وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...
وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...
پارت آخر
کم کم پاهاش سست شد و یهو افتاد زمین...شیشه های خورد شده رفت توی پاهاش..یوری انقدر شدت گریه هاش زیاد شده بود که داشت نفسش بند میومد و بیهوش شد
شوگا: ات....م..من چیکار کردم؟(بغض)
ات: هیسس آروم باش
شوگا: چطور آروم باشم؟هوم؟ م..من فرشتمو زدم
سوهو: اگه میدونستم اینجوری میشه هیچوقت نمیگفتم هوف
شوگا: نه نه اینجوری نمیشه باید برم پیشش
شوگا رفت سمته اتاق یوری..چند بار یوری رو صدا زد اما کسی جواب نداد خیلی نگران شد...بعد چند مین بلخره شوگا تونست در رو باز کنه و وقتی یوری رو دید خشکش زد
شوگا: ق..قشنگم..ب..بیدار شو( داد و گریه)
نیم ساعت بعد____
شوگا یوری رو به بیمارستان رسوند...همه داشتن گریه میکردن حتا سوهو.. باورش نمیشد که یوری بیهوش شده
شوگا: وایی اگه یوری چیزیش بشه چی؟؟؟
ات: اینو نگو یوری قویه چیزیش نمیشه
سوهو: هوففف همش تقصیر منهههه
سوهو و شوگا داشتن همدیگه رو سرزنش میکردن که دکتر اومد
شوگا: دکتر حالش چطوره!؟
سوهو: خوبه؟؟؟
ات: چیزیش نشده مگه نه ؟!
دکتر: نگران نباشید خوبه حمله عصبی بهش وارد شده به خاطره همین بیهوش شده
شوگا: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: حتماً
شوگا ، سوهو و ات رفتن پیشه یوری.. وقتی وارد اتاق شدن.. یوری با نگاه خستش به همه نگاه کرد
ات: عزیزم خوبی؟
یوری: اومم خوبم مامانی نگران نباش
شوگا با بغض شدیدی لب زد
شوگا: قشنگم..م..م..من ازت معذرت میخوام.. نباید به خاطر یه مسابقه مسخره اینکارو میکردم واقعا معذرت میخوام
یوری: عااا بابایی اشکال نداره من از دسته خودم ناراحتم که نتونستم به اندازه کافی خوب باشم
شوگا: تو خوبی دخترم..لازم نیس تلاش کنی تو واقعا فوق العاده ای
یوری: واقعا ؟؟
شوگا: اوهومم
یوری دستاشو باز کرد و لب زد
یوری: بغلم نمیکنی ؟؟؟
شوگا با خنده محکم یوری رو بغل کرد
سوهو: خواهر خوشگلم نمیخاد منو ببخشه؟
یوری: با اینکه خیلی رومخمی ولی بازم میبخشمت
سوهو: یااااا من به این خوبی
همه با حرف سوهو خندشون گرفت و دوباره به خوبی و خوشی زندگی کردن...
پایان_____
ممنونم که تا اینجا خوندی ʕっ•ᴥ•ʔっ
پارت آخر
کم کم پاهاش سست شد و یهو افتاد زمین...شیشه های خورد شده رفت توی پاهاش..یوری انقدر شدت گریه هاش زیاد شده بود که داشت نفسش بند میومد و بیهوش شد
شوگا: ات....م..من چیکار کردم؟(بغض)
ات: هیسس آروم باش
شوگا: چطور آروم باشم؟هوم؟ م..من فرشتمو زدم
سوهو: اگه میدونستم اینجوری میشه هیچوقت نمیگفتم هوف
شوگا: نه نه اینجوری نمیشه باید برم پیشش
شوگا رفت سمته اتاق یوری..چند بار یوری رو صدا زد اما کسی جواب نداد خیلی نگران شد...بعد چند مین بلخره شوگا تونست در رو باز کنه و وقتی یوری رو دید خشکش زد
شوگا: ق..قشنگم..ب..بیدار شو( داد و گریه)
نیم ساعت بعد____
شوگا یوری رو به بیمارستان رسوند...همه داشتن گریه میکردن حتا سوهو.. باورش نمیشد که یوری بیهوش شده
شوگا: وایی اگه یوری چیزیش بشه چی؟؟؟
ات: اینو نگو یوری قویه چیزیش نمیشه
سوهو: هوففف همش تقصیر منهههه
سوهو و شوگا داشتن همدیگه رو سرزنش میکردن که دکتر اومد
شوگا: دکتر حالش چطوره!؟
سوهو: خوبه؟؟؟
ات: چیزیش نشده مگه نه ؟!
دکتر: نگران نباشید خوبه حمله عصبی بهش وارد شده به خاطره همین بیهوش شده
شوگا: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: حتماً
شوگا ، سوهو و ات رفتن پیشه یوری.. وقتی وارد اتاق شدن.. یوری با نگاه خستش به همه نگاه کرد
ات: عزیزم خوبی؟
یوری: اومم خوبم مامانی نگران نباش
شوگا با بغض شدیدی لب زد
شوگا: قشنگم..م..م..من ازت معذرت میخوام.. نباید به خاطر یه مسابقه مسخره اینکارو میکردم واقعا معذرت میخوام
یوری: عااا بابایی اشکال نداره من از دسته خودم ناراحتم که نتونستم به اندازه کافی خوب باشم
شوگا: تو خوبی دخترم..لازم نیس تلاش کنی تو واقعا فوق العاده ای
یوری: واقعا ؟؟
شوگا: اوهومم
یوری دستاشو باز کرد و لب زد
یوری: بغلم نمیکنی ؟؟؟
شوگا با خنده محکم یوری رو بغل کرد
سوهو: خواهر خوشگلم نمیخاد منو ببخشه؟
یوری: با اینکه خیلی رومخمی ولی بازم میبخشمت
سوهو: یااااا من به این خوبی
همه با حرف سوهو خندشون گرفت و دوباره به خوبی و خوشی زندگی کردن...
پایان_____
ممنونم که تا اینجا خوندی ʕっ•ᴥ•ʔっ
- ۱.۳k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط