چه دلی ای آشفته که دلدار نداری
چه دلی ای آشفته که دلدار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
شرح هجران مرا از من آزرده چه پرسی؟
خود نبینی تو مگر دیده ی بیدار نداری؟
ای سر انگشت من این زلف سیه را ز چه پیچی؟
که در این حلقه ی زنجیر گرفتار نداری
گرچه "سیمین" به غزلها سخن یار سرودی
بخدا یار نداری بخدا یار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
شرح هجران مرا از من آزرده چه پرسی؟
خود نبینی تو مگر دیده ی بیدار نداری؟
ای سر انگشت من این زلف سیه را ز چه پیچی؟
که در این حلقه ی زنجیر گرفتار نداری
گرچه "سیمین" به غزلها سخن یار سرودی
بخدا یار نداری بخدا یار نداری
- ۳.۲k
- ۰۹ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط