پارت ۴۶ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۴۶
لباسمم پوشیدم و رفتم پایین
میز صبحانه حاضر بود و فقط مادرم نشسته بود
رفتم کنارش با بی حوصلگی سلام کردم که گفت
کوک : سلام مادر
م،ک: سلام پسرم ...( بعداز کمی مکث گفت)
بچه
کوک : من .. یعنی من بچم یا ....
🧠کوک: وای اونی که فکرشو میکنم نه نه نه
م،ک: مورد دوم
کوک : نه ... حتی اگه میخاین بکشینم ولی نخاین یکی دیگه رو به این زندگی فا//کی و جهنمی ای که توش هستم بیارم
م،ک: چرا ؟ مگه برات چی کم گذاشتیم که به نظرت این زندگی جهنم و فاکیه؟؟ بعدشم از لغات درستی جلوی بزرگترت استفاده کن
کوک : چی کم گذاشتین ؟؟؟ بهتره بگین چی کم نذاشتین
تو سن ۶ و ۷ سالگی بقیه ی دوستام هر روز با پدر و مادرشون بیرون بودن ، مسافرت بودن ولی ... ولی من چی ؟؟ ها من چی؟ کی با شما یه زندگی عادی رو تجربه کردم ، وقتی میگی بچه بیار اصلا حواست به ا،ت هست به نظرت اون میتونه کسی رو که دوست نداره به عنوان همسر و پدر بچه هاش قبول کنه ؟ اصن خود من نمیتونم ا،ت رو به چشم همسر و مادر بچه هام ببینم پس دیگه نگو بچه ( همه ی این حرفا رو با صدای بلند و با بغضی که گلوشو چنگ میزد گفت )
بدون هیچ حرفی دوباره شروع کردم به خوردن صبحانم و بعد از اتمامش از آجوما تشکر کردم و با عصبانیت به سمت اتاقم راه افتادم
رفتم اینستا گردی و شروع به اینستا گردی کردم که دیدم جیمین یه پیام برام فرستاده
رفتم ببینم چیشده
شروع چت
جیمین: 😡😡😡
کوک : سلام چیشده ؟
جیمین : سلام ، کوکککککک مامان میا و مامان من دهنمونو سرویس کردن کمک 😭
کوک : چرا چیشده ؟
جیمین : هی میگن بچه بچه بچه دهنموتو سرویس کردن (پسرم آراااام خودم میرم دهنشو سرویس میکنم برات )
کوک : شماهم؟
جیمین : چی شما هم ؟
کوک : میگم به شمام گیر میدن بچه بیارین؟؟
جیمین : نه میگن گریه بیارین ، نیم ساعته دارم زر میزنم (کی گفته تو زر میزنی؟🔪)
بعد تازه میگی به شمام میگن بچه بیارین ؟؟
کوک: باشه چرا عصبی میشه ، اتفاقا مامان منم همینه گفته ، عه یه لحظه واستا ا،ت پیام داده بزار ببینم چی میگه
جیمین : زن زلیل (درست نوشتم ؟ 🤣)
کوک : زنم نیس
جیمین : خو نامزد زلیل 🤣🤣
کوک : درد
و پایان چت
رفتم توصفحه چت ا،ت
شروع چت
ا،ت: سلام کوک یه سوال
کوک : سلام چه عجب ، خب بله ؟
ا،ت : مجبور یودم وگرنه عاشق چشم و ابروت نیستم که بهت پیام بدم
کوک : خب حالا هر چی بگو چی میخای؟؟
ا،ت: لطفا نگو که مامان تو ام عین مامان من به بچه گیر داده
کوک : متأسفم (درسته ؟ 🤣)
ا،ت : یعنی مامان تو ام عین مامان من گیر داده که بچه بیاریم ؟
کوک : آره ولی نگران نباش من جواب مامانمو دادم و خب شاید بیخیال شده باشه
ا،ت : خوبه خودتم میگی شاید ، کوک خوب میدونی که مامانامون هرکاری بخان انجام میدن و ماهم نمیتونیم جلوشونو بگیریم
کوک : میدونم درکت میکنم که نخای کسی که دوسش نداری همسرت و پدر بچه هات شه
منم نمیخام کسی که دوستش ندارم مادر بچم و همسرم بشه
ا،ت : خوبه که میدونی
کوک : 😊
ا،ت : من کار دارم بای
کوک : باشه منم کار دارم بای
پایان چت
ا،ت ویو
الان ساعت ۱ و نیم بود و رفتم پایین که از آجوما یه هات چاکلت بگیرم
(الان اومد پایین تو آشپزخونس)
ا،ت : آجوما جونم ؟؟؟
آجوما : ....
لباسمم پوشیدم و رفتم پایین
میز صبحانه حاضر بود و فقط مادرم نشسته بود
رفتم کنارش با بی حوصلگی سلام کردم که گفت
کوک : سلام مادر
م،ک: سلام پسرم ...( بعداز کمی مکث گفت)
بچه
کوک : من .. یعنی من بچم یا ....
🧠کوک: وای اونی که فکرشو میکنم نه نه نه
م،ک: مورد دوم
کوک : نه ... حتی اگه میخاین بکشینم ولی نخاین یکی دیگه رو به این زندگی فا//کی و جهنمی ای که توش هستم بیارم
م،ک: چرا ؟ مگه برات چی کم گذاشتیم که به نظرت این زندگی جهنم و فاکیه؟؟ بعدشم از لغات درستی جلوی بزرگترت استفاده کن
کوک : چی کم گذاشتین ؟؟؟ بهتره بگین چی کم نذاشتین
تو سن ۶ و ۷ سالگی بقیه ی دوستام هر روز با پدر و مادرشون بیرون بودن ، مسافرت بودن ولی ... ولی من چی ؟؟ ها من چی؟ کی با شما یه زندگی عادی رو تجربه کردم ، وقتی میگی بچه بیار اصلا حواست به ا،ت هست به نظرت اون میتونه کسی رو که دوست نداره به عنوان همسر و پدر بچه هاش قبول کنه ؟ اصن خود من نمیتونم ا،ت رو به چشم همسر و مادر بچه هام ببینم پس دیگه نگو بچه ( همه ی این حرفا رو با صدای بلند و با بغضی که گلوشو چنگ میزد گفت )
بدون هیچ حرفی دوباره شروع کردم به خوردن صبحانم و بعد از اتمامش از آجوما تشکر کردم و با عصبانیت به سمت اتاقم راه افتادم
رفتم اینستا گردی و شروع به اینستا گردی کردم که دیدم جیمین یه پیام برام فرستاده
رفتم ببینم چیشده
شروع چت
جیمین: 😡😡😡
کوک : سلام چیشده ؟
جیمین : سلام ، کوکککککک مامان میا و مامان من دهنمونو سرویس کردن کمک 😭
کوک : چرا چیشده ؟
جیمین : هی میگن بچه بچه بچه دهنموتو سرویس کردن (پسرم آراااام خودم میرم دهنشو سرویس میکنم برات )
کوک : شماهم؟
جیمین : چی شما هم ؟
کوک : میگم به شمام گیر میدن بچه بیارین؟؟
جیمین : نه میگن گریه بیارین ، نیم ساعته دارم زر میزنم (کی گفته تو زر میزنی؟🔪)
بعد تازه میگی به شمام میگن بچه بیارین ؟؟
کوک: باشه چرا عصبی میشه ، اتفاقا مامان منم همینه گفته ، عه یه لحظه واستا ا،ت پیام داده بزار ببینم چی میگه
جیمین : زن زلیل (درست نوشتم ؟ 🤣)
کوک : زنم نیس
جیمین : خو نامزد زلیل 🤣🤣
کوک : درد
و پایان چت
رفتم توصفحه چت ا،ت
شروع چت
ا،ت: سلام کوک یه سوال
کوک : سلام چه عجب ، خب بله ؟
ا،ت : مجبور یودم وگرنه عاشق چشم و ابروت نیستم که بهت پیام بدم
کوک : خب حالا هر چی بگو چی میخای؟؟
ا،ت: لطفا نگو که مامان تو ام عین مامان من به بچه گیر داده
کوک : متأسفم (درسته ؟ 🤣)
ا،ت : یعنی مامان تو ام عین مامان من گیر داده که بچه بیاریم ؟
کوک : آره ولی نگران نباش من جواب مامانمو دادم و خب شاید بیخیال شده باشه
ا،ت : خوبه خودتم میگی شاید ، کوک خوب میدونی که مامانامون هرکاری بخان انجام میدن و ماهم نمیتونیم جلوشونو بگیریم
کوک : میدونم درکت میکنم که نخای کسی که دوسش نداری همسرت و پدر بچه هات شه
منم نمیخام کسی که دوستش ندارم مادر بچم و همسرم بشه
ا،ت : خوبه که میدونی
کوک : 😊
ا،ت : من کار دارم بای
کوک : باشه منم کار دارم بای
پایان چت
ا،ت ویو
الان ساعت ۱ و نیم بود و رفتم پایین که از آجوما یه هات چاکلت بگیرم
(الان اومد پایین تو آشپزخونس)
ا،ت : آجوما جونم ؟؟؟
آجوما : ....
- ۴۷.۷k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط