رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_40
فصل هفدهم | کسی که برگشت
فلیکس همانجا ایستاد.
ـ چرا؟
هیونجین به او نگاه کرد.
چهرهاش رنگپریده بود و موهایش روی پیشانیاش ریخته بودند.
ـ چون نمیدونم تو واقعاً فلیکسی یا نه.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
هان زیر لب گفت:
ـ من دیگه نمیدونم باید از پیدا شدنش خوشحال باشم یا نه.
چان جلو رفت.
ـ هیونجین، ما همه اینجاییم. تو چطور از اون اتاق به اینجا رسیدی؟
هیونجین نگاهش را از فلیکس برنداشت.
ـ من از اون اتاق بیرون نیومدم.
لینو اخم کرد.
ـ پس چطور اینجایی؟
هیونجین آهسته گفت:
ـ نمیدونم.
چانگبین دستش را روی صورتش کشید.
ـ باز هم همین جواب!
هیونجین به حرف او توجهی نکرد.
فلیکس یک قدم جلو رفت.
ـ هیونجین، به من نگاه کن.
ـ دارم نگاه میکنم.
ـ منم. خودمم.
هیونجین با صدایی گرفته گفت:
ـ از کجا میدونی؟
فلیکس برای لحظهای ساکت ماند.
بعد آهسته جواب داد:
ـ وقتی ناپدید شدی، هنوز دستت توی دستم بود.
هیونجین به دست فلیکس نگاه کرد.
چند ثانیه گذشت.
بعد دست خودش را بالا آورد.
روی مچش، رد کمرنگی دیده میشد؛ درست همانجایی که فلیکس دستش را گرفته بود.
هیونجین به آن خیره شد.
انگار دیدن آن رد، چیزی را در ذهنش بیدار کرده باشد.
ـ تو...
صدایش قطع شد.
فلیکس نزدیکتر رفت.
ـ چی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ تو قبلاً هم دستم رو گرفته بودی.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ کی؟
هیونجین سرش را پایین انداخت.
ـ نمیدونم.
بعد بهآرامی سرش را بالا آورد.
ـ ولی یه چیز دیگه رو یادمه.
چان نزدیکتر شد.
ـ چی رو؟
هیونجین به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
ـ دفعهی اولی که به این خونه اومدم، فکر میکردم تنها هستم.
مکث کرد.
ـ اما تنها نبودم.
فلیکس پرسید:
ـ کی باهات بود؟
هیونجین نگاهش را به او برگرداند.
ـ تو.
هیچکس حرفی نزد.
فلیکس سرش را بهآرامی تکان داد.
ـ هیونجین، تو خودت گفتی اون موقع منو ندیده بودی.
ـ میدونم.
ـ گفتی فقط اسمم رو میدونستی.
ـ میدونم، فلیکس.
هیونجین دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ برای همین دارم میترسم.
فلیکس آهسته گفت:
ـ شاید چیزی که یادت میاد، واقعی نباشه.
هیونجین تلخ خندید.
ـ اگه واقعی نباشه، پس چرا حس میکنم دارم دوباره همون اتفاق رو تجربه میکنم؟
در همان لحظه، صدای تقتق از پنجره آمد.
همه به سمت آن برگشتند.
تق.
تق.
تق.
فلیکس رنگش پرید.
چون این بار، ضربهها از بیرون پنجره نبودند.
از داخل اتاق شنیده میشدند.
از داخل کمد کنار تخت.
چان چراغقوه را به سمت کمد گرفت.
در کمد آرام باز شد.
هیچکس نزدیک آن نرفت.
روی طبقهی پایینی، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکسی که فلیکس تا آن لحظه ندیده بود.
لینو با احتیاط عکس را برداشت.
همه دورش جمع شدند.
عکس، راهروی همین خانه را نشان میداد.
در انتهای راهرو، هیونجین ایستاده بود.
اما این بار، تنها نبود.
کسی کنار او ایستاده بود که صورتش کاملاً واضح بود.
فلیکس.
نه فلیکسی که آنها میشناختند.
فلیکس در عکس لباسهایی به تن داشت که هیچکدام از اعضا تا آن روز ندیده بودند و به پنجرهی انتهای راهرو نگاه میکرد.
هیونجین در عکس سرش را به سمت او برگردانده بود.
پشت عکس، جملهای نوشته شده بود:
«دفعهی اول، فلیکس هم آنجا بود.»
فلیکس عکس را از دست لینو گرفت.
انگشتانش میلرزیدند.
ـ این غیرممکنه...
هیونجین از روی تخت بلند شد.
برای اولین بار از وقتی پیدایش کرده بودند، نگاهش از فلیکس جدا شد.
به عکس خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
ـ حالا میفهمم چرا نمیتونستم یادت بیارم.
فلیکس سرش را بلند کرد.
ـ چی رو؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چون شاید من هیچوقت تو رو فراموش نکرده بودم.
سکوت.
ـ شاید این من بودم که یادم رفته بود... قبلاً هم تو رو دیده بودم.
پیش از آنکه کسی بتواند چیزی بگوید، صدای ساعت از بیرون اتاق بلند شد.
تیک.
همه سرشان را برگرداندند.
عقربهها روی دوازده ایستاده بودند.
اما این بار، صدای ساعت از یک نقطه نمیآمد.
از تمام خانه شنیده میشد.
و بعد، صدای ضبطصوت قدیمی از انتهای راهرو به گوش رسید.
صدایی که هیچکس نمیدانست چگونه به آنجا رسیده است.
ـ خاطرهی اول بازیابی شد.
فلیکس به عکس نگاه کرد.
بعد به هیونجین.
صدای ضبطصوت ادامه داد:
ـ حالا نوبت کسی است که شش سال منتظر مانده.
چراغقوهی چان برای یک لحظه خاموش شد.
در تاریکی، کسی کنار گوش فلیکس زمزمه کرد:
ـ بالاخره برگشتی.
چراغ دوباره روشن شد.
هیچکس کنار فلیکس نبود.
اما روی عکس قدیمی، چهرهی فلیکس دیگر واضح نبود.
این بار، صورت هیونجین محو شده بود.
ادامه دارد...
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_40
فصل هفدهم | کسی که برگشت
فلیکس همانجا ایستاد.
ـ چرا؟
هیونجین به او نگاه کرد.
چهرهاش رنگپریده بود و موهایش روی پیشانیاش ریخته بودند.
ـ چون نمیدونم تو واقعاً فلیکسی یا نه.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
هان زیر لب گفت:
ـ من دیگه نمیدونم باید از پیدا شدنش خوشحال باشم یا نه.
چان جلو رفت.
ـ هیونجین، ما همه اینجاییم. تو چطور از اون اتاق به اینجا رسیدی؟
هیونجین نگاهش را از فلیکس برنداشت.
ـ من از اون اتاق بیرون نیومدم.
لینو اخم کرد.
ـ پس چطور اینجایی؟
هیونجین آهسته گفت:
ـ نمیدونم.
چانگبین دستش را روی صورتش کشید.
ـ باز هم همین جواب!
هیونجین به حرف او توجهی نکرد.
فلیکس یک قدم جلو رفت.
ـ هیونجین، به من نگاه کن.
ـ دارم نگاه میکنم.
ـ منم. خودمم.
هیونجین با صدایی گرفته گفت:
ـ از کجا میدونی؟
فلیکس برای لحظهای ساکت ماند.
بعد آهسته جواب داد:
ـ وقتی ناپدید شدی، هنوز دستت توی دستم بود.
هیونجین به دست فلیکس نگاه کرد.
چند ثانیه گذشت.
بعد دست خودش را بالا آورد.
روی مچش، رد کمرنگی دیده میشد؛ درست همانجایی که فلیکس دستش را گرفته بود.
هیونجین به آن خیره شد.
انگار دیدن آن رد، چیزی را در ذهنش بیدار کرده باشد.
ـ تو...
صدایش قطع شد.
فلیکس نزدیکتر رفت.
ـ چی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ تو قبلاً هم دستم رو گرفته بودی.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ کی؟
هیونجین سرش را پایین انداخت.
ـ نمیدونم.
بعد بهآرامی سرش را بالا آورد.
ـ ولی یه چیز دیگه رو یادمه.
چان نزدیکتر شد.
ـ چی رو؟
هیونجین به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
ـ دفعهی اولی که به این خونه اومدم، فکر میکردم تنها هستم.
مکث کرد.
ـ اما تنها نبودم.
فلیکس پرسید:
ـ کی باهات بود؟
هیونجین نگاهش را به او برگرداند.
ـ تو.
هیچکس حرفی نزد.
فلیکس سرش را بهآرامی تکان داد.
ـ هیونجین، تو خودت گفتی اون موقع منو ندیده بودی.
ـ میدونم.
ـ گفتی فقط اسمم رو میدونستی.
ـ میدونم، فلیکس.
هیونجین دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ برای همین دارم میترسم.
فلیکس آهسته گفت:
ـ شاید چیزی که یادت میاد، واقعی نباشه.
هیونجین تلخ خندید.
ـ اگه واقعی نباشه، پس چرا حس میکنم دارم دوباره همون اتفاق رو تجربه میکنم؟
در همان لحظه، صدای تقتق از پنجره آمد.
همه به سمت آن برگشتند.
تق.
تق.
تق.
فلیکس رنگش پرید.
چون این بار، ضربهها از بیرون پنجره نبودند.
از داخل اتاق شنیده میشدند.
از داخل کمد کنار تخت.
چان چراغقوه را به سمت کمد گرفت.
در کمد آرام باز شد.
هیچکس نزدیک آن نرفت.
روی طبقهی پایینی، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکسی که فلیکس تا آن لحظه ندیده بود.
لینو با احتیاط عکس را برداشت.
همه دورش جمع شدند.
عکس، راهروی همین خانه را نشان میداد.
در انتهای راهرو، هیونجین ایستاده بود.
اما این بار، تنها نبود.
کسی کنار او ایستاده بود که صورتش کاملاً واضح بود.
فلیکس.
نه فلیکسی که آنها میشناختند.
فلیکس در عکس لباسهایی به تن داشت که هیچکدام از اعضا تا آن روز ندیده بودند و به پنجرهی انتهای راهرو نگاه میکرد.
هیونجین در عکس سرش را به سمت او برگردانده بود.
پشت عکس، جملهای نوشته شده بود:
«دفعهی اول، فلیکس هم آنجا بود.»
فلیکس عکس را از دست لینو گرفت.
انگشتانش میلرزیدند.
ـ این غیرممکنه...
هیونجین از روی تخت بلند شد.
برای اولین بار از وقتی پیدایش کرده بودند، نگاهش از فلیکس جدا شد.
به عکس خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
ـ حالا میفهمم چرا نمیتونستم یادت بیارم.
فلیکس سرش را بلند کرد.
ـ چی رو؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چون شاید من هیچوقت تو رو فراموش نکرده بودم.
سکوت.
ـ شاید این من بودم که یادم رفته بود... قبلاً هم تو رو دیده بودم.
پیش از آنکه کسی بتواند چیزی بگوید، صدای ساعت از بیرون اتاق بلند شد.
تیک.
همه سرشان را برگرداندند.
عقربهها روی دوازده ایستاده بودند.
اما این بار، صدای ساعت از یک نقطه نمیآمد.
از تمام خانه شنیده میشد.
و بعد، صدای ضبطصوت قدیمی از انتهای راهرو به گوش رسید.
صدایی که هیچکس نمیدانست چگونه به آنجا رسیده است.
ـ خاطرهی اول بازیابی شد.
فلیکس به عکس نگاه کرد.
بعد به هیونجین.
صدای ضبطصوت ادامه داد:
ـ حالا نوبت کسی است که شش سال منتظر مانده.
چراغقوهی چان برای یک لحظه خاموش شد.
در تاریکی، کسی کنار گوش فلیکس زمزمه کرد:
ـ بالاخره برگشتی.
چراغ دوباره روشن شد.
هیچکس کنار فلیکس نبود.
اما روی عکس قدیمی، چهرهی فلیکس دیگر واضح نبود.
این بار، صورت هیونجین محو شده بود.
ادامه دارد...
- ۲۷۷
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط