{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد
دل زارم به فدایت که چه قابل گردد

در ره عشق تو جان میدهم و هستی خویش
گوشه چشمی بنمایی همه حاصل گردد

ماه من ؛ پرده برانداز ز روی مه خود
تا که چشم و دل من مست شمایل گردد

با خیال تو کنم ولوله در سینه بپا
نفسم بی تو بدان زهر هلاهل گردد

بی تو عمریست که سر میشود این تنهایی
کن قبول این دل دیوانه که عاقل گردد

کشتی عشق تو لنگر بزند در دل من
رد پای تو اگر نقش به ساحل گردد
دیدگاه ها (۱)

در من بدمی؛ من زنده شوم ...یک جان چه بود؟!صدجان منی ...

چقدر خوبه که آدم یه نفرو داشته باشه که با شنیدن صداش آروم بش...

جز تو هیچ کسی تو قلبم نیست ...خیلی دوست دارم ...

گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنتغرق محال می شوم ، خام دوباره ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددله زارم به فدایت که چه قابل...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددله زارم به فدایت که ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددله زارم به فدایت که چه قابل...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط