{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 61

part 61






تهیونگ ساندویچ آلینا رو نصف کرد که راحتر توی دستش جا بگیره و بعدم داد بهش.


تهیونگ« بیا خوشگلم»

& مرسی داداش



تهیونگ خودشم شروع کرد به خوردن.



& ولی داداش اتاقت خیلی خوشگله

تهیونگ« دوستش داشتی؟ »

& اوهم

تهیونگ« داداشی،الان که داریم دوتایی غذا میخوریم دوست داری یکمم حرف بزنیم؟»

& راجب چی؟

تهیونگ« راجب هرچی تو دوست داری»

& خوب مثلا؟

تهیونگ« آمم....مثلا چیزی هست که اذیتت کنه و نتونسته باشی تاحالا به کسی بگی یا یه چیزی یا یه کسی هست که ازش بترسی و این موضوع تو زندگی روزمرت هم تاثیر گذاشته باشه؟»

& اینی که گفتین یعنی چی؟

تهیونگ« ببین یعنی به خاطر یه موضوع نتونی راحت بخندی یا حرف بزنی نتونی با بقیه آسون ارتباط برقرار بکنی و بهشون اعتماد کنی»

& خوب..... آره یه سری چیز هست

تهیونگ« میتونی به داداشت بگی، من نه به کسی میگم نه قضاوتت میکنم فقط بهت گوس میدم»

& واقعا؟

تهیونگ« معلومه کوچولو!»

&خوب داداش نمیدونم چطوری بگم، ولی مامان و بابا خیلی روی هرکاری که من میکنم حساسن

تهیونگ« چطور یعنی ؟»

& یعنی مثلا من اگه یه اشتباه کوچولو بکنم همیشه منو دعوا میکنن و بهم میگن من نباید هیچ اشتباهی بکنم و همیشه باید مواظب رفتارم باشم و این تازه هم نیست از بچگیم اینطوری بودن واسه همین من هر موقع یه کاری میخوام انجام بدم اولش فکر میکنم کسی رو اذیت یا ناراحت نمیکنه یا اینکه اگه من اینکارو بکنم قراره منو دعوا کنن؟

تهیونگ« داداشی؟»

& بله

تهیونگ« بهم میگی مامان و بابا چطوری دعوات میکنن؟»

& داداش واقعا میتونم اینو بهتون بگم؟

تهیونگ« البته که میتونی، ولی فقط اون موقعی میگی که خودت بخوای »

& خوب بیشتر وقتا سرم داد میزنن و سرزنشم میکنن مثلا میگن چرا اینکارو کردی،همیشه باید گند بزنی،چرا نمیتونی یه کاری رو درست انجام بدی. ولی وقتی خیلی عصبی بشن....

تهیونگ« وقتی خیلی عصبی بشن چی؟»

&داداش میشه نگم؟ آخه اگه بفهمن خیلی عصبی میشنا

تهیونگ« قشنگم هیچ کس قرار نیست بفهمه حتی بفهمن هم ما اجازه نمیدیم دعوات کنن پس بگو»

& اگه کار خیلی بدی بکنم و زیاد عصبی بشن منو....منو

تهیونگ« آلینا جونم نترس بگو»

& داداش نمیدونم چطوری بگم




تهیونگ که دید آلینا هم استرس گرفته هم نزدیکه گریش بگیره خواست یکم به بحثشون فاصله بده.



تهیونگ« باشه خوشگلم تو اول غذاتو بخور بعد حرف میزنیم»

& نه دیگه میل ندارم نمیتونم بخورم بقیشو

تهیونگ« خیلی خوب باشه»



تهیونگ بقیه ساندویچ رو گرفت و گذاشت تو بشقاب بعد بلند شد و رفت نشست رو زمین پایین صندلی آلینا و صندلی رو کامل برگردوند سمت خودش و دستشو گذاشت روی زانوی آلینا و دستشو گرفت.



تهیونگ« داداشی، سرتو بیار بالا منو نگاه کن»



آلینا سرشو آورد بالا و تهیونگ دید چشماش اشکیه، دستشو جلو برد و اشکاشو پاک کرد.



تهیونگ« هیش، قشنگم گریه نکن چیزی نیست»

& داداش....خیلی بد شد پیش شما گریه کردم نه؟

تهیونگ« معلومه که داداشی چه ایرادی داره گریه کردن که بد نیست اتقافا خیلی خوبه که پیش من راحتی و احساساتت رو خالی میکنی»

&واقعا

تهیونگ« معلومه، آلینا؟»

& بله؟

تهیونگ« داداش با سوالش اذیتت کرد؟»

& نه ناراحت نشدم

تهیونگ« ببین اگه ناراحت شدی به من بگو تا دیگه ادامه ندیم»


آلینا سرشو به معنی نه تکون داد.



&نه میخوام بگم

تهیونگ« باشه عزیزم فقط بیا بریم رو تخت بشینیم اینجا خسته شدی دیگه»

& باشه



بلند شدن و رفتن نشستن روی تخت و تهیونگ نزدیک آلینا شد و دستشو گذاشت دور شونش.


تهیونگ«خوب کوچولو الان یکم راحت تری؟»

& اوهم

تهیونگ« دوست داری الان بگی بهم؟»

& بله

تهیونگ« خیلی خوب پس بگو قشنگم»





سالن//




جین« کوک رفتی بالا داشتن چیکار میکردن»

جونگکوک« هنوز داشتن نقاشی می کشیدن البته آلینا می کشید فقط ،تهیونگ داشت نگاش میکرد ولی جدا خیلی نقاشی های قشنگی کشیده بود»

نامجون« چطوری مثلا؟»

جونگکوک« روی چندتا مینی بوم با مداد و رنگ طرح های بامزه ای کشیده بود درسته ساده بودن ولی به نسبت سنش خوب کشیده بود»

یونگی« پس بهش خوش میگذشت؟»

جونگکوک« تا جایی که من دیدم آره»

جیهوپ« خوبه حداقل از موقعی که اومده یه چیز خوبی رو تجربه کرد»

جیمین« میگما هیونگ اتاق که آماده شد تنها بخوابه؟»

جین« از نظر جسمی که بهتر شده ولی اگه ترسید یا نخواست خودش پیش یکی از ما میخوابه یا یه نفر میره پیشش»







ادامه دارد‌...
دیدگاه ها (۱۹)

Part 62تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»& وقتی خیل...

بخش دوم part 62تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه و...

part 60عصر//یونگی« پیام دادن وسایل رو آوردن»جین« به بادیگارد...

part 59تهیونگ و آلینا نشستن پشت میز و آلینا داره روی یه بوم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط