مجری: فامیل دور این برگه چیه دستته؟

مجری: فامیل دور این برگه چیه دستته؟
فامیل: لیست کلاساییه که بچه م رو توش ثبت نام کردم،نوشتم که ساعتاشون یادم نره
بده ببینم...زبان انگلیسی؟ برنامه نویسی کامپیوتر!؟ فیزیک هسته ای!!!!؟ اینا چیه!؟
فامیل: آقای مجری این بچه همسایه الفبا رو یاد گرفته نمیدونی ننه باباش چه پزی میدن! میخوام روشون رو کم کنم!
مجری: پس این بچه کی باید بچگی کنه!؟
فامیل: از هفت تا هفت و نیم کلاس نداره،میتونه اونموقع بچگی کنه! تازه واس آینده ش هم خوبه،مثل من آس و پاس نمیشه
مجری: ینی چون تو نتونستی به جایی برسی این بچه حتماٌ باید دکتر مهندس شه!؟
فامیل: خدا نکنه! دکتر مهندسا که همه بیکارن! من میخوام بچه م کلاهبردار شه!
دیدگاه ها (۶)

رمان عشق ممنوع

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

رمان یک نیمکت فاصله

My lovely neighbor part : 83

تکه ای از تو 2

مافیای من

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت آخرکم کم پاهاش سست ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

وارد فرود گاه شدن و کار هاشونو کردن رفتن توی هواپیما حالا تو...

پارت2 شـکـوفه بهـاری1مارس سال 19016(سیزده سال بعد-زمان حال) ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط