سناریو بلولاک/قفل آبی
سناریوی بلولاک/قفل آبی
موضوع:اگه بهمون خیانت کنن پارت ۲ (ادامه ی درخواستی یکی از کیوتام 🎀✨️)
بگم لایکا باید بره بالای ۲۸ تاااا
پس لایک کنن😍🗡🗡
اول از همه به نام خدا شما ها غلط میکنیددددددد...خب بریم شروع
ا/ت و رئو
میکاگه رئو
رئو رنگش میپره.
دختر خودش عقب میره.
رئو:
«غلط کردم… واقعاً میگم.»
چشماش خیسه، ولی دیر شده.
تو فقط سرتو تکون میدی.
داخل راهرو میزنی زیر گریه.
رئو میمونه، اما دستاش میلرزه.
ا/ت و ناگی
سیشیرو ناگی
ناگی گیجه.
دختر کنارشه، ساکت.
ناگی:
«فکر نمیکردم اینقدر اذیتت کنه.»
همین جمله کافیه.
چیزی نمیگی.
میری بیرون و اشکت سرازیر میشه.
ناگی تازه میفهمه چی از دست داده.
ا/ت و رین
ایتوشی رین
رین دختر رو کنار میزنه.
رین رو به دختر:
«برو.»
بعد رو به تو:
رین:
«من خرابش کردم.»
عصبانیه، ولی از خودش.
تو با بغض میری.
تو راهرو گریه میکنی.
رین به دیوار تکیه میده و سعی داره اتفاقی که افتاده رو هضم کنه.
ا/ت و ایساگی
ایساگی یوایچی
ایساگی شوکهست.
ایساگی:
«من... ترسیدم بهت بگم.»
صدات نمیاد.
فقط نگاهش میکنی و میری.
گریهت تو راهرو بند نمیاد.
ایساگی همونجا از داخل میشکنه.
ا/ت و باچیرا
باچیرا مگورو
باچیرا ساکته.
خیلی غیرعادی.
باچیرا:
«من اذیتت کردم…»
تو جواب نمیدی.
وقتی میری،
اون دنبالت نمیاد—
و همین بدتره...
هوا و دیوار سرد، نور کم.
نفست میلرزه.
گریه میاد، بیصدا ولی سنگین.
یه سؤال هی توی ذهنت تکرار میشه: «چطوری انقدر راحت؟؟؟؟»
اگه شخصیت دیگه ای خواستید با این موضوع بنویسم تو کامنتا بگید ولی فعلا میخواهم برم بقیه ی درخواستیاتونو بنویسم .
~☆لایک و کامنت و فالو یادتون نره که قراره کلیییی سناریو دیگه بزارم براتون♡~
موضوع:اگه بهمون خیانت کنن پارت ۲ (ادامه ی درخواستی یکی از کیوتام 🎀✨️)
بگم لایکا باید بره بالای ۲۸ تاااا
پس لایک کنن😍🗡🗡
اول از همه به نام خدا شما ها غلط میکنیددددددد...خب بریم شروع
ا/ت و رئو
میکاگه رئو
رئو رنگش میپره.
دختر خودش عقب میره.
رئو:
«غلط کردم… واقعاً میگم.»
چشماش خیسه، ولی دیر شده.
تو فقط سرتو تکون میدی.
داخل راهرو میزنی زیر گریه.
رئو میمونه، اما دستاش میلرزه.
ا/ت و ناگی
سیشیرو ناگی
ناگی گیجه.
دختر کنارشه، ساکت.
ناگی:
«فکر نمیکردم اینقدر اذیتت کنه.»
همین جمله کافیه.
چیزی نمیگی.
میری بیرون و اشکت سرازیر میشه.
ناگی تازه میفهمه چی از دست داده.
ا/ت و رین
ایتوشی رین
رین دختر رو کنار میزنه.
رین رو به دختر:
«برو.»
بعد رو به تو:
رین:
«من خرابش کردم.»
عصبانیه، ولی از خودش.
تو با بغض میری.
تو راهرو گریه میکنی.
رین به دیوار تکیه میده و سعی داره اتفاقی که افتاده رو هضم کنه.
ا/ت و ایساگی
ایساگی یوایچی
ایساگی شوکهست.
ایساگی:
«من... ترسیدم بهت بگم.»
صدات نمیاد.
فقط نگاهش میکنی و میری.
گریهت تو راهرو بند نمیاد.
ایساگی همونجا از داخل میشکنه.
ا/ت و باچیرا
باچیرا مگورو
باچیرا ساکته.
خیلی غیرعادی.
باچیرا:
«من اذیتت کردم…»
تو جواب نمیدی.
وقتی میری،
اون دنبالت نمیاد—
و همین بدتره...
هوا و دیوار سرد، نور کم.
نفست میلرزه.
گریه میاد، بیصدا ولی سنگین.
یه سؤال هی توی ذهنت تکرار میشه: «چطوری انقدر راحت؟؟؟؟»
اگه شخصیت دیگه ای خواستید با این موضوع بنویسم تو کامنتا بگید ولی فعلا میخواهم برم بقیه ی درخواستیاتونو بنویسم .
~☆لایک و کامنت و فالو یادتون نره که قراره کلیییی سناریو دیگه بزارم براتون♡~
- ۳۳.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط