک ماهم نداشت. اما هنوزم مادرش رو ندیده بود.

لی عوضی از دخترش سواستفاده کرد. با دروغ اونو پیش خودش نگه داشت.
باعث بانی همه اون‌ها‌هم یکی بود. همون پسرعموی عوضیش!
فرمولی که اون موقع مینا بهش داده بود فیک بود. اما خوب عمل کرد. با این‌حال باک‌هیون دیر فهمید. ولی به حرفش عمل کرد. رفت پیش پدرش و همه‌چیز رو لو داد.
اونم از فرصت استفاده کرد.
انقدر از جئون پیش مینا بد گفت که مینا حتی نمیخواست دیگه سر به تن جئون باشه. در عین حال ازش می‌ترسید. نگران بود که دوباره سروکله‌ش پیدا بشه.
هیچی یادش نمیومد. انقدر از گذشته بد شنیده بود که حتی نمیخواست به یاد بیاره گذشتشو.

مثل همیشه مشغول کارش بود.
در که زده شد فقط سرش رو بلند کرد.
~: مینا.. یه دوست قدیمی اومده و میخواد ببینتت.

توی چهرش هیچ تغییری احساس نشد. از هیچ چیزی تعجب نمیکرد، لبخند نمیزد، و حتی گریه هم نمیکرد.
بخاطر کنجکاویش ازجاش بلند شد. بدون هیچ سوالی.

مرد قد بلندی پشت بهش ایستاده بود. وقتی حضور مینا رو احساس کرد برگشت. انگار متعجب و خوشحال شده بود.
...: مینا.
خواست بغلش کنه. اما دست مینا روبه‌روش قرار گرفت و مانع شده.
~: نه دخترم. نگران نباش. اون... جانگ‌وو. دوست قدیمیت.
جانگ‌وو: خوشحالم که میبینمت... الان میتونم بغلت کنم؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چیزی نگفت. جانگ‌وو اونو تائید درنظر گرفت و بغلش کرد.
~: بیاین بشینین بچه‌ها. منم الان میام.
کنارهم روی مبل نشستن.
جانگ‌وو: نمیخوای حرف بزنی؟ دلم برای صدات تنگ شده.
+: تو یجوری حرف میزنی که بیشتر حس میکنم خواستگارم بودی تا دوستم.
انگار از خنده داشت میترکید. اما خودشو جمع کرد و سرشو پایین انداخت تا چیزی رو که میخواد راحت بگه.
اما مینا تو حرفش کاملا جدی بود.
جانگ‌وو: راستش... بودم. اما خب نشد.
از همون اول حس خوبی ازش دریافت نکرده بود. بهش نگاه نکرد و سرتکون داد.
لی اومد پیششون و نشست کنارشون.
~: خب.. چخبر پسر؟
قبل از اینکه جانگ‌وو جوابی بده مینا ازجاش بلند شد.
+: منو می‌بخشید اما باید برم به کارام برسم.
جانگ‌وو دستشو سمتش دراز کرد و گفت: عا.. منم باید دیگه برم. موفق باشی....
دیدگاه ها (۱)

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰¹ | سه‌شنبه ⁵ژوئن |مث...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:②پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخوا...

Intertwined fate of two enemies-part 1

dark life = 40

رمان عشق ممنوع

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 11اون زن نباید کمی ب...

ابلیس

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²:《 همه بهش خیره شدن..رئیس پوزخندی زد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط