سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۸۳
آن نور چشمانم را به سوزش انداخت و به همراه آن دیگر هیچ جا را نمیدیدم از فهمیدن این نکته که اشک در چشمانم جمع شده غافلگیر شدم از شدت نور دوباره کم شد؛ اما من تا مدتی چیزی نمیدیدم و زمانیکه چشمانم را باز کردم همه جا تار بود و به سختی میتوانستم اطرافم را .ببینم من در سالنی ایستاده بودم که تمام آن از کف تا سقف همه از سنگهای مرمری سفید که به طرز شگفت آوری عاری از هر گونه ناخالصی بود ساخته شده بود و نوری که هیچ منبعی برای آن پیدا نمی کردم را منعکس می کرد.
در انتهای سالن صندلی بزرگ و با شکوهی قرار داشت که روی آن توده ای سیاه رنگ به چشم میخورد. در نظر اول، توده مانند لکهای سیاهی بود که از زیبایی و شکوه تالار به شدت کاسته بود اما آن سیاهی یک موجود زنده بود و شباهت زیادی به انسان داشت
شاید هم تنها ظاهری انسانی داشت؛ با تردید جلو رفتم این تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم. می خواستم ببینم آن انسان که بود؟ اما چه انسانی این گونه به نظر می رسید؟
شاید او صاحب این تالار بوده و در همین مکان روی تخت شاهانه اش مرده است پوست بدنش همچون چرم چروکیده به نظر میرسید و دندانهای نیش بلندش مانند مرمرهای سفید میدرخشیدند. گمان نمی کردم که حتی خون آشامان هم دندانهایی به این بلندی داشته باشند. نفسی از سر آسودگی کشیدم و نزدیکتر رفتم یک مرده نمی توانست برای من خطری داشته باشد. زمانیکه به چند قدمی او رسیدم بی اختیار لبخندی زدم اما این لبخند با باز شدن ناگهانی چشمان جسد از روی صورتم محو شد. میخواستم فرار کنم اما قادر به اینکار نبودم در چشمان سرخ رنگ او نیرویی وجود داشت که همچون زنجیر من را به بند کشیده بود.
او لبخندی زشت تحویلم داد که همزمان در میان هزاران رشته ای که از دهانش خارج شده بود، ناپدید شده بود. رشته ها هوا را به سرعت میشکافتند و در یک چشم بهم زدن به بدن من برخورد کردند. هیچ فرصتی برای واکنش پیدا نکرده بودم
- نه!
رشته های سیاه مانند سوزن به قسمتهای مختلفی از بدنم فرو میرفتند با ترس به سمت پایین نگاه کردم و تازه به یاد آوردم که من جسمی ندارم؛ اما رشته ها گویی روح من را نشانه رفته بودند آنها همانند زالویی بودند که به جای خون از روحم تغذیه میکردند با گذشت زمان و فرو رفتن تعداد بیشتری از رشته ها حسی عجیبی به من دست داد گمان میکردم که زمان زیادی تا از بین رفتن روحم باقی نمانده است و این در حکم مرگی آرام و بی صدا برای من بود شوک ناشی از دانستن این حقیقت سبب شد تا آنچه را که فراموش کرده ام را به یادآورم. هدیه خشایار، همان هدیه ای که مورداک به او سپرده بود تا به من بدهد آیا این یک هدیه مرگ برای من بود؟ دوباره شوکی به بدنم وارد شد. شاید این شوک قبل از مرگ بود؛ اما نه من به آرامی صدای تپیدن قلبم را می شنیدم که لحظه به لحظه بلندتر میشد تا اینکه دوباره دنیا برایم سیاه شد.
باز هم در سیاهی و هم انگیزی شناور بودم؛ اما اینبار دیگر خبری از درد و رنج .نبود دیگر خبری از خواسته هایم نبود انگار وارد مرحله جدیدی از زندگی شده بودم در همین فکر بودم که صدایی از دل تاریکی شنیدم؛ انگار تاریکی برای من لب به سخن گشوده بود. - آلفرد به سمت من بیا.
آن نور چشمانم را به سوزش انداخت و به همراه آن دیگر هیچ جا را نمیدیدم از فهمیدن این نکته که اشک در چشمانم جمع شده غافلگیر شدم از شدت نور دوباره کم شد؛ اما من تا مدتی چیزی نمیدیدم و زمانیکه چشمانم را باز کردم همه جا تار بود و به سختی میتوانستم اطرافم را .ببینم من در سالنی ایستاده بودم که تمام آن از کف تا سقف همه از سنگهای مرمری سفید که به طرز شگفت آوری عاری از هر گونه ناخالصی بود ساخته شده بود و نوری که هیچ منبعی برای آن پیدا نمی کردم را منعکس می کرد.
در انتهای سالن صندلی بزرگ و با شکوهی قرار داشت که روی آن توده ای سیاه رنگ به چشم میخورد. در نظر اول، توده مانند لکهای سیاهی بود که از زیبایی و شکوه تالار به شدت کاسته بود اما آن سیاهی یک موجود زنده بود و شباهت زیادی به انسان داشت
شاید هم تنها ظاهری انسانی داشت؛ با تردید جلو رفتم این تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم. می خواستم ببینم آن انسان که بود؟ اما چه انسانی این گونه به نظر می رسید؟
شاید او صاحب این تالار بوده و در همین مکان روی تخت شاهانه اش مرده است پوست بدنش همچون چرم چروکیده به نظر میرسید و دندانهای نیش بلندش مانند مرمرهای سفید میدرخشیدند. گمان نمی کردم که حتی خون آشامان هم دندانهایی به این بلندی داشته باشند. نفسی از سر آسودگی کشیدم و نزدیکتر رفتم یک مرده نمی توانست برای من خطری داشته باشد. زمانیکه به چند قدمی او رسیدم بی اختیار لبخندی زدم اما این لبخند با باز شدن ناگهانی چشمان جسد از روی صورتم محو شد. میخواستم فرار کنم اما قادر به اینکار نبودم در چشمان سرخ رنگ او نیرویی وجود داشت که همچون زنجیر من را به بند کشیده بود.
او لبخندی زشت تحویلم داد که همزمان در میان هزاران رشته ای که از دهانش خارج شده بود، ناپدید شده بود. رشته ها هوا را به سرعت میشکافتند و در یک چشم بهم زدن به بدن من برخورد کردند. هیچ فرصتی برای واکنش پیدا نکرده بودم
- نه!
رشته های سیاه مانند سوزن به قسمتهای مختلفی از بدنم فرو میرفتند با ترس به سمت پایین نگاه کردم و تازه به یاد آوردم که من جسمی ندارم؛ اما رشته ها گویی روح من را نشانه رفته بودند آنها همانند زالویی بودند که به جای خون از روحم تغذیه میکردند با گذشت زمان و فرو رفتن تعداد بیشتری از رشته ها حسی عجیبی به من دست داد گمان میکردم که زمان زیادی تا از بین رفتن روحم باقی نمانده است و این در حکم مرگی آرام و بی صدا برای من بود شوک ناشی از دانستن این حقیقت سبب شد تا آنچه را که فراموش کرده ام را به یادآورم. هدیه خشایار، همان هدیه ای که مورداک به او سپرده بود تا به من بدهد آیا این یک هدیه مرگ برای من بود؟ دوباره شوکی به بدنم وارد شد. شاید این شوک قبل از مرگ بود؛ اما نه من به آرامی صدای تپیدن قلبم را می شنیدم که لحظه به لحظه بلندتر میشد تا اینکه دوباره دنیا برایم سیاه شد.
باز هم در سیاهی و هم انگیزی شناور بودم؛ اما اینبار دیگر خبری از درد و رنج .نبود دیگر خبری از خواسته هایم نبود انگار وارد مرحله جدیدی از زندگی شده بودم در همین فکر بودم که صدایی از دل تاریکی شنیدم؛ انگار تاریکی برای من لب به سخن گشوده بود. - آلفرد به سمت من بیا.
- ۲.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط