پارت جدید!!!

رویایی واقعی اما مانند دروغ
پارت بیست و پنجم

همراه تام از خوابگاه خارج شدیم و به سمت سالن اصلی رفتیم.......

متیو اونجا بود بنظر ناراحت بود....واقعا برام مهم نیست اون...آه...هنوز هم نمی تونم ازش متنفر باشم...شاید ام من خیلی دراماتیک بودم پیشش؟

تام:انقدر با خودت کلنجار نرو بیا بشین
ملورین:عا...نه من با خودم کلنجار نمی رفتم فقط...مهم نیست.
تام:به من دروغ نگو ملورین...واقعا فکر می‌کنی من فقط یه آدم سرد و منزوی ام؟؟
ملورین:نه من اینطوری فکر نمی کنم!
تام:پس چرا هنوز هم بهش فکر می‌کنی!؟
ملورین:تام بدجنس نباش...من...نمی تونم!تو فکر می‌کنی راحته!؟شاید..شاید اصلا من کسی ام که دراماتیک بودم!؟
تام:تو منظورت چیه!؟دراماتیک؟مگه اون بهت حمله نکرده بود؟
ملورین:نه!یعنی نمیدونم!
تام:پس یعنی میگی ترجیح میدادی که کمکت نمی کردم؟
ملورین:من...ترجیح میدادم هیچ وقت هیچ کدوم از شما وارد زندگیم نمی شدید!
تام:ملورین مسخره بازی درنیار....
(تو اون لحظه تام ملورین رو جدی نگرفت اما اگر واقعا ملورین اون حرف ها رو از ته دلش زده بود چی؟اگر اون واقعا ترجیح میداد تمام زندگیش درس و یک نواخت باشه چی؟این سوالات ذهن تام رو درگیر کرد...باید میرفت پیش ملورین؟یا باید تنهاش میذاشت؟)

ملورین:
هق..هق...قلبم...قلب...قلبم...نمی..تونم...نفس...بکشم....کمک...لطفا....کمکم..کنید............هق...هق...هق...
(قلبم تیر میکشید انگار که پشت سر هم یه خنجر رو واردش میکردن...نفسم بالا نمیومد انگار که یکی گلوم رو گرفته بود و محکم فشارش می‌داد...باز هم همون جای همیشگی....دستشویی طبقه سوم....تنهایی داشتم جون میدادم...نمیدونستم پایان ماجراست یا یه شروع تازه اما میدونستم....خیلی خیلی...خسته ام......)

پانسی:بلیز من الان بر میگردم...
بلیز:باشه عزیزم

(نگران ملورین بودم خیلی وقت بود با هم صحبت نکرده بودیم...این اطراف ندیدمش شاید رفته دستشویی طبقه سوم؟باید مطمئن بشم...)

ملورین:هق....هق....هق...کمک......کم.....ک....
پانسی:ملورین اینجایی!؟
ملورین:پانسی....من...هق...اینجام...هق
پانسی:واییی خدای من!چی شده!؟چرا اینجوری شدی دختر!؟کار اون دوتا عوضیه؟
ملورین:نه...نه....نفسم...نفسم....
پانسی:آروم باش من اینجام...با من تکرار کن...دم و باز دم...دم...بازدم....دم...بازدم...خوبه
ملورین:.......
پانسی:الان بهتر شدی؟
ملورین:آره....بهترم..
پانسی:چی شده که پنیک کردی؟
ملورین:من فقط...با تام دعوا کردم..
پانسی:عوضی ها!ازشون جداشو ملورین!
ملورین:نمیتونم...یعنی نمیدونم واقعا
پانسی:یعنی چه که نمیدونی؟اون عوضی ها هر روز دارن به جور اذیتت می‌کنند...قضیه متیو رو از بقیه شنیدم...حالت خوبه الان!؟
ملورین:آره...خوبم.
پانسی:ملورین...
ملورین:بله؟
پانسی:میدونم باید اینو زودتر بهت میگفتم اما واقعا فکر کردم تا زمانی که با متیو و تام خوشحال هستی این خبر بد رو بهت ندم....واقعا متاسفم....اما روزی که تو داخل اتاق متیو و تام بودی و من نمیدونستم و رفتم تو خوابگاه اتاقت رو چک کردم؟
ملورین:خوب....؟!
پانسی:یه نامه تو اتاقت بود....از طرف....عمارت شما...برادرت قراره انتقالی بگیره بیاد هاگوارتز...
ملورین:چی!؟نه...نه...پانسی این شوخی خوبی نیست....
پانسی:شوخی نکردم جدی بودم....و...
ملورین:و چی پانسی!؟
پانسی:فردا میرسه اینجا....
ملورین:چییییییییییییییی!!!!!!پانسی چرا لان داری اینو بهم میگییییییییی!!!!
پانسی:متاسفم میخواستم همون موقعه بهت بگم اما یادم رفت....
ملورین:لعنتی!لعنتی!واقعا همین رو کم داشتم...
پانسی:من و میبخشی؟
ملورین :آره تقصیر تو نیست....تقصیر داداش الدنگ منه که حتی دلم نمیخواد اسمش رو بشنوم
پانسی:ولی داداش جذابی داریا!
ملورین:اوو آره حتما🙄
پانسی:خوب....من دیگه میرم....و راستی متیو خیلی پشیمونه....
ملورین:خوب به کتف چپم
پانسی: بدجنس نباش
ملورین:پانسی فقط برو..
پانسی:باشه باشه رفتم

(پانسی از اونجا رفت ملورین هم رفت تو خوابگاه....با خبر اومدن برادرش از همیشه آشفته تر بود....دست خودش نبود ناخواسته شروع به گریه کردن کرد...تا ساعت ۳ صبح به گریه کردن ادامه داد....)

ملورین:دیگه دارم دیونه میشم...فقط کم مونده بود اون الکس مزخرف بیاد مدرسه...سرم داره میترکه....بهتره یکم برم تو سرسرا...امیدوارم فلیچ گیرم نندازه...

(آروم به سمت سرسرا رفتم....در حالت عادی کسی اونجا نباید می‌بود...و نبود...خوشبختانه...)

بچه ها سعی کردم این پارت طولانی تر باشه اما ویسگون بیشتر از این قبول نمیکنه
حمایت کنید چون پارت بعدی یه سوپرایز براتون دارم🤭🦋🤌

#عشق
#سناریو
#سناریو_اسلیترین
#سناریو_پسرای_اسلیترین
#آهنگ
#موزیک
#نوستالژی
#تابستان
#ری_اکشن
دیدگاه ها (۷)

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

#میکاپ_آرتیست_من

متیو و دختری از جنس دریا p3

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

حتی انسان‌های اولیه هم نونشون داخل یه کیسه‌ای چیزی می‌کردن م...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط