𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²:
《 همه بهش خیره شدن..
رئیس پوزخندی زد و به همه اشاره داد بشینن..
《 رئیس:اونوقت چرا؟
ا/ت:.من دیگه جاسوس نیستم./
برایه چند دقیقه سکوت سالنه بزرگ رو فرا گرفت..
رئیس:دلیلش رو بهم بگو.
خاست چیزی بگه ولی هیچی تویه ذهنش نبود..
واقعا چرا؟》
چرا دیگه تصمیم گرفت جاسوس نباشه؟شاید چون الان دیگه با خواهرش زندگی میکنه.
فازه یه زندگی اروم رو گرفته؟
ا/ت:من دیگه جاسوس نیستم..یکی دیگه رو پیدا کن.
رئیس:جایه دیگه ای کار میکنی؟
با حرفش عصبی برگشت سمتش..
ا/ت:انگار نمیفهمید..نمیخوام جاسوس باشم.
《 / رییس خنده ی تویه گلویی کردو به موهاش دستی زد..
کاری نمیشه کرد..یخت تر از این حرف ها بود..
مکثی کرد..هنوز مطمئن نبود باید این رو میگفت به دخترک؟
《باید از نقطه ضعفش استفاده کنه..
رئیس:پرونده ی جئون جونگکوکه..!
یهو کله بدنش یخ بست..
مغزش خالی شد..
فقط لازم بود فامیلیشون رو بشنونه..تا کله کابوسش برگرده..
چشم هاشو اروم رویه هم بست که حالت خودش رو حفظ بکنه..
سرش گیج میرفت.
کله کابوساش و خاطراتش برگشتن..خاطراتی که مرد تا دفنشون کنه...
.برگشت به ۱۳ سال پیش..وقتی که فقط ۷ سالش بود.
《 پدرش تویه کاره مافیا بود..و شریکه چند ساله ی جئون هیسوک..{پدره جونگکوک}
نمیخاست یادش بیاره ولی درست مثله فیلم از جلویه چشم هاش رد میشد..
\《 وقتی فقط ۷ سالش بود..فقط داشتن بازی میکردن..
یه روزه کاملا عادی..
فقط داشت با خواهرش و جونگکوک تویه حیاطه خونشون داشتن بازی میکردن..
که یهو صدایه گلوله کله عمارت رو میگیره..۴ بار پشته سره هم..
و بعد جنازه پدر و مادرش..》
// با هزار بدبختی با خواهرش که به پهلوش تیر خورده بود فرار کرد..
میدونست که اگه جونگکوک کمک نمیکرد اونم زنده نمیرفت بیرون...
《جونگکوک اون موقع ۱۴ سالش بوده و ۷ سال از ا/ت بزرگتره》
بعدش هم رئیس وو ازشون محافظت کرد..
《 خون جلویه چشم هاش رو گرفته بود.. ..
.تویه یه ثانیه خودش رو رسوند بهش و تفنگ رو گذاشت رویه پیشونیش....
کله بادیگارد ها اومدن و نقطه ی شلیکشون رو رویه ا/ت گذاشت..》
دستش رو بلند کردو داد زد..
رئیس:بهش اسیب بزنید همتون رو میکشم..
بقیه هم یه فیلم سینمایی بهشون خیره بودن..و جوری هیجانی نگاه میکردن که انگار بهترین قسمتشه...
رئیس پوزخندی زد..
رئیس:دیدی؟هیچکس اندازه ی تو ازشون کینه نداره..
دستش رو بلند کردو رویه موهایه دخترک کشید و سرش رو نزدیک تر کرد..
رییس:من میشناسمت..میدونم میخوای..میخوای همشونو بکشی.
اگه بخوای میتونیم باهم دیگه خیلی راحت از بینشون ببریم؟
دسته دخترک رو از دوره یقش کند و روبه بقیه وایساد..
رییس:دیدید؟پس لازم نکرده هیچکدومتون نگران باشید..میتونید برید..
ساکت بود..ولی تویه ذهنش کلی سروصدا..نمیدونست چی بگه..تازه داشت زندگیش رو میکرد ولی الان؟ دوباره؟
نمیتونست باور کنه..
《 رئیس:دیدی؟تو هنوز فراموششون نکردی..میدونم میخوای انتقام بگیری..
از رویه زمین بلند شدو به رییس خیره شد..
به سمتش حرکت کرد و دقیقا جلدش وایساد..
ا/ت:حتی اگه مغز نداشته باشم..یا فراموشی بگیرم..فراموشش نمیکنم..حتی یه ذرش رو.
میدونست داره از هم میپاشه..فقط دلش میخاست تنها باشه.
سریع از شرکت خارج شدو رفت تویه ماشینش..
و درست مثله قبل شد..
قرصی از کابوته ماشینش گرفت..دستش میلرزید و همه چی دوره سرش میچرخید..
باید الان چیکار بکنه؟
یعنی قبول کرد؟
سرش رو رویه فرمون گذاشت..خانواده ی جئون.
یعنی همشون هستن؟جئون هیسوک.
با صدایه گوشیش بهش خیره شد..
《 رئیس وو..
۲ روز دیگه..ساعته ۸ صبح یه ماشین میاد دنبالت..همه چیو بهت میگه..
پرونده ی مخصوصیه..خودت میدونی..!
.
.
.
《 کلید رو انداخت و وارده خونه شد..بدجوری خسته بود..با اینکه کاری نکرده بود.
خودش رو انداخت رویه مبل..
سابرینا:ا/ت؟برگشتی؟کجا بودی؟
مکثی کرد..خیلی برایه حرف زدن خسته بود..
《 ا/ت:چرا نخوابیدی؟فردا بهت میگم..
سابرینا:نه همین الان بگو..وقتی اونجوری رفتی انتظار داشتی خوابم ببره؟
ا/ت:به اینجور رفتارم هنوز عادت نکردی؟خستم.
سریع بلند شدو رفت سمته اتاقش..پالتوش رو در اورد..
عمرا اگه خوابش ببره..
.
.
.☆▪︎
part²:
《 همه بهش خیره شدن..
رئیس پوزخندی زد و به همه اشاره داد بشینن..
《 رئیس:اونوقت چرا؟
ا/ت:.من دیگه جاسوس نیستم./
برایه چند دقیقه سکوت سالنه بزرگ رو فرا گرفت..
رئیس:دلیلش رو بهم بگو.
خاست چیزی بگه ولی هیچی تویه ذهنش نبود..
واقعا چرا؟》
چرا دیگه تصمیم گرفت جاسوس نباشه؟شاید چون الان دیگه با خواهرش زندگی میکنه.
فازه یه زندگی اروم رو گرفته؟
ا/ت:من دیگه جاسوس نیستم..یکی دیگه رو پیدا کن.
رئیس:جایه دیگه ای کار میکنی؟
با حرفش عصبی برگشت سمتش..
ا/ت:انگار نمیفهمید..نمیخوام جاسوس باشم.
《 / رییس خنده ی تویه گلویی کردو به موهاش دستی زد..
کاری نمیشه کرد..یخت تر از این حرف ها بود..
مکثی کرد..هنوز مطمئن نبود باید این رو میگفت به دخترک؟
《باید از نقطه ضعفش استفاده کنه..
رئیس:پرونده ی جئون جونگکوکه..!
یهو کله بدنش یخ بست..
مغزش خالی شد..
فقط لازم بود فامیلیشون رو بشنونه..تا کله کابوسش برگرده..
چشم هاشو اروم رویه هم بست که حالت خودش رو حفظ بکنه..
سرش گیج میرفت.
کله کابوساش و خاطراتش برگشتن..خاطراتی که مرد تا دفنشون کنه...
.برگشت به ۱۳ سال پیش..وقتی که فقط ۷ سالش بود.
《 پدرش تویه کاره مافیا بود..و شریکه چند ساله ی جئون هیسوک..{پدره جونگکوک}
نمیخاست یادش بیاره ولی درست مثله فیلم از جلویه چشم هاش رد میشد..
\《 وقتی فقط ۷ سالش بود..فقط داشتن بازی میکردن..
یه روزه کاملا عادی..
فقط داشت با خواهرش و جونگکوک تویه حیاطه خونشون داشتن بازی میکردن..
که یهو صدایه گلوله کله عمارت رو میگیره..۴ بار پشته سره هم..
و بعد جنازه پدر و مادرش..》
// با هزار بدبختی با خواهرش که به پهلوش تیر خورده بود فرار کرد..
میدونست که اگه جونگکوک کمک نمیکرد اونم زنده نمیرفت بیرون...
《جونگکوک اون موقع ۱۴ سالش بوده و ۷ سال از ا/ت بزرگتره》
بعدش هم رئیس وو ازشون محافظت کرد..
《 خون جلویه چشم هاش رو گرفته بود.. ..
.تویه یه ثانیه خودش رو رسوند بهش و تفنگ رو گذاشت رویه پیشونیش....
کله بادیگارد ها اومدن و نقطه ی شلیکشون رو رویه ا/ت گذاشت..》
دستش رو بلند کردو داد زد..
رئیس:بهش اسیب بزنید همتون رو میکشم..
بقیه هم یه فیلم سینمایی بهشون خیره بودن..و جوری هیجانی نگاه میکردن که انگار بهترین قسمتشه...
رئیس پوزخندی زد..
رئیس:دیدی؟هیچکس اندازه ی تو ازشون کینه نداره..
دستش رو بلند کردو رویه موهایه دخترک کشید و سرش رو نزدیک تر کرد..
رییس:من میشناسمت..میدونم میخوای..میخوای همشونو بکشی.
اگه بخوای میتونیم باهم دیگه خیلی راحت از بینشون ببریم؟
دسته دخترک رو از دوره یقش کند و روبه بقیه وایساد..
رییس:دیدید؟پس لازم نکرده هیچکدومتون نگران باشید..میتونید برید..
ساکت بود..ولی تویه ذهنش کلی سروصدا..نمیدونست چی بگه..تازه داشت زندگیش رو میکرد ولی الان؟ دوباره؟
نمیتونست باور کنه..
《 رئیس:دیدی؟تو هنوز فراموششون نکردی..میدونم میخوای انتقام بگیری..
از رویه زمین بلند شدو به رییس خیره شد..
به سمتش حرکت کرد و دقیقا جلدش وایساد..
ا/ت:حتی اگه مغز نداشته باشم..یا فراموشی بگیرم..فراموشش نمیکنم..حتی یه ذرش رو.
میدونست داره از هم میپاشه..فقط دلش میخاست تنها باشه.
سریع از شرکت خارج شدو رفت تویه ماشینش..
و درست مثله قبل شد..
قرصی از کابوته ماشینش گرفت..دستش میلرزید و همه چی دوره سرش میچرخید..
باید الان چیکار بکنه؟
یعنی قبول کرد؟
سرش رو رویه فرمون گذاشت..خانواده ی جئون.
یعنی همشون هستن؟جئون هیسوک.
با صدایه گوشیش بهش خیره شد..
《 رئیس وو..
۲ روز دیگه..ساعته ۸ صبح یه ماشین میاد دنبالت..همه چیو بهت میگه..
پرونده ی مخصوصیه..خودت میدونی..!
.
.
.
《 کلید رو انداخت و وارده خونه شد..بدجوری خسته بود..با اینکه کاری نکرده بود.
خودش رو انداخت رویه مبل..
سابرینا:ا/ت؟برگشتی؟کجا بودی؟
مکثی کرد..خیلی برایه حرف زدن خسته بود..
《 ا/ت:چرا نخوابیدی؟فردا بهت میگم..
سابرینا:نه همین الان بگو..وقتی اونجوری رفتی انتظار داشتی خوابم ببره؟
ا/ت:به اینجور رفتارم هنوز عادت نکردی؟خستم.
سریع بلند شدو رفت سمته اتاقش..پالتوش رو در اورد..
عمرا اگه خوابش ببره..
.
.
.☆▪︎
- ۱۳۸
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط