ابلیس

part 27
به مدرسه بزرگ رو به روش خیره شد و دازای حرکت کرد که چویا دنبالش راه افتاد و دو پسر وسایل هاشونو آوردن. چویا از این بی توجهی خسته شده بود ولی سعی می‌کرد اهمیت نده.
رمز عبور رو وارد کردن و بعد از آنالیز در مدرسه باز شد و چویا سوتی کشید
+ چه پیشرفته
وارد مدرسه شدن و چویا از زیباییش شگفت زده شده بود
+ خدای من...داخلش مثل قصر میمونه اینجا واقعا مدرسه ست؟
برخلاف مدارس عادی اینجا بشدت خلوت بود و حتی چویا شک داشت آدمی اینجا باشه
" ارباب جوان! "
دازای از حرکت ایستاد اما برنگشت و منتظر شد
" میتونم راهنماییتون کنم...ایشون برده شما هستن؟ "
به چویا اشاره کرد که چویا متعجب شد! برده؟
_ درسته و شما هیچ اجازه ای ندارید بهش نگاه کنید
لحن جدی آب داشت و زن بزرگتر سرشو پایین انداخت
" منو ببخشین "
_ کلاس رو نشونمون بدید
زن چشمی گفت و حرکت کرد که دازای پشت سرش حرکت کرد و چویا هم کنار دازای حرکت کرد و به سمت کلاس راهی شدن
" اینجا کلاس شماست ارباب...این ها صندلی های معمولی نیستن بلکه کار با این صندلی ها نمره شما رو کاهش و افزایش میده "
دازای به صندلی ها نگاه کرد و گفت
_ باهم متفاوت هستن؟
" البته...سمت راستی جای شماست و سمت چپی هم جای بردتونه "
_ کافیه میتونی بری
زن تعظیم کرد و از کلاس بیرون رفت و دازای در جایگاه خودش نشست و چویا با تردید در جای خودش نشست
_ کلی دکمه...
آروم زمزمه کرد که چویا متوجهش نشد.
یکیش رو فشرد و ناگهان صندلی تکون خورد و چویا بین پاهای دازای قرار گرفت و بعد از مدتی سرخ شد اما دستاش بسته شده بودن به صندلی و راه فرار نداشت
_ ا...این چیه!
سریع صندلی رو به حالت اولش برگردوند و نفس راحتی کشید و چویا از خجالت کم مونده بود دیوار رو گاز بزنه
+ این چی بود
دازای جوابی بهش نداد و دکمه های مختلف رو امتحان کرد که یکیش رو چویا آب ریخته شد و دازای بهش پوزخند زد
_ شاید این خوب باشه
چویا خندید که دازای زیر چشمی نگاهش کرد و خنده هاش بیشتر شدن که دازای لبخندی بهش زد که از چشم چویا دور موند...کی بود که دلش نمی‌خواست کسی که دوستش داره بخنده؟
خنده هاش تبدیل به قهقه شدن و دازای اخمی کرد
_ تو تاحالا انقدر نخندیدی عجیبه
از خنده زیاد قرمز شد که تازه دازای متوجه شد که چخبره و دنبال دکمه مورد نظر گشت و بلاخره اون دکمه لعنتی رو پیدا کرد و فشرد و یه قرص از کنار میز بیرون اومد و سریع برش داشت و کرد تو دهن چویا و بطری آب رو از روی میز برداشت و خودش نوشید و از طریق بوسه قرص رو همراه آب بهش خوروند.
خنده های چویا آروم تر شدن و بعد بی حال روی صندلی لش شد و دازای تچی زیر لب گفت
_ این چه کوفتیه؟ استفاده از اینجا نمره میده؟
+ دازای...این چی بود؟
دازای بازم بهش توجه نکرد و داشت به دکمه ها نگاه می‌کرد و زیر لب گفت
_ این یه نوع شکنجه ست...آبی که باعث خنده میشه و تا پادزهر نخوری ادامه داره...اونقدری میخندی تا نفست رو بگیره و بعد...تموم! این کارو پد...نه رئیس همیشه باهام می‌کرد پس خوب باهاش آشنایی دارم
چویا حرف هاشو شنید و لبش رو گاز گرفت...دازای حتما از بچگی عذاب کشیده بود و حالا می‌فهمید چرا از هم متنفرن
دازای بلند شد و دستاشو وارد جیبش کرد
+ کجا میری؟
_ خوابگاه
چویا بلند شد و دنبالش راه افتاد و به سمت خوابگاه رفتن.
+ تخت دو نفرست
_ آره
سرد و کوتاه جواب میداد و این چویا رو کفری کرده بود
+ تو چرا اینطوری حرف میزنی
_ هوم؟
چویا خواست دستشو رو شونه اش بزاره که دازای عقب کشید
_ تو در جایگاهی نیستی که به من دست بزنی...
با اخم کمرنگی ادامه داد
_ جایگاهتو بدون
از خوابگاه خارج شد و چویا گیج و مات موند
+ ها؟!
_________________________________________
___________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط