{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت2

پارت2
شـکـوفه بهـاری
1مارس سال 19016(سیزده سال بعد-زمان حال)
نفس عمیقی کشید.یه بهار دیگه یه فصل جدید دیگه‌.مهم نبود براش چه سالیه چه روزیه چه سالیه.مهم این بود که اون به چیزی که میخواست میرسید.روز و شب درحال تلاش بود.
به درخت بزرگ توی حیاط نگاه کرد.شکوفه های بهاری کوچیک با رنگ صورتی کم رنگ حیاط رو زیبا تز میکرد مخصوصا وقتی شکوفه هاش روی زمین می‌ریختن.
کلاهشو روی سرش گذاشت و کفشاشو پاش کرد.همین که از خونه خارج شد جیمین رو دید که زیر درختی ایستاده بود و داشت به شکوفه ها نگاه میکرد‌.جیمین لباسی هم رنگ شکوفه های صورتی تنش بود.لباس به موهای بور و چشمای عسلی جیمین خیلی میومد. یونگی لبخند خیلی کوچکی زد و به سمتش قدم برداشت.

-از کی اینجایی و داریی شکوفه هارو نگاه میکنی؟
+ام خب... نمیدونم شاید یک ساعتی میشه
-گردنت درد میگیره

جیمین سرشو پایین اورد و به سمت یونگی برگشت

+داری میری بازم تمرین کنی؟
یونگی تک خنده ای کرد
-هرسال از بچگی تا حالا همین سوالو میپرسی جیمین فقط یک کلمش تغییر میکنه.وقتی میدونی چرا میپرسی ؟
+اخه امیدوارم که نری.اونجا پر از آدمای با شمشیر که یهو بهت حمله میکنن یا اگه توی تمرینت یهو حواست نباشه یهو-
-هی هی جیمین اروم باش بهت گفتم که منم کارم خوبه با شمشیر.یه علاوه من قراره یه روزی سه افسر ماهر بشم باید ‌این تمرین هارو انجام بدم.
+باشه بابا افسر ماهر...اصن به من چه برو خودتو بکش
جیمین دست به سینه شد و به یونگی پشت کرد
-دوباره قهر نکن ای بابا...
+من فقط نمیخوام بهترین دوستم اسیب ببینه یا بد تر...
-قول انگشتی بدم قبوله ؟
یونگی میدونست جیمین هنوزم مثل بچگی هاش به قول انگشتی باور داره
+عایش... باشه قبوله
جیمین به سمت یونگی برگشت و انگشت کوچیکشو به سمت اون گرفت
+قول بده مراقب خودت باشی و یکاری نکنی تنها دوست من که خودتی رو از دست بدم .این قولت هم تا اخر عمرت باید نگه داری حتی اگه افسر بزرگ شدی.
یونگی انگشتشو تو انگشت جیمین گره داد و مهرش کرد
-قول میدم.حالا میزاری برم؟
+باشه برو.راستی من قراره‌ برم پیش بابات از این به بعد منم میخوام شیرینی پزی یاد بگیرم و یه شیرینی پزی بزرگ و معروف بزنم
-اوه جدی؟عالیه.پس من میرم مراقب باش خودتو تبدیل به پسر اردی نکنی
جیمین خندید و یونگی ام لبخندی زد و رفت.جیمین رفت توی مغازه.
+سلامم
اقای مین که با گذشت اینهمه سال هنوزم انگار جوون مونده بود با لبخند به جیمین نگاه کرد
/صبح بخیر جیمین کوچولو
+عموو من دیگه بچه نیستم حالا بزرگ شدم
/هر چقدر بزرگ‌ بشید هنوزم بچه اید
+اه...عمو میشه به منم شیرینی پزی یاد بدید؟قول میدم وقتی شیرینی پزی زدم بهتر از شما نباشم
اقای مین با صدای گرم و مهربونش خندید
/باشه باشه بهت یاد میدم.اول برو دستاتو بپوش بعدشم اون پیشبند رو ببند.
جیمین با ذوق رفت و دستاشو شست و پیشند رو بست.

پارت قبلی حمایت نشد ولی بازم گفتم ادامشو بزارم شاید خوشتون اومد... امیدوارم...ممنون میشم کامنت بزارید و نظرتون رو بگید
دیدگاه ها (۰)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

#silence_after_you#Part4جیمین: پیرهن سفید و شلوار مشکی و کت ...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط