.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۲۳۱→

درطول مسیر،این ارسلان بی شعور برای اینکه حرص من ودربیاره هی می گفت که فلاشربزن،برودنده
3،بیشترگازبده،اینجارو دور بزن،فرمون وتاته بپیچون وازاین جورمزخرفات!!!یعنی دلم می خواست خرخره اش وبجوئم...خب چلغوز وقتی خودم بلدم رانندگی کنم،دیگه چه نیازی به فرمایشات جنابعالی دارم؟!!مثلامی خواست بهم بفهمونه که خیلی ازرانندگی سرشه ومن هیچی بلدنیستم!!

خداییش رانندگی منم خوبه!!البته تعریف ازخودنباشه ها!!!

درسته اون روزای اول هی می زدم به درودیواروتصادف می کردم ولی بعددیگه حرفه ای شدم!!الانم خیلی خوب دارم با این جنسیس جیگررانندگی می کنم ولی نمی دونم چراارسی خره هی چرت وپرت میگه!!

به یه میدون رسیده بودیم که باید دورش می زدم...ارسلان بااخمی که ازاول روی پیشونیش بود،بالحن مغروری گفت:میدون ودوربزن.

بااین حرفش کاسه صبرم لبریز شدو ازکوره دررفتم...درحالیکه داشتم میدون ودورمی دزم،باعصبانیت گفتم:خودم می دونم که بایدمیدون ودوربزنم!!انقدنرو رو مخ من...هی این ودوربزن،اون و ردکن،این وبپیچ،دنده عوض کن راه انداختی که چی مثلا؟!...خیرسرم خودم گواهینامه دارم می دونم بایدچه گلی به سرم بگیرم...حالاخوبه یه ماشین بهم دادیا!!!خیلی نگرانشی می زنم کنارخودت بیابشین!!!

درجواب دادو بیدادام،ارسلان هیچی نگفت وسکوت کرد...

خوب حالش وگرفتم...حقشه!!!الکی داشت زر زرمی کرد.بلاخره که بایدجوابش ومی دادم!!!

دیگه خفه خون گرفت وهیچ حرفی نزدولی اخم غلیظی روی پیشونیش بود.

جلوی یه فروشگاه بزرگ ازاینایی که همه چی توش داره،نگه داشتم...ارسلان ازماشین پیاده شدوروبه من گفت:توماشین وپارک کن،من بیرون منتظرتم.

ودوربست...منم بادقتِ تمام، ماشین وپارک کردم وپیاده شدم...باذوق زل زدم به سوئیچ وباریموتش درا رو قفل کردم...

ارسلان جلوی در فروشگاه منتظرمن بود...دستاش وتوی جیبش فروکرده بودوبه هرجاوکسی نگاه می کردبه جزمن!!!

به سمتش رفتم وباهم واردفروشگاه شدیم.باذوق به سمت چرخ دستیایی رفتم که کناردرفروشگاه بود...خیلی حال میده باایناتوی فروشگاه قدم بزنی وهی زرت زرت توش چیزمیزبریزی!!

یکی ازچرخ دستیاروانتخاب کردم وچرخ دستی به دست توی فروشگاه راه افتادم...بین قفسه های اجناس راه می رفتم وهرچی که دستم میومدومی رخیتم توی چرخ دستیم!!ازماکارونی وکنسرو ونوشابه گرفته تاچیپس وپفک ولواشک...حتی شامپو ودستمال کاغذی ومسواک هم برداشتم!!اصلا حواسم به ارسلان نبود..اصلا این دیوونه کدوم گوریه؟!!به من چه که کجاست؟!!گوربابای ارسلان!!چرخ دستی وخریدو بچسب!!
دیدگاه ها (۹)

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

محو زیبایی او پارت ۴۸ویو ته یونگاز رزا جدا شدم و رفتم پیش جی...

این فیک هم تموم شد خیلی ازتون ممنونم که فیکمو خوندین و حتی ب...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

سلام...چطورین؟...بنده...تعریفی ندارم😐بخاطر پای چلاقم رفتم دو...

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط