چه دلی ای دل آشفته که دلدار نداری
چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری
راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی؟
خون میفشان زدلم گر سر آزار نداری
گل بیخار جهانی که ز نیکو سیرانی
قول سعدی است که با او سر انکار نداری
ای سرانگشت من این زلف سیه را زچه پیچی؟
که در این حلقه زنجیر گرفتار نداری
دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری
گرچه سیمین، به غزلها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری، به خدا یار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری
راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی؟
خون میفشان زدلم گر سر آزار نداری
گل بیخار جهانی که ز نیکو سیرانی
قول سعدی است که با او سر انکار نداری
ای سرانگشت من این زلف سیه را زچه پیچی؟
که در این حلقه زنجیر گرفتار نداری
دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری
گرچه سیمین، به غزلها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری، به خدا یار نداری
- ۳.۹k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط