( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۱۳۲
الا: الان این یه نوع مظلوم نماييه؟ فك كردي
اینجوری میتونی پابند اینجام کنی و نمیرم؟ پشت بهم وایستاد و جدي :گفت میری.. میدونم که ميري.بايد بري..
و راه افتاد و محکم :گفت وقتی مدارك طلاق آماده شد
خبرت میکنم بياي امضا كني.. واقعا؟ با دهن باز از بهت و شوك زل زدم بهش. نه. حقیقت نداره. نمیتونم باور کنم. اینم یه بازي جديده..
به این راحتي رهام نمیکنه. تلخ گفت: خداحافظ...
و رفت تو اتاقش و در رو بست. هه .. فك کرده نمیرم؟ فك كرده اینکارو کنه تو این جهنم میمونم؟ نه.. اشتباه کرده میرم اره... برای همیشه میرم..
با این پول یه خونه جدید میگیرم کار جدید پیدا میکنم و يه زندگي نو و جدید شروع میکنم. سریع رفتم تو اتاقم..
چمدون کوچیکم رو از زیر تخت برداشتم و تند با دستاي لرزون مشغول جمع کردن وسایلم شدم. بغض حتي يه ثانیه رهام نمیکرد.
چته الا؟ آزاد شدي.. وقت رفتنه.. دست به صورتم کشیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم و وسایلم رو خالی کردم تو چمدون
وسایل چندان زيادي نبود. سبك همونجوری که اومدم داشتم آماده رفتن میشدم.. آخرین لباسمم انداختم تو چمدون که پاهام سست شد.. دست یخمو به تخت گرفتم و اروم روي زمين نشستم. احساس ضعف داشتم...
حتما از گرسنگي بود.. یه احساسي تو وجودم.. اخ.. من لعنتي چمه؟
نمیتونستم بلند شم. يه كم.. داغون چشمامو بستم و روی زمین دراز کشیدم. فقط چند دقیقه زمان نیاز دارم ارنجمو روي پیشونیم گذاشتم و سعی کردم منظم نفس بکشم... اونقدر غرق فکر و درد و آزادی و اینکه قراره کجا برم بودم که وقتی چشم باز کردم هوای اتاق تاريك شده بود..
واي خداي من.. هول نشستم و به ساعت نگاه کردم. ٦ غروب بود.
باید برم اره.. باید برم. دیر شده. با نفس سنگینی چمدون به دست بلند شدم.. انتظار داشتم الان جلوم سبز شه و مسخره ام کنه و بگه
اگه برم بدبختم میکنه ولي.. به در بسته اتاقش خیره شدم..
جلومو نمیگیره. اين يعني واقعا این بازی رو تموم کرده به همین راحتي..
تموم شد.. میتونم یه زندگی خوب داشته باشم... اما ..دلم.. دلم میخواست یه بار دیگه ببینمش.. اون یه بخشي از زندگی من بوده..نمیتونم هیچ وقت
فراموشش کنم پس.. رفتم سمت اتاقش ولی پشیمون شدم.. چیکار دارم میکنم؟اگه بیدار باشه چي؟ چه منظره رقت انگيزي..
زنداني ميخواد براي آخرين بار زندانبانش رو ببینه.. نه.. فلاکت بیشتر بسه.. قدم برداشتم برم که صداي نفس نفس خيلي سنگيني از
داخل اتاقش سرجام میخکوبم کرد
چشمامو باريك كردم نکنه.. حالش بد شده باشه؟ اين.. صداي نفس طبيعي نبود.. نمیتونم اینطور با این نگرانی و دلشوره که ممکنه بلايي
پارت ۱۳۲
الا: الان این یه نوع مظلوم نماييه؟ فك كردي
اینجوری میتونی پابند اینجام کنی و نمیرم؟ پشت بهم وایستاد و جدي :گفت میری.. میدونم که ميري.بايد بري..
و راه افتاد و محکم :گفت وقتی مدارك طلاق آماده شد
خبرت میکنم بياي امضا كني.. واقعا؟ با دهن باز از بهت و شوك زل زدم بهش. نه. حقیقت نداره. نمیتونم باور کنم. اینم یه بازي جديده..
به این راحتي رهام نمیکنه. تلخ گفت: خداحافظ...
و رفت تو اتاقش و در رو بست. هه .. فك کرده نمیرم؟ فك كرده اینکارو کنه تو این جهنم میمونم؟ نه.. اشتباه کرده میرم اره... برای همیشه میرم..
با این پول یه خونه جدید میگیرم کار جدید پیدا میکنم و يه زندگي نو و جدید شروع میکنم. سریع رفتم تو اتاقم..
چمدون کوچیکم رو از زیر تخت برداشتم و تند با دستاي لرزون مشغول جمع کردن وسایلم شدم. بغض حتي يه ثانیه رهام نمیکرد.
چته الا؟ آزاد شدي.. وقت رفتنه.. دست به صورتم کشیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم و وسایلم رو خالی کردم تو چمدون
وسایل چندان زيادي نبود. سبك همونجوری که اومدم داشتم آماده رفتن میشدم.. آخرین لباسمم انداختم تو چمدون که پاهام سست شد.. دست یخمو به تخت گرفتم و اروم روي زمين نشستم. احساس ضعف داشتم...
حتما از گرسنگي بود.. یه احساسي تو وجودم.. اخ.. من لعنتي چمه؟
نمیتونستم بلند شم. يه كم.. داغون چشمامو بستم و روی زمین دراز کشیدم. فقط چند دقیقه زمان نیاز دارم ارنجمو روي پیشونیم گذاشتم و سعی کردم منظم نفس بکشم... اونقدر غرق فکر و درد و آزادی و اینکه قراره کجا برم بودم که وقتی چشم باز کردم هوای اتاق تاريك شده بود..
واي خداي من.. هول نشستم و به ساعت نگاه کردم. ٦ غروب بود.
باید برم اره.. باید برم. دیر شده. با نفس سنگینی چمدون به دست بلند شدم.. انتظار داشتم الان جلوم سبز شه و مسخره ام کنه و بگه
اگه برم بدبختم میکنه ولي.. به در بسته اتاقش خیره شدم..
جلومو نمیگیره. اين يعني واقعا این بازی رو تموم کرده به همین راحتي..
تموم شد.. میتونم یه زندگی خوب داشته باشم... اما ..دلم.. دلم میخواست یه بار دیگه ببینمش.. اون یه بخشي از زندگی من بوده..نمیتونم هیچ وقت
فراموشش کنم پس.. رفتم سمت اتاقش ولی پشیمون شدم.. چیکار دارم میکنم؟اگه بیدار باشه چي؟ چه منظره رقت انگيزي..
زنداني ميخواد براي آخرين بار زندانبانش رو ببینه.. نه.. فلاکت بیشتر بسه.. قدم برداشتم برم که صداي نفس نفس خيلي سنگيني از
داخل اتاقش سرجام میخکوبم کرد
چشمامو باريك كردم نکنه.. حالش بد شده باشه؟ اين.. صداي نفس طبيعي نبود.. نمیتونم اینطور با این نگرانی و دلشوره که ممکنه بلايي
- ۱۹.۳k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط