پارت اول...می گذرد...
سلام بچه ها 💗
اسم سناریو رو میزارم میگذرد چون قراره طولانی باشه
کاور سناریو هم همین عکسه
( مدیونی فکر کنی عکس خوب نداشتم )
آها راستی الان ۱۲ سالشونه
خوب دیگه حرف بسه
شروع
.
.
.
ویو یویی :
داشتیم قدم میزدم که دوباره سروکله اون دوتا پسر پیدا شد ( مایکی و دارکن ) و همه دو متر ازشون فاصله گرفتن
آخه مگه احمقی چیزی هستن حالا قبول دارم تو مبارزه کارشون خیلی خوبه ولی منم بلدم پس نباید ازشون بترسم.
همینجوری به مسیرم ادامه دادم ولی بعد گرسنم شد
نشستم روی نیمکت و یک دورایاکی از کیفم در آوردم میخواستم بخورم که دیدم یکی از اون پسرا داره داد و بیداد میکنه
ویو مایکی :
هر وقت که از هر جا رد میشیم بقیه بچه ها دو متر ازمون فاصله میگرن راستش زیاد بدم نمیاد احساس قدرت میکنم اصلا من باید احساس قدرت بکنم ناسلامتی من مایکی شکست ناپذیرم....ولی...نمیدونم چرا اون دختره ازم نمیترسه این یک جورایی رو مخه ولی خب خیلی باید شجاع باشه که از ما نترسه از این چیزش خوشم میاد اگر دختر نبود به مبارزه دعوتش میکردم هرچند به نظر قوی نمیاد
همش به دختره نگاه میکردم و بعد دیدم نشست رو نیمکت و از کیفش یک دورایاکی در آورد
اول آروم لباس کن چین رو کشیدم و گفتم
مایکی : کن چین من دورایاکی میخوام
دراکن : مایکی تو همین چند دقیقه پیش دورایاکی خوردی
مایکی با صدای بلند تر : ولی من بازم میخوام
دراکن : خب اینجا که مغازه نداره بخوام برات بخرم
مایکی : ولی من...دورایاکی میخواممممممممم
دراکن : آی گوشم کر شد دیوانه
مایکی : دورایاکی دورایاکی دورایاکی دورایاکییییییی
دراکن : خفهههه
ویو دراکن :
دیدم اون دختری که ازمون نمیترسید اومد جلو هم من هم مایکی خفه شدیم ببینیم چی میگه
یهو دختره یک دورایاکی پرت کردم تو صورت مایکی و گفت
یویی : خفه شو دیگه
و بعد راهش رو کج کرد و رفت قبل از اینکه زیاد دور بشه مایکی داد زد
مایکی : ممنون
ولی دختره چیزی نگفت و رفت
مایل به پارت بعد ؟
.
.
.
پایان این پارت •
تا پارت بعد جانه ♡
اسم سناریو رو میزارم میگذرد چون قراره طولانی باشه
کاور سناریو هم همین عکسه
( مدیونی فکر کنی عکس خوب نداشتم )
آها راستی الان ۱۲ سالشونه
خوب دیگه حرف بسه
شروع
.
.
.
ویو یویی :
داشتیم قدم میزدم که دوباره سروکله اون دوتا پسر پیدا شد ( مایکی و دارکن ) و همه دو متر ازشون فاصله گرفتن
آخه مگه احمقی چیزی هستن حالا قبول دارم تو مبارزه کارشون خیلی خوبه ولی منم بلدم پس نباید ازشون بترسم.
همینجوری به مسیرم ادامه دادم ولی بعد گرسنم شد
نشستم روی نیمکت و یک دورایاکی از کیفم در آوردم میخواستم بخورم که دیدم یکی از اون پسرا داره داد و بیداد میکنه
ویو مایکی :
هر وقت که از هر جا رد میشیم بقیه بچه ها دو متر ازمون فاصله میگرن راستش زیاد بدم نمیاد احساس قدرت میکنم اصلا من باید احساس قدرت بکنم ناسلامتی من مایکی شکست ناپذیرم....ولی...نمیدونم چرا اون دختره ازم نمیترسه این یک جورایی رو مخه ولی خب خیلی باید شجاع باشه که از ما نترسه از این چیزش خوشم میاد اگر دختر نبود به مبارزه دعوتش میکردم هرچند به نظر قوی نمیاد
همش به دختره نگاه میکردم و بعد دیدم نشست رو نیمکت و از کیفش یک دورایاکی در آورد
اول آروم لباس کن چین رو کشیدم و گفتم
مایکی : کن چین من دورایاکی میخوام
دراکن : مایکی تو همین چند دقیقه پیش دورایاکی خوردی
مایکی با صدای بلند تر : ولی من بازم میخوام
دراکن : خب اینجا که مغازه نداره بخوام برات بخرم
مایکی : ولی من...دورایاکی میخواممممممممم
دراکن : آی گوشم کر شد دیوانه
مایکی : دورایاکی دورایاکی دورایاکی دورایاکییییییی
دراکن : خفهههه
ویو دراکن :
دیدم اون دختری که ازمون نمیترسید اومد جلو هم من هم مایکی خفه شدیم ببینیم چی میگه
یهو دختره یک دورایاکی پرت کردم تو صورت مایکی و گفت
یویی : خفه شو دیگه
و بعد راهش رو کج کرد و رفت قبل از اینکه زیاد دور بشه مایکی داد زد
مایکی : ممنون
ولی دختره چیزی نگفت و رفت
مایل به پارت بعد ؟
.
.
.
پایان این پارت •
تا پارت بعد جانه ♡
- ۴.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط