چشمهایت سرخ و خیس بودند. وقتی نگاهت با نگاه سرد تهیونگ گ
چشمهایت سرخ و خیس بودند. وقتی نگاهت با نگاه سرد تهیونگ گره خورد، چیزی در دلت شکست. بیآنکه فکر کنی، آرام از جایت بلند شدی، پاهایت لرز داشتند. قدمی جلو رفتی و ناگهان خودت را در آغوشش انداختی.
صدایت میان هقهقت لرزید:
«نـ… نگرانت بودم… چرا دیر اومدی؟»
دستهایت محکم پشت کتش را گرفته بودند، مثل اینکه اگر رهایش کنی دوباره گم میشود.
تهیونگ لحظهای مکث کرد، انگار از این واکنش ناگهانی غافلگیر شده باشد. بعد، بیهیچ حرفی دستهایش آرام دورت حلقه شد. بوی سرد عطرش در مشامت نشست، و سینهاش بالا و پایین میرفت.
او سرش را کمی خم کرد، نگاهش از روی شانهات گذشت و به خدمتکارهایی که کنار در خشکشان زده بود افتاد. با یک حرکت کوتاه دست اشاره کرد:
«برید.»
خدمتکارها بدون یک کلمه، سرشان پایین و لرزان، به سرعت از سالن خارج شدند و در پشت سرشان بسته شد.
اتاق ماند، تو ماندی، و آغوش ساکت تهیونگ.
بازوهای تهیونگ آرام شل شد و کمی عقب کشید تا صورتت را ببیند. چشمانت هنوز پر از اشک بود و گونههایت سرخ. دست خنکش گونهی داغت را لمس کرد و با همان صدای جدی و کوتاهش گفت:
تهیونگ: «اومدم... دیگه گریه نکن.»
چانهات لرزید، میخواستی چیزی بگویی اما صدایت در گلویت گیر کرده بود. او دوباره نگاهت کرد، بیآنکه برق خاصی در چشمانش باشد، و ادامه داد:
تهیونگ: «بیا. ناهارمونو بخوریم.»
دستش را روی شانهات گذاشت و تو را آرام به سمت میز هدایت کرد. بشقابها آماده بودند، بخار غذا در فضا پیچیده بود. تو روی صندلی نشستی، هنوز اشکهایت خشک نشده بود. تهیونگ بیآنکه بنشیند، پارچ آب را برداشت و لیوانت را پر کرد و جلوی تو گذاشت.
سکوت سنگینی بینتان بود؛ فقط صدای قاشق و چنگال روی میز میپیچید.
تهیونگ روی صندلی مقابلت نشست، آرنجهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاه سرد و نافذش هنوز روی تو بود. صدایش آرامتر از قبل شد، اما همچنان جدی:
تهیونگ: «دیگه گریه نکن... آروم آروم غذا بخور.»
دستت هنوز روی لبهی میز میلرزید. سر پایین انداختی و نفس عمیقی کشیدی. اشکت را با پشت دست پاک کردی و قاشق را برداشتی. اولین لقمه سخت پایین رفت، گلویت خشک بود.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبی که جلویت گذاشته بود را کمی به سمتت هل داد. تو هم بیصدا جرعهای نوشیدی.
احساس کردی نگاهش لحظهای نرمتر شد، اما بلافاصله دوباره همان جدیت همیشگی برگشت.
صدایت میان هقهقت لرزید:
«نـ… نگرانت بودم… چرا دیر اومدی؟»
دستهایت محکم پشت کتش را گرفته بودند، مثل اینکه اگر رهایش کنی دوباره گم میشود.
تهیونگ لحظهای مکث کرد، انگار از این واکنش ناگهانی غافلگیر شده باشد. بعد، بیهیچ حرفی دستهایش آرام دورت حلقه شد. بوی سرد عطرش در مشامت نشست، و سینهاش بالا و پایین میرفت.
او سرش را کمی خم کرد، نگاهش از روی شانهات گذشت و به خدمتکارهایی که کنار در خشکشان زده بود افتاد. با یک حرکت کوتاه دست اشاره کرد:
«برید.»
خدمتکارها بدون یک کلمه، سرشان پایین و لرزان، به سرعت از سالن خارج شدند و در پشت سرشان بسته شد.
اتاق ماند، تو ماندی، و آغوش ساکت تهیونگ.
بازوهای تهیونگ آرام شل شد و کمی عقب کشید تا صورتت را ببیند. چشمانت هنوز پر از اشک بود و گونههایت سرخ. دست خنکش گونهی داغت را لمس کرد و با همان صدای جدی و کوتاهش گفت:
تهیونگ: «اومدم... دیگه گریه نکن.»
چانهات لرزید، میخواستی چیزی بگویی اما صدایت در گلویت گیر کرده بود. او دوباره نگاهت کرد، بیآنکه برق خاصی در چشمانش باشد، و ادامه داد:
تهیونگ: «بیا. ناهارمونو بخوریم.»
دستش را روی شانهات گذاشت و تو را آرام به سمت میز هدایت کرد. بشقابها آماده بودند، بخار غذا در فضا پیچیده بود. تو روی صندلی نشستی، هنوز اشکهایت خشک نشده بود. تهیونگ بیآنکه بنشیند، پارچ آب را برداشت و لیوانت را پر کرد و جلوی تو گذاشت.
سکوت سنگینی بینتان بود؛ فقط صدای قاشق و چنگال روی میز میپیچید.
تهیونگ روی صندلی مقابلت نشست، آرنجهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاه سرد و نافذش هنوز روی تو بود. صدایش آرامتر از قبل شد، اما همچنان جدی:
تهیونگ: «دیگه گریه نکن... آروم آروم غذا بخور.»
دستت هنوز روی لبهی میز میلرزید. سر پایین انداختی و نفس عمیقی کشیدی. اشکت را با پشت دست پاک کردی و قاشق را برداشتی. اولین لقمه سخت پایین رفت، گلویت خشک بود.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبی که جلویت گذاشته بود را کمی به سمتت هل داد. تو هم بیصدا جرعهای نوشیدی.
احساس کردی نگاهش لحظهای نرمتر شد، اما بلافاصله دوباره همان جدیت همیشگی برگشت.
- ۲۷.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط