{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی

+ اینو تا حالا نشنیده بودم

× وسایلتو جمع کردی ؟

+اره

×بعد از غذا میریم

بعد از خوردن غذا منو هیون با ماشین خودمون رفتیم و بقیه هم با ماشینای خودشون



+ هیون ؟بنظرت بچمون پسره یا دختر ؟

_هرچی باشه خوبه عزیزم، چه پسر باشه چه دختر برای من فرقی نداره


+هوم...

_یونا ، سوال اصلیتو بپرس

+منظورت چیه ؟

_ نمیخواستی اینو بپرسی ، چیزی که واقعاً میخواستی بپرسی رو بپرس....

+آخه نمیخوام ناراحتت کنم...

_نمیشم ، بپرس

+ توی...توی بچگیت چه اتفاقی برات افتاد ؟ اون شب وقتی مامان یونهی راجبش حرف زد ناراحت شدی....

_پدرم خیلی من و مامان رو اذیت کرد ، یادمه وقتی ۴ ساله بودم از اینکه از تاریکی میترسیدم و پیش مامانم میخوابیدم همیشه عصبی بود و یه شب انداختم توی یه انباری تاریک و تا صبح با ترس اونجا موندم، اون هیچوقت به مامان محبت نمی‌کرد ، همه ی تفریحاتش رو بیرون میکرد و وقتی میومد خونه فقط داد و هواراش برای ما بود ، با اینکه مامان رو خیلی میزد هیچوقت دختری رو جلوی چشماش به خونه نیاورد و یا جلوی چشماش باهاش رابطه نداشت ، اما یه شب اون مامانت رو آورد خونه ، خونه ای که با ما سه نفری زندگی میکردیم ، بردش توی اتاق مشترکشون، اتاقی که شاهد رابطه های مامان و بابام بود ، و از همه بدتر مادرم رو مجبور کرد بشینه توی گوشه ای از اتاق و رابطشونو نگاه کنه ، میفهمی چقدر سخت بود؟ اینکه صدای ناله های یه زن دیگه رو زیر شوهرت بشنوی؟....

دست هاش میلرزید و هر لحظه سرعتش و عصبانیش بیشتر میشد ، دستمو روی پاهاش گذاشتم تا یکم عصبانیتشو کمتر کنم...

+اروم باش عزیزم ، ببخشید...

ماشین و نگه داشت و بهم نگاه کرد

_معذرت خواهی نداره ، واقعیته...


دستاش و پاهاش بیشتر لرزید و من توی آغوش گرفتمش و موهاشو نوازش کردم


+اروم باش هیونم، اروم باش عزیزم ، میتونی هرچقدر دلت میخواد اشک بریزی ، میتونی عصبانیتتو سرم خالی کنی ، هرکاری دلت میخواد انجام بده ، اگه میدونی داد و فریاد کردن سر دختر اون زن ارومت میکنه انجامش بده....

_نه...نه یونا...تو عشقمی....تو زنمی...مادر بچمی.... دلیل نفسامی یونا.... حتی ذره ای به اون زن نرفتی ، تو عشقت پاکه... تو هیچ تقصیری نداری....

کمرمو محکم گرفت و اشک ریخت

+هیش پسر کوچولو...ترکت نمیکنم...من پیشت میمونم...لازم نیست بترسی...

_عاشقتم....

بعد از چند دقیقه از بغلم دراوردمش و گونه های اشکیشو پاک کردم

+حالا دیگه یه پسر کوچولو نیستی ، حالا پدر یه بچه ای ، حالا دیگه هوانگ هیونجینی ،‌ حالا به رانندگیت ادامه بده ، اگه خستته من میتونم رانندگی کنم ، رانندگیم عالیه

خنده ای کرد

_ تو خواهر فلیکسی مگه نه ؟


+اره، چطور مگه ؟

_پس رانندگیتم عین فلیکسه

+یااا...خیلی بدی....

_خب حالا هیس خانوم‌ میخوام رانندگی کنم
دیدگاه ها (۲۲)

پارت ۲۰:

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غ...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط