***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۱۰:

لیسا که از شدتِ نگاهِ مرگبارِ جونگ‌کوک عقب کشیده بود، در حالی که لرزشِ دستانش کاملاً مشخص بود، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. اما قبل از اینکه بتونه کلمه‌ای بگه، صدایِ برخوردِ سنگینِ قدم‌ها در راهرو و صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ واحدِ مسکونی، سکوتِ ترسناکِ اونجا رو درهم شکست.

نامجون، با اون قدِ بلند و چهره‌ای که مثلِ یخ سرد بود، وارد شد. نگاهش اول به لیسایِ آشفته افتاد، بعد با سرخیِ خشم، چشم‌هایش به جونگ‌کوک رسید که هنوز جلویِ در ایستاده بود.

- «لیسا رو ول کن و از سرِ راه برو کنار، جونگ‌کوک. اون مالِ منه و من الان اومدم اون رو پس بگیرم.» صدای نامجون مثلِ رعد و برق بود.

جونگ‌کوک، بدون اینکه حتی یک قدم عقب بکشه، با پوزخندی تحقیرآمیز جواب داد:
- «مالِ تو؟ تو فقط یه تماشاگر بودی که سعی کرد با زور، چیزی رو که متعلق به منه ببره. لیسا اینجا نیست که تو بهش دستور بدی؛ اون اینجا شاهدِ اینه که قدرتِ واقعی کیه!»

تنشِ بینِ این دو نفر اونقدر زیاد بود که انگار هوا از اکسیژن خالی شده بود. نامجون یک قدم جلو اومد، فاصله‌ی بینشون رو به حداقل رسوند و با لحنی که از شدتِ کنترل شده بودن، بیشتر ترسناک بود، گفت:
- «داری بازیِ خطرناکی می‌کنی. ا/ت یه گروگان نیست که بتونی با اون بازی‌های روانی، کنترلش کنی. داری از مرزهای مافیایی رد می‌شی.»

جونگ‌کوک خنده‌ی کوتاهی کرد، خنده‌ای که هیچ اثری از شادی نداشت. او با دست به سمتِ اتاقی که من در اون پناه گرفته بودم، اشاره کرد و گفت:
- «اون دیگه گروگان نیست، نامجون. اون داره یاد می‌گیره که جایگاهِ درستش کجاست. و اگه فکر کردی می‌تونی با اومدن به اینجا، تعادلِ قدرت رو بهم بزنی، سخت در اشتباهی...»

در همین لحظه، نامجون دستش رو به سمتِ سلاحش برد. جرقه‌ی مبارزه در چشم‌های هر دو دیده می‌شد. من از پشتِ در، با قلبی که داشت از سینه بیرون می‌زد، فقط می‌دیدم که دوتا از خطرناک‌ترین مردای دنیای مافیا، دارن برایِ تصاحبِ قدرت و... شاید برایِ من، آماده‌ی جنگ می‌شن.

***
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۰: ن...

دختر و پارتی

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُردجونگ‌کوک ا...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط